تبليغاتX
مکتب انکشاف خودی
این ویبلاگ برای انکشاف فردی و اجتماعی مسلمانان طراحی شده است

اصول ذیل می تواند عده زیادی از مسلمانان نیکخواه را به دور یک محور با هم جمع نماید تا برای یک تحول فرهنگی عمیق و بنیادی در جامعه اسلامی کار کنند، زیرا ضرورت آن در زمان حاضر شدیدآ احساس می شود. البته این تحول اصلاحی می تواند جامعه اسلامی را از رکود و انحطاط نجات بخشیده آنان را به سوی فلاح و رستگاری و کامیابی در دنیا و آخرت رهنمون گردد.

1.      قران اولین و یگانه منبع غیر قابل انکار دینی در اسلام و کتاب هدایت است بناً بر هر مسلمان لازم است تا قران را به صورت متواتر در همه حالات با معنای آن مطالعه و در آن تأمل کند؛ هیچ کسی حق ندارد قران و فهم آنرا به خود یا به دیگری انحصار کند، چون قران مبری از زمان و مکان است  و منحیث رهنما برای تمام بشریت نازل شده است.

2.      قران نباید محض به حیث یک کتاب معلوماتی تاریخی، علمی، داستانی و غیره دیده شود بلکه یک کتاب هدایت کننده است که خواننده باید در آن راه حل مشکلات و طرز زنده گی را جستجو کند؛ و احکام قران را نباید مانند سایر احکام و قوانین اجتماعی که توسط انسان ها ساخته می شود قیاس کرد.

3.      فهم و درک ما از معانی آیات قرانی غیر از خود قران است، و این فهم همیشه قابل باز نگری و اصلاح میباشد. هر فرد مسلمان باید آزادانه فهم خود از قران را با دیگران در میان بگذارد تا از نقد و بررسی و بازنگری همه این فهم ها بتوان به درک کلی تر و صحیح تر از قران نایل شد. سایر منابع و روایات دینی می تواند در روشنی قران، تجارب تاریخی و عقل و منطق بازنگری شود و هر فکر و روایت و حکم و یا طرحی که در مخالفت با قران باشد، از دیدگاه اسلامی مردود می باشد.

4.      قران به هدف رهنمایی بشریت نازل شده است، در حین مطالعه و تأمل در آن باید اهداف رهنمودی در هر بخش جستجو، دریافت و طبق آن عمل شود و همین است کسب ثواب از مطالعه قران. چون قران در هر بخش اصول کلی و اهداف رهنمودی را در اختیار ما قرار می دهد، برای تفصیل و تطبیق عملی این اصول انسان ها ناگزیر به کسب معرفت از طریق تجربه، پژوهش و تعقل هستند، بناً تلاش در راه کسب علوم طبیعی، اجتماعی و تکنالوجی برای هر مسلمان لازم است.

5.      قران محور اصلی و حلقه وصل بین تمام مسلمانان جهان است که با ایمان به خدای واحد، قران مجید و حضرت محمد ص منحیث آخرین پیغمبر، برادر هم شمرده شده و اختلافات ملیتی، مذهبی، معرفتی، زبانی و قومی در جمله فروعاتی اند که نباید به این برادری شان صدمه بزند.  

+ نوشته شده در  Thu 14 Oct 2010ساعت 6:53  توسط بشیر احمد حمید  | 

مسیر انکشاف خودی

در بخش قبلی بررسی کردیم که انکشاف خودی مراحل مختلفی داشت که در سه مرحله آنرا خلاصه نمودیم. این مراحل که خودی غریزی یا لذت طلب، خودی اجتماعی یا شهرت طلب و خودی برین یا حقیقت طلب اند، به تفصیل مورد بررسی قرار گرفت. در بخش مسیر یا هدف از این انکشاف را بیشتر مورد کاوش قرار می دهیم.

حدیث قدسی است به این مضمون:

من گنج پنهانی بودم، خواستم که آشکار شوم، عالمیان  را خلق کردم.

در حقیقت انسان نیز منحیث خلیفه (نماینده) خداوند ج در زمین (مستند به معنی آیت 30 سوره البقره، قران کریم) همین خصوصیت را دارا است یا بهتر است بگوییم که به همین هدف زنده گی می کند. می خواهد تا گنج پنهانی را که در خود دارد آشکار بسازد. این گنج پنهانی که ما آن را در آغاز به نام امکانات وظرفیت های بالقوه خودی نام نهادیم، در روح انسان قرار دارد. زیرا روح انسان همان روحی است که از خداوند ج سرچشمه دارد و دارای همان «گنج پنهانی» است. بدن یا وجود مادی انسان و یا همان ابعادی از خودی که در این جا آن ها را شرح دادیم، در حقیقت یک گوشه یی تحقق یافته (قابل دید، شناخت و سنجش شده) همان ظرفیت های بیکران است. بنا براین مسیر و جهت انکشاف خودی تحقق و یا آشکار ساختن تمام همان گنج یا همان ظرفیت های بیکران است. مراحلی از خودآگاهی که در بحث قبلی ذکر شد، همه بالاخره به همین هدف منتهی می شوند. در غیر آن حیات و زنده گی پوچ و بی مفهوم خواهد بود، چنانچه بسیاری از افراد در تحقیقات و تأملات ناکامل خود به همین پوچی و بی معنایی زنده گی رسیده اند. به راستی اگر ما چنین هدف و انتهایی را برای حیات سراغ نداشته باشیم، در حقیقت در گردابی می افتیم که با هر حرکت دو باره به همان مرحله خواهیم رسید که از آن جا آغاز کرده بودیم. به گفته یکی از اشخاصی که به این پوچی رسیده بود و آن را نقد می کرد: « چه معنی می دهد که انسان با تمام تلاش و زحمت روزانه کار کند تا شب خواب راحتی داشته باشد، و شب با تمام راحتی خوب بخوابد تا برای روز آینده انرجی و قدرت کار بیشتر را پیدا کند؟». اما در حقیقت انکشاف خودی و یا آشکار ساختن گنج پنهانی هستی، حرکت دورانی نیست بلکه یک حرکت جهت دار و پیشرونده است که هر انسان منحیث فرد و هم چنان در کل منحیث جامعه بشری بخواهند یا نخواهند به همان مسیر در حرکت اند، زیرا این جهت و مسیر از طرف پروردگار عالمیان برگزیده شده است. انسان ها از بدو پیدایش در روی کره خاکی در تلاش همان گنج پنهانی یا گمشده یی نا معلومی هستند. شاید بسیاری تا اخر عمر ندانسته اند که آن ها برای چه زنده گی می کنند، کار می کنند، تلاش می ورزند و زحمت می کشند، اما عده یی هم در طول تاریخ به گوشه هایی از این گنچ پنهانی رسیده و بخش هایی از آن را کشف کرده اند. در حقیقت همین افراد بوده اند که برای زنده گی و حیات نوع بشری استقامت و جهت داده اند ورنه امروزه انسان ها هم مانند حیوانات به همان سانی زنده گی می کرد که میلیون ها سال قبل زنده گی می کردند. فلاسفه، متفکران، دانشمندان و علما همیشه در زنده گی انسان تغییر مسیر و یا جهت را باعث شده اند، و دریافته اند که دیگر زنده گی به همان اهداف و اغراض قبلی نمی تواند انسان را گامی به پیش ببرد. تمام تلاش های انسان ها برای کشف و شناخت حقیقت در واقع کوشش آن ها برای کشف همان گنج پنهانی بوده است که غرض اصلی حیات انسان است. ولی آن هایی که بیشتر در کشف این جهت و مسیر انسان ها را یاری کرده است، کشف ها و تجارب پیغمبران بوده است. این ها بوده اند که گوشه های واضحی از این گنج پنهانی را دریافته و به مردم تشریح و توضیح نموده اند و زنده گی انسان ها را به گونه واضحی جهت دار و هدفمند ساخته اند. و این تلاش پیغمبران هم در اثر هدایت و رهنمایی پروردگار عالمیان بوده است با روشنی وحی که در دل آنان تابانده است، آن ها را در کشف حقایق اصلی زنده گی و حیات کمک کرده و بالاخره به واسطه آنان سایر انسان ها را رهنمایی کرده است. این کشفیات و دریافت ها با تلاش های سرور کاینات حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه وسلم (ص) به نهایت خود رسید. آنحضرت ص مسیر اصلی حرکت حیات و زنده گی را برای انسان ها معرفی کرد، شریعت و راه رسیدن به آن را نیز توضیح داد و بعداً با اعلام ختم نبوت و پیغمبری به انسان ها فهماند که اکنون دیگر راه و هدف روشن است و نیازی به پیغمبر دیگری نیست، و کنون هر کدام شما می توانید با استفاده از این نور و روشنی راه خودتان را بیابید و به حرکت تان به صورت خلاقانه و هدفمندانه ادامه بدهیدترجمه: در دين، اكراهى نيست. (زيرا) راه درست از راه انحرافى، روشن شده است. بنابر اين، كسى كه به طاغوت ( بت و شيطان، و هر موجود طغيانگر) كافر شود و به خدا ايمان آورد، به دستگيره محكمى چنگ زده است، كه گسستن براى آن نيست. و خداوند، شنوا و داناست (ترجمه آیه 256، سوره البقره، قران کریم). این نور و روشنی وحی که اکنون نزد ما به شکل کتاب آسمانی (قران عظیم الشأن) بدون هیچ تحریف و تغییری وجود دارد به ما می فهماند که هدف و مسیر حیات انسان همانا عبادت پروردگار عالمیان است. و نیافریدم جن و انسان را مگر برای این که مرا عبادت کنند (ترجمه آیه 56، سوره الذاریات، قران کریم). عبادت در حقیقت تقرب به پروردگار است، و این تقرب با ذکر و سپاسگذاری از خداوند ج آغاز شده و با شناخت وی ادامه می یابد و با متخلق شدن به اخلاق الهی به ادامه میابد. پیغمبر کریم ص کار ما را در این راستا بسیار آسان ساخته است، و برای تذکر خداوند ج او را به ما قابل شناخت ساخته است. در غیر آن شاید ما در شناخت وی به خطا می رفتیم، چنانی که اکثر مردمی که بدون این روشنایی خواسته اند در این وادی گام بردارند به گمراهی رفته اند. پیام اصلی قران کریم در مجموع معرفی پروردگار است و رهنمایی است برای ما تا چگونه خداوند ج را ذکر کنیم، او را بشناسیم و بالاخره به کدام صفات یا اخلاق او خود را متصف یا متخلق بسازیم تا گنج پنهانی خود را آشکار سازیم.

+ نوشته شده در  Wed 28 Jul 2010ساعت 23:44  توسط بشیر احمد حمید  | 


مراحل انکشاف خودی

در بحث قبلی چهار بعدی از خودی را که عبارت اند از معارف، باور ها، روابط و عملکرد ها مورد بررسی قرار دادیم و خصوصیات هر کدام این ابعاد و هم تأثیرات متقابل آنها را یاد آوری کردیم. هم چنان در بحث های گذشته یاد آوری کردیم که خودی همان بخشی از وجود ما است که ما خود به آن آگاهی داریم چه سایرین به آن شناخت داشته باشند یا خیر، و آن بخشی از خودی که توسط سایرین دیده می شوند مورد شناخت قرار می گیرند به نام شخصیت یاد می شود که در حقیقت همان بخش ظاهری یا تحقق یافته خودی است.

اکنون اگر به دقت بیشتر به این ابعاد خودی نظر کنیم، خواهیم دید که هر کسی بنا بر این که در چه حالتی قرار دارد، اهداف، مقاصد و انگیزه های مختلفی برای اظهار و یا تحقق شخصیت خود دارد. چون انسان در هر مرحله از زنده گی دارای اهداف، غرض ها و انگیزه های متفاوتی است بناً  خودآگاهی هر کسی نظر به همین مراحل از سایرین فرق می کند. در این جا به منظور سهولت در مطالعه، چنانچه صلاح الدین سلجوقی در ((تقویم انسان)) کرده است، این مراحل خودی را به سه مرحله تقسیم می کنیم.

اول: خودی غریزی یاطبیعی یا خودی لذت طلب: این خودآگاهی اولین صنف مکتب انکشاف است، و به مجرد دقت ما خود را شخصی می بینیم که محتاج هستیم، می بینیم که حیاتی که در ما وجود دارد می خواهد خود را به هر ترتیبی که شده است حفظ کند؛ در خود احساس تشنه گی و گرسنه گی می یابیم که ما را به خوردن و نوشیدن و حفاظت این هستی وا می دارد. احساساتی از قبیل جنسیت، و کسب لذت ما را وادار می سازد تا برای ارضای این خواست ها کاری بکنیم. این ها همه خواست های طبیعی ما است که به مجرد پوشیدن لباس هستی و دریافتن این پیکر مادی در ما به وجود آمده و به شدت ما را از درون وادار به عملکرد می سازند. در این مرحله انسان در جواب به نیاز های طبیعی اش حرکت می کند، و می خواهد که این خواسته ها را ارضا بسازد، و نتیجه یی که از ارضای این خواست ها عاید می شود، خوشی یا آرامشی است که بیشتر به نام لذت یاد شده است. به عباره دیگر در اولین شناخت از خود، انسان خودش را موجودی می بیند که لذت جو، و در پی گرد آوری وسایل حفظ حیات فردی خویش است.این اولین مرحله انکشاف خودی است، که از بدو تولد در ماهیت انسان وجود داشته و تا دم آخر حیات با وی همراه است.

دوم: خودی برتر یا اجتماعی  یا خودی شهرت طلب: بعد از عمیق شدن در خود و به خصوص زمانی که از ارضای آن تمایلات و خواست های طبیعی فردی خویش مؤقتاً رها می شود، انسان خودش را فردی می بیند که به اجتماعی پیوند دارد. خانواده، اطرافیان و کسانی که با انسان ارتباط صمیمی دارند، در عین زمانی که او را برای رسیدن به خواست های طبیعی اش کمک می کنند، برایش انگیزه ها و هدف های دیگری را نیز فراهم می سازند. در این حالت متوجه می شود که انگیزه های فعالیت های وی بیشتر از طرف خارج، از جامعه و محیطی که درآن زیست می کند بالایش عمل می کند.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman","serif";}

که انسان باید مورد احترام باشد، مورد عشق و علاقه دیگران قرار بگیرد، در اجتماع مهم باشد، در تصامیم اجتماعی شرکت داشته باشد، از طرف دیگران شناخته شود و مورد تحسین و تقدیر قرار بگیرد، و بالاخره مورد اعتماد قرار بگیرد دلایلی اند که بیشتر انسان ها را به فعالیت وادار می سازند. این جا خودآگاهی انسان محدود به همان تمایلات و خواست هایی است که از اجتماع برایش سرچشمه می گیرد، و به شکل طبیعی برای او شخصیتی می سازد که برایش نشان می دهد که چگونه بیاندیشد، چگونه باور کند، و بالاخره چگونه عمل کند. در این حالت انسان بیشتر کوشش می کند تا نورم ها و معیاراتی را که اجتماع اهمیت می دهند با ارزش دانسته و فعالیت های خود را به اساس آن ها عیار نماید، و دست آوردی که در اینجا بدست می آورد، باز هم احساس آرامش و خوشی است که زیادتر آن را مسرت نامیده اند. مولانا این دو مرحله از خودآگاهی را در دو مصرع به خوبی بیان کرده است:

آدمی اول حریص نان بود                          زانکه قوت نان ستون جان بود

چون به نادر گشت مستغنی زنان                 طالب نام است و مدح شاعران

سوم: خودی برین یا خودی حقیقت طلب: در این مرحله انگیزه های فعالیت های انسان دوباره از محیط و اجتماع به خود وی بر میگردد و اکثریت فعالیت ها بنا بر انگیزه های درونی خود شخص صورت می گیرد، ولی نه توسط فعالیت غرایز طبیعی که همه کس آن را داراست. اینجا انسان به خود آگاهی مخصوصی می رسد که حقیقت اصلی را در خودش کشف می کند که منشا تمام حقایق است، به قدرت عظیمی دست می یابد که منشه تمام قدرت هاست، به علمی متوجه می شود که سرچشمه تمام دانش است، و بالاخره به ضمیری بر می خورد که منبع شناخت خیر ، نیکی و عدالت است. خلاصه چنین انسانی در میابد که اصل ماهیت وی روحی است که از خداوند ج در او دمیده شده است، و این روح که خودی برین وی را می سازد، ظرفیت های بی اندازه یی را در خود دارد که باید کشف و تحقق بیابید (انکشاف داده شود). به نظر بعضی کوتاه نظران چنین انسانی بعضاً خود خواه معلوم می شود، زیرا بسا اوقات با نادیده گرفتن معیارات اجتماع عمل می کند، و آنچه را همه به صحت و حقیقت آن ایمان دارند، نادرست می داند و در عوض وی شیوه جدیدی از فکر و عقیده را معرفی می کند، طرز العمل ها  و سنت ها را می شکند و اکثراً این کار ها را نه برای خوشی و خوش ساختن دیگران بلکه به اساس انگیزه و شوری که از درون خودش بر می خیزد انجام می دهد و در عوض توقع علاقه و احترام و دوستی دیگران را نیز ندارد، چنانی که در خودی اجتماعی داشت، به این منظور شاید به شکل شخصیت خود خواه و لجوجی نمایان شود. ولی چون در اعمال وی خیر همه گان نهفته است، در افکار وی حقیقت درج است، در گفتار و کردار وی عدالت موج می زند، بناً از خودخواهی غریزی که در اول ذکر کردیم تفاووت زیاد دارد، و نتیجه اعمال یا سخنان وی در عمل این مدعا را ثابت می سازد. بناً ان را خودی برین می گویند، احساس آرامش یا خوشی که در اینجا دست می دهد بیشتر به آن سعادت گفته اند.

مولانا جلال الدین بلخی رومی در غزل شیوایی این خودی را در عارفان دیده و به زیبایی تصویر کرده است که چنین آغاز می شود.

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش

خون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش

این بحث ادامه دارد....


+ نوشته شده در  Wed 28 Jul 2010ساعت 23:42  توسط بشیر احمد حمید  | 



ابعاد قابل شناخت خودی

طوری که گفته شد، وقتی خودی تحقق می یابد ما آن را از چهار طریق می شناسیم که عبارت اند از معارف، باور ها، روابط و عملکرد ها. اینک هرکدام این ها را به صورت مختصر به بحث می گیریم.

اول: باور ها: شامل عقاید، پیش فرض ها، اهداف، بدیهیات، طرز فکر ها، تصویر های ذهنی و احساسات می شوند، سنگ تهداب شخصیت انسان را می سازند. باور ها یا از روی شناخت (پخته شدن و بدیهی شدن شناخت) و یا هم به میخانیکیت های دیگری از قبیل پیروی، تقلید، تلقین، همنوایی با جامعه و غیره روش ها در تأثر از محیط شکل می گیرند.

دوم: معارف یا شناخت ها: این بخش شامل نحوه درک یا فهم ما از خود و جهان ماحول است که در اثر فعالیت هایی چون دقت، رجوع به حافظه، تحلیل، ترکیب، قضاوت و بالاخره بیان و مفاهمه به وجود می آیند. آموزش وسیله یی است که معارف یا شناخت ما را از حقیقت بیشتر می سازد، و انسان به تدریج به شناخت از خود و جهان بیرونش می افزاید و این روند به واسطه تلاش و کوشش شخصی تشدید و تسریع می شود. 

سوم: روابط: این بخش بیشتر شامل نحوه ارتباط یک فرد با سایر افراد یا به طور کل با محیط است که بیشتر در اثر مفاهمه با سایرین به وجود می آید. در روابط سه موضوع اهمیت زیاد دارد که یکی کیفیت (هدفمندی و سازماندهی روابط)، دوم عمق (درجه شناخت و تعهد متقابل) و سوم وسعت (تعدادی که در این روابط شامل اند از نظر کمیت) می باشد. این بخش خودی هم بیشتر از طریق بیرونی یعنی توسط دیگران دریافت و ارزیابی شده می تواند.

چهارم: عملکرد ها: که شامل قدرت تصمیم گیری، واکنش، عادات، رفتار و در مجموع کار کرد های ارادی شخص است. به شکل خاص در این جا عملکرد ها تصامیم عملی ارادی شخص است که اراده هر شخص وابسته به نحوه باور ها، درجه معرفت، و ارتباط وی با محیط است.  

خصوصیات این چهار بعد خودی

این چهار بعد خودی خصوصیات عمده ذیل را دارا می باشند:

1.                  باعث تمایز هر فرد انسانی از دیگرش می شوند. و یا به عبارت دیگر همین چهار بخش است که شخصیت هر انسان و یا فرهنگ هر جامعه را می سازند. هر فرد انسانی از نظر این چهار بعد خودی نسبت به دیگرش متفاوت است و یا به عبارت دیگر هر انسان منحصر به فرد است، و هیچ دو شخصی پیدا نمی شود که از نظر این چهار بعد خودی کاملاً با هم یکسان باشند، بناً بهترین وسیله شناخت و تمییز هر فرد را همین ها تشکیل می دهند. ما در زنده گی روزمره بدون این که زیاد متوجه باشیم همین چهار عنصر را محک شناخت افراد قرار می دهیم. مثلاً برای این که شخصی را بشناسیم و او را از سایرین متمیز بسازیم می گوییم پسر یا دختر فلان کس است، در فلان موسسه کار می کند، یا دوست فلان کس است (روابط) یا می گوییم داکتر، انجنیر، و غیره است (معارف و شناخت)، یا او را منحیث یک فرد مسلمان، خوشبین، وطن پرست، ویا برعکس بدبین، خرافاتی وغیره (که اشاره به باور های وی دارد) از دیگران تمیز می دهیم و یا هم به نام شخص صالح، خراب کار، کارکن، بیکاره، عصبانی مزاج یا خوش خلق و غیره (که همه به عادات و عملکردها اشاره می کنند) مشخص می سازیم و به این وسیله شناخت خود را از شخصیت وی تعبیر می کنیم.

این ابعاد خودی به اراده و خواست خود شخص قابل تغییر اند. این چهار بعد خودی به صورت ایستا و ساکت نمی باشند، بلکه همیشه قابل تغیر و تحول اند. مثلا یک شخصی که به زنده گی بدبین است می تواند در اثر اصلاح در باور ها به یک شخص خوشبین متحول شود. یا با فراگیری علوم جدید، کسب دیپلوم، شهادت نامه و غیره در درجه تحصیل، مقام علمی و معرفت خود تحول بیاورد. یا دوستان Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4 /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman","serif";} 1.                  خود را در اهداف و کار های خود و باور های مثبت خود شریک بسازد، در صدد ایجاد دوستی های جدید فعالانه بکوشد، دوستان و نزدیکان فراموش شده را دو باره به خود نزدیک بسازد. و یا هم دست به اقدامات عملی در صدد اجرای کاری یا هدفی بزند، و بالاخره ظرفیت های پنهانی خودش را در عملکرد هایش تظاهر بدهد. به این ترتیب انسان همیشه در تغییر و تحول است و این تغییر بیشتر به خواست و اراده خود شخص بسته گی داشته و به صورت کامل توسط سایرین غیر قابل پیش بینی است. این چهار بعد خودی باهم دیگر ارتباط مستقیم دارند و تحول، تغییر ویا اصلاح در هر کدام آن بالای ابعاد دیگر نیز تأثیر می کند و درنتیجه کل شخصیت یا فرهنگ انسان متغیر می گردد. هر کدام از این چهار بعد خودی را که در نظر بگیریم، و تحولی در آن بیاوریم، آن تغییر باعث تحولی در سایر ابعاد نیز می گردد. مثلاً اگر شخصی با صرف عمر در تحصیل علم به معارف و شناخت خود می افزاید، باور های وی نیز اصلاح می گردد، در ارتباطات وی نیز تغییرات می آید و اشخاص بیشتری را بهتر می شناسد و خود وی هم توسط دیگران بهتر شناخته می شود، و در عادات، طرز تصمیم گیری و جرآت وی در عملکرد ها نیز تغییر می آید. به همین سبب مکتب و مدرسه و دانشگاه مورد علاقه اکثریت مردم اند و همه می دانند که با کسب علم در آن ها تغییرات اساسی رونما می گردد. یا اگر باور ها را در خود بازنگری می کند نیز سایر ابعاد تغییر می کند. مثلاً همین که باور های افراد در مورد خداوند جل جلاله (ج)، در مورد دین، آخرت، زنده گی و غیره مسایل تغییر می کند، بدون این که این باور ها در اول با معارف و یا سایر ابعاد ارتباطی داشته باشد، به تدریج بخش های دیگر را نیز متأثر می سازد. و یا تنها ارتباط افراد با سایرین هم می تواند این تغییرات را بیاورد. مثلاً والدینی که به این موضوع پی برده اند همیشه کوشش می کنند تا در انتخاب دوست و همنشین مناسب به اطفال خود کمک کنند، زیرا می دانند که تنها با همین یک تغییر تمام ابعاد زنده گی آن ها دگرگون شده می تواند. تغییر در عملکرد ها نیز باعث تحول سایر ابعاد می گردد. به همین سبب علمای روانشناسی مکتب سلوکی، تنها به همین بخش خودی توجه دارند و عقیده دارند که با وارد کردن تغییر در عملکرد ها (عکس العمل ها، عادات و سلوک شخص) سایر ابعاد شخصیت وی نیز متغیر می گردد و از همین روش برای معالجه بیماران روانی استفاده می کنند. علمای فقه و قانون دانان نیز به اهمیت این حقیقت پی برده و به آن اهمیت زیاد می دهند، و به این نظر اند که با کنترول و اصلاح عملکرد ها می توانند جامعه و افراد ایدیالی را به وجود آورد. به این ترتیب تغییر و تحول در هر کدام از این چهار بخش خودی سایر بخش ها را نیز متأثر ساخته و در نتیجه کل شخصیت یک فرد یا فرهنگ یک جامعه را دگر گون می سازد. ولی تغیر اساسی و انکشاف واقعی زمانی مطرح است که تمام این ابعاد متغیر یا متحول شوند، تغییر از هر بخشی که آغاز شده باشد.
+ نوشته شده در  Wed 28 Jul 2010ساعت 23:39  توسط بشیر احمد حمید  | 

 اساسات

انکشاف خودی یعنی کشف و تحقق بخشیدن ظرفیت ها و نیرو های که در نهاد انسان وجود دارند. انکشاف خودی یک روش فکر یا طرز دید است، که انسان را قادر می سازد تا خود، جهان و خدا را بهتر شناخته و به اساس این شناخت ها نه تنها خودش بلکه جهان بیرونش را چنانی که می خواهد، بسازد. به این ترتیب انکشاف خودی با تحول در نحوه شناخت و جهان بینی انسان، طوری فرد و جامعه را متحول می سازد که بتواند به گونه متوازن و سازگار با حقیقت به زنده گی و حرکت ادامه بدهد. از این که این طرز فکر و جهان بینی باعث تغییر و تحول مثبت در شخصیت و فرهنگ انسانی می گردد، بناً آن را به نام مکتب (به معنی طرز فکر) یاد می کنیم.

ضرورت به مکتب فکری

چرا ما به داشتن مکتب فکری یا طرز خاصی از تفکر و روش فکری ضرورت داریم، و آیا این صواب است که ما برای خود چارچوب فکری ایجاد کنیم، یا برای حرکت و زنده گی خود روش و طرز خاصی را بر گزینیم؟

حقیقت به مانند دریایی است که کرانه ندارد، و انسان هدفمند مانند کسی است که می خواهد این دریا را بنوشد. بیشتر مکاتب فکری نظر به ضرورت های جامعه و شرایط زمانی/مکانی مردم ایجاد می شوند، تا عمده ترین مشکلات و یا جدی ترین ضرورت های آنان را در اولویت قرار داده و به آن ها شوق و اشتیاق حرکت، فعالیت، فداکاری و بالاخره تقرب به اصل حقیقت را ایجاد کند.

ادیان، مذاهب، مکاتب متعدد فکری، تیوری ها و نظریات علمی و فکری و حتی بعضی از سازمان های بشری همه در واقع مکتب های فکری اند که می خواهند نظر به ضرورت و هم نظر به توانایی افراد آن ها را با حقیقت نزدیک سازند.

جدی ترین خطری که در رهگذر ایجاد یا توصل به یک مکتب فکری و یا روش مندی وجود دارد این است که مکتب فکری به ایدیالوجی فرقه گرایی تعصب آمیز، خود خواه  و سلطه جو تبدیل شود. این چنان حالتی است که شخصی که یک کوزه آب را از دریا یافته است، چشم و گوش خود را ببندد و بخواهد به زور، یا به حیله یا به منطق به تمام مردم بقبولاند که آنچه او در کوزه دارد کل دریا است. و هیچ قبول نکند که سایرین هم از آن دریا جو ها و کانال هایی دارند، و حتی بعضی ها به صورت مستقیم در آن دریا در حال شناوری هستند و از آن گوهر های آن مستفید می شوند که در هیچ جو یا کانالی نمی گنجد. این حالت بدترین طرز استفاده و شکل انحرافی مکتب و طرز فکر است.

برای این که از چنین حالتی جلوگیری شده بتواند، باید همیشه به خود و سایرین این حقیقت را خاطر نشان سازیم که مکتب انکشاف خودی هم مانند سایر مکاتب فکری بشری یک بحری کوچکی است که به همان دریای حقیقت ارتباط دارد، و بخش از دین اسلام و عرفان اسلامی است، که با علوم تجربی دین، عرفان ، فلسفه و تفکر نوین یک جا شده و برای رفع مشکلات حاضر در جامعه را مورد تهدید قرار داده است، ایجاد شده است.

 

 

 

باور اساسی مکتب انکشاف خودی

اساسی ترین باور مکتب انکشاف خودی این است که انسان ها به صورت کل و بدون استثنا در نهاد خود دارای ظرفیت ها و توانایی های بی اندازه یی هستند. این ظرفیت ها به شکل پنهانی و کشف ناشده در روح و عمق هستی وجود دارد. بسیاری از اشخاص شاید تا اخر عمر به این حقیقت زیبای هستی پی نبرند و از کمبود یا نبود امکانات و ظرفیت ها در رنج باشند، ولی آن هایی که به این امر پی می برند و حقیقت آن را بدون شک و شبه می پذیرند، می توانند به هر اندازه که خواسته باشند از این امکانات مستفید شوند.

گویی تمام هستی و امکانات مادی ما که قابل مشاهده است، یک بخش کوچکی از یک حقیقت بزرگ است که هویدا شده است. به این ترتیب وقتی که می گوییم «انکشاف خودی»، منظور عبارت از هویدا شدن، قابل دید ساختن و یا تحقق خودی است. و خودی هم در این جا به تمام این حقیقت هستی که در ما وجود دارد و ما تا کنون یک بخش بسیار کوچک و ناچیز آن را شناخته ایم، اشاره میکند. انکشاف خودی یعنی کشف و تحقق کامل نیرو ها و امکاناتی که به شکل پنهانی در هستی و ماهیت ما وجود دارد، است.  البته وقتی که این امکانات تحقق می یابند و یا منکشف می شوند، از چهار طریق بر ما ظاهر می شوند. یا به عباره دیگر خودی کشف شده و تحقق یافته ما از چهار بعد بر ما هویدا می گردد. این چهار بعد خودی عبارت اند از: معارف، باور ها، روابط و عملکرد ها.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  Wed 28 Jul 2010ساعت 23:36  توسط بشیر احمد حمید  | 

داکتر عبدالکریم سروش اخیراً در شهر واشنگتن دی سی طی پنج دور سخنرانی پیرامون مفاهیمی از سوره الحدید توضیحات جالبی ارایه کرده اند که شنیدن آن ها را به تمام دوستان توصیه می کنم. در این سخنرانی ها نکات مفید و آموزنده خیلی ها زیادی وجود دارد و بخش های پرسش ها و پاسخ ها که در اخیر هر دور سخنرانی تنظیم شده است به مفاد و روشنی بیشتر آن ها می افزاید. این سخنرانی ها به طور مکمل در ویب سایت داکتر عبدالکریم سروش موجود است، و من هم آن را از همان طریق شنیده ام[1]. در جریان این سخنرانی ها در پهلوی تشریحات و توضیحات مفید و آموزنده متوجه شدم که داکتر سروش بالای موضوعی تأکید خاصی می ورزند و گاهی هم که هیجانی می شوند، می خواهند بگویند که تمام حرف محوری ایشان همین است (البته از لحن کلام ایشان چنین بر می آید). من در این چند سطر می خواهم در قسمت این مفهوم که عبارت از «خود خواهی» است، ملاحظه یی نوشته و امید است مورد عنایت ایشان و سایر دوستان قرار بگیرد.

البته قابل تذکر است که این بار اول نیست که داکتر سروش در نکوهش از «خود خواهی» چنین مبالغه می کند، و شاید اکثر دوستان متوجه شده باشند که ایشان در اکثریت سخنرانی ها و نوشته های خود به این موضوع به شدت بر خورد کرده اند و آن را مورد بد گویی و نکوهش قرار داده اند، تا جایی که در این سخنرانی اخیر خود ادعا کرده اند که گویا پیام اصلی قران همین از بین بردن خود خواهی است! من با خودم می اندیشیدم که چه باعث شده باشد که ایشان به چنین شدت و مبالغه بر خلاف این مفهوم بر آمده اند، و آیا به راستی هم خود خواهی این قدر مفهوم بد و مزمومی است که با تمام نیرو مقابل آن قرار بگیریم؟ و آیا هیچ چیز مثبت و خوبی در این مفهوم ننهفته است؟

به نظر من دو علت شاید باعث شده باشد که ایشان در این جبهه به شدت به مبارزه خاسته اند. یکی از این دو علت شاید مشاهده دو قطب مخالف در جامعه و در بین مردم باشد، که در یک طرف زمامداران، امامان، روحانیون، قدرت مندان، و بزرگانی را می بیند که با روحیه غرورآمیز و متکبرانه یی در مقابل سایر مردم قرار می گیرند و به غیر از خودشان هیچ کسی دیگری را بر حق نمی دانند. و در طرف دیگر مردمی را می بیند که عاجزانه به هر چه که بر سرشان می آید صبر می کنند، و نه این که در عمل مخالفتی با این بزرگان نمی کنند، بلکه حتی در افکار و در اعماق قلب شان هم مخالفت و تضادی را با آن ها در اکثر موارد نمی یابند، و به عوض این که عملکرد ها و نظریات آنان را مورد نقد و انتقاد قرار بدهند، می کوشند تا برای هر عمل ظالمانه در عملکرد های خود و در اشتباهات خودشان علت هایی پیدا کنند. چنین مشاهده یی شاید متفکر ما را به این نتیجه می رساند که آنچه که این بزرگان و قدرت مندان می کنند، خود خواهی است و چون خودش را هم قربانی بی عدالتی آنان می داند، نتیجه می گیرد که پس خود خواهی یک چیز کاملاً بد است و این طبقه دیگر (محرومان) هیچ تقصیری ندارند.

علت دیگر در این مورد شاید اتکای بیش از حد داکتر سروش به گذشته گان عرفان اسلامی به خصوص حضرت مولانا باشد. البته در این جای شکی نیست که مولانا از جمله قافله سالاران عرفان اسلامی و یکی از بزرگان ادب، تاریخ، دین و فرهنگ فارسی زبانان و بلکه مسلمانان به شمار می رود و کتاب مثنوی از جمله بزرگتری و مهم ترین آثاری به شمار می رود که در جهان منحصر به فرد است. بزرگان عرفان اسلامی در پهلوی تمام خدماتی که در عرصه معرفت کرده اند، شاید بنا بر دلایل و علت های خاصی که فعلاً وقت و حوصله تحقیق آن میسر نیست، با تمام جدیت بر ضد مفهوم خود خواهی کوشیده اند. بسیاری از آنان در این امر تا حدی افراط کرده اند که حتی از بسیاری از کرامت های انسانی خود هم انکار می کردند، و می خواستند که مانند اشخاص دیوانه و بیابان گرد در کوچه ها و در کنار جو ها بخوابند، نظافت را رعایت نکنند، لباس های بسیار کثیف و ارزان بپوشند، و بالاخره کار هایی کنند که سایرین به آنان لعنت بفرستند و بدین وسیله در درون خویش از این که خود خواهی را کشته اند، لذت ببرند!. و یا فرقه ایی از ایشان به نام ملامتیه، که حافظ را به آن ها منصوب می کنند، حرف هایی می زدند، و کار هایی می کردند که همیشه خود را مورد ملامت قرار می دادند تا چیزی به نام خود خواهی در آن ها زمینه ظهور و تبارز نیابد. البته من معتقدم که مولانا و حافظ از جمله چنین اشخاص افراطی نبوده اند، و خود به زبان خود در مدح و ستایش خودشان پرداخته اند و حد اقل کرامت انسانی خود و دیگران را به حد کافی مورد احترام قرار می داده اند. مثلاً زمانی که مولانا مثنوی خود را با قران تشبیه می کند، و یا در مقابل ملامت گران به دفاع از خود و عملکرد خود (سرودن مثنوی) بر می آید ویا زمانی که حافظ در غزلیات خود از خود مداحی می کند و ادعا می کند که فرشته گان شعر وی را از بر می کنند ویا از زمانه شکایت می کند که قدر این سخن ناب را نمی دانند، در حقیقت نشان می دهند که این بزرگان قدری از خود خواهی داشته اند و بزرگی خود را دریافته بودند و به آن کاملاً اذهان داشته اند و آن را انکار هم نمی کردند. ولی موضوع بسیار عمده نتیجه اخلاقی است که مردم ما از سخنان این بزرگان گرفته اند (که شاید دکتر سروش نیز از این جمله باشد). چون این بزرگان به شدت خود خواهی را مورد نکوهش قرار داده اند و در آن هیچ چیزی خوبی ندیده اند (که این خود یکی از تناقضات عمده شخصیتی بین گفتار و رفتار این بزرگان هم است، که البته قابل اغماض است و رحمت خداوند بر آنان باد).

من واقعاً نمی دانم که این شدت کینه و دشمنی با مفهوم خود خواهی در بین این بزرگان عرفان و تصوف اسلامی از کدام ریشه و از کدام منبع دمیده شده است؟ زیرا قران که منشأ اولین و اساسی دین است، در قسمت خودی و نفس کاملاً جنبه واقع بینانه دارد، اگر جایی نفس را بد گفته است، در جایی هم خوب گفته است، ولی اکثراً آن را به شکل خنثی یا بدون ارزش معرفی کرده است و انسان را موجود مختاری معرفی کرده است که می تواند این نفس را بد یا خوب بسازد. البته از تکبر بیجایی که فرعون و یا سایر چهره های منفی قران دارد نیز یاد می کند، ولی به هیچ وجه آن را چنان عمومیت نمی دهد که گویا هر شخصی را فرعون بداند (چنانی که بزرگان عرفان ما کرده اند). نفس نه به اژدها و نه به مار و نه به هیچ چیز خطرناک دیگری تشبیه شده است، و با وجود این که زبان قران هم بیشتر جنبه شاعرانه دارد، اما هیچ گاهی در این قسمت از دایره واقع بینی خارج نشده است. احادیث مشهور و صحیح هم چنانی که این بزرگان به این موضوع چسپیده اند، تماس نگرفته است و حتی گفته می توانیم که این بد بینی و دشمنی با خودی، نفس و خود خواهی بیشتر در سر زمین های شرق و جایی که عرفان و تصوف اسلامی بیشتر زمینه رشد داشته است، هم چنان بیشتر رشد کرده است. امکان این که این مفهوم با این بار ارزشی منفی خود از ادیان دیگری مانند بودایی، مسیحیت و غیره وارد شده باشد، شاید هم مورد سؤال باشد. و اگر هم فرض شود که از آثار فلاسفه یونان وارد شده باشد، باز هم مورد سؤال است، زیرا ارسطو و اکثریت دیگر آن بزرگان هم اینقدر شدید به ضد خود خواهی و به طرفداری از خفت، و ملامت پذیری، و خود کم بینی و شرم ساری نکوشیده اند. و یا شاید هم شرایط سیاسی و فرهنگی جامعه باعث به وجود آمدن این بد بینی شده باشد. به هر ترتیب این یکی از آن میوه های تلخ و زهری است که در باغستان سبز و پر ثمر عرفان اسلامی روییده است و تا جایی که به ضرر و زیان آن متوجه باشیم، می توانیم از سایر محصولات مفید این باغ استفاده کنیم.

حالا چرا من این موضوع را برای بحث انتخاب کرده ام و دلیل چیست که من می خواهم در مقابل متفکر بزرگی چون داکتر سروش و یا هم بزرگان عرفان اسلامی بیایستم و نظر ایشان را مورد نقادی قرار بدهم. دلیل این است که در این دشمنی و بد گویی و کینه توزی به قدر بسیار زیادی افراط شده است، و آن هم نه حالا بلکه از دوره های دور و این افراط نتایج ضرر باری را هم به وجود آورده است. بعضی از این ضرر ها این است که مردم بسیاری از مفاهیم مثبت و مفیدی را که واقعاً در رشد و انکشاف شخصیت و هم فرهنگ جامعه ایشان لازمی است از دست داده اند. مثلاً اعتماد به نفس، اتکا به خود، حساب کردن روی ظرفیت های درونی خود، شناخت وقار و حیثیت و کرامت انسانی، قدرت نقادی و با دیده نقادانه به وقایع نگریستن، و ده ها مفهوم دیگر. با از دست دادن این فضیلت ها است که فاصله بین قدرت مندان، روحانیون، عالمان، و سایر اقشار دارا با طبقه عامه مردم بیشتر می شود. این درست نیست که تمام گناه را به گردن یک گروه بیاندازیم و طبقه دیگر را کاملاً بی تقصیر بدانیم. در تاریخ گذشته و اکنون جامعه ما همان قدر که قدرت مندان مقصر اند بیشتر از آن طبقات محروم نیز مقصر اند، و این تقصیر بنا بر همین ارزش های نادرستی است که توسط بزرگان نا آگاهانه به آنان تلقیح شده است. آن ها قدرت نقادی روحانیون و قدرت مندان را نه در عمل بلکه در دل هایی خود و در باور های خود از دست داده اند، و این به خاطر آن است که به نام خود خواهی تمام ارزش های مثبت خودی آنان را در طول تاریخ کوبیده و از بین برده اند. یکی دیگر از شرور ناشی از این عمل، به وجود آمدن چاپلوسی و تملق است. اگر به زبان ما با این روحیه انتقادی نظر شود دیده می شود که چقدر ما القاب تملق آمیز زیاد داریم، چقدر فروتنی و خود کم بینی و خود کم زنی در زبان و در ادبیات عامیانه و فرهنگ ما رواج دارد، که این ها همه نشان دهنده ضعف های اخلاقی نه در سطح افراد بلکه در سطح اجتماع است که ریشه آن ها بر می گردد به فرهنگ و همان فرهنگ خودی ستیزی که متأسفانه توسط بزرگان ما باز هم تأکید می شود. یکی دیگر از زیان های این امر بی باوری به خود و به نیرو های خود و همیشه منتظر ماندن به یک نیروی خارق العاده خارجی و یا یک روز ایدیال در آینده و یا افسوس خوردن به گذشته ها است. اکثر مردم ما باور کرده نمی توانند که هر کدام شان بالقوه یک پیغمبر، یک امام یا یک ولی خدا هستند، صرف با کوششی چند می توانند این ظرفیت بالقوه را تحقق ببخشند. اگر کسی ادعا کند که همین داکتر عبدالکریم سروش به مانند مولانا جلال الدین و یا بیشتر از آن مرد بزرگی است، همه بر وی می خندند، نه به این سبب که آن ها به بزرگی مولانا پی برده باشند، بلکه به این سبب که آن ها باور ندارند که از جمله امروزیان کسی به آن منصب رسیده می تواند زیرا امروزیان با خود وی به صورت مستقیم در ارتباط اند و در این خود هیچ خوبی و فضیلیتی را دیده نمی توانند. این ها و ده ها مثال دیگر نقایص و مشکلاتی است که در فرهنگ ما متأسفانه وجود دارد، و همه یک ریشه مشترک دارند و آن این است که ما در مذمت و نکوهش خود خواهی بی اندازه افراط کرده ایم، و اگر اکنون جلو خودمان را نگیریم، شاید نسل های بعدی را نیز از این زهر مسموم کنیم.

به نظر من کسی که اولین بار ضرر های این حرکت منفی را دریافت و با جدیت در مقابل آن ایستاد و در نظر و عمل با آن مبارزه کرد و موفق هم شد، علامه اقبال لاهوری است. او بر خلاف این همه بد گویی هایی که فرهنگ ما را مسموم کرده بود، نکته محوری نظریه خود را «خودی» نامید. و همه جا در شعر، نثر، سخنرانی و در عمل به نفع تبلیغ آن کوشید. اعم تلاش وی این بود که دو باره این نیروی خفته را در عمق وجود شرقیان مسلمان بیدار کند. همه زنده گی خود را وقف این کرد که مردم را به دید نقادانه به زنده گی تشویق کند؛ مردم را از شخصیت پرستی های بیجا که ناشی از همین عدم اعتماد به نفس و عدم شناخت خودی است، متوجه کند؛ مردم را متوجه نیرو ها و ظرفیت هایی بسازد که اگر مورد شناخت و استفاده قرار نگیرند می میرند و از بین میروند و با خود یک فرهنگ و یک تمدن را نیز از بین می برند؛ و بالاخره مردم را متوجه مفهوم خود گردانید، مفهومی که خدا و پیغمبر و قران و دین و دنیا و علم و عمل و شیطان و فرعون و موسی و بهشت و دوزخ همه و همه در وی گنجانیده شده است، و با شناخت وی می توان به خدا تقرب جست، شیطان خود را مسلمان کرد و دوزخ خود را به بهشت مبدل کرد.

البته همان طوری که داکتر ماکسول مالتز گفته بود: «خود بزرگ بینی واقعی وجود ندارد، و آنانی که ظاهراً به این مرض دوچار اند در حقیقت به نوعی از عقده حقارت مبتلا شده اند»، هیچ گاهی ما نمی توانیم به بزرگی و اهمیت واقعی که در این مفهوم (خود) وجود دارد پی ببریم، و آنانی که تکبر می ورزند و حق سایرین را به نفع اغراض خود پایمال می کنند، نه این که خود و خودی را شناخته اند، بلکه بنا بر ترسی که وجود آنان را فرا گرفته است و عقده حقارت و کوچکی که شخصیت انان را پایمال کرده است چنین می نمایند. خود داکتر سروش هم در اخیر سخنرانی های خود در جواب به پرسشی این واقعیت را بیان می کند، و اقرار می کند که یک درجه از خود خواهی در زنده گی لازمی است. اگر واقع بینانه نظر کرده شود، می توانیم ادعا کنیم که این اندازه برای زنده گی به مانند آب، هوا و غذا لازمی است. همان طوری که بدون آب و اکسیجن ما نمی توانیم زنده گی کنیم، بدون خود خواهی هم به زودی از بین می رویم، هم از نظر روحی و شخصیتی و هم از نظر مادی و جسمانی. آنچه که مورد نکوهش است، افراط در آن است، همانطوری که اگر آب یا اکسیجن هم از اندازه زیاد شود باعث خفه شدن و مرگ آدمی می گردد، خود خواهی افراطی هم (که ناشی از عدم شناخت واقعی خودی است) ضرر آور است. اکنون من از داکتر سروش می پرسم که با وجود آگاهی به این درجه لازمی از خود خواهی که خود اقرار کرده ایید و در تمام شخصیت و از حرف حرف سخنرانی های تان هویدا و آشکار است چرا این قدر بی رحمانه و غیر واقع بینانه به آن می تازید و آن را مورد سرزنش قرا می دهید؟ اگر شما به تقلید از مولانا هم این کار را می کنید، باید بدانید که شاید مولانا هم اشتباه کرده بود. این را خود تان به ما آموختید که نباید از مولانا و یا هیچ کسی دیگری بت ساخت! به یاد دارید این گفته خود تان را؟ پس چرا شما از مولانا چنان بتی ساخته ایید که حتی اشتباهات وی را هم منحیث اشتباه قبول نمی کنید و از آن کورکورانه تقلید می کنید؟

به نظر من آن هایی که به نوع مرضی خود خواهی مبتلا اند، که طبعاً مورد هدف شما استند، به سخنان شما گوش نمی دهند، پس بیهوده به خودتان زحمت ندهید و اینقدر در مذمت و نکوهش از آن افراط نکنید. شما الگوی واقع بینی و توصیف بدون ارزش در بسیاری از موارد هستید، چگونه در این بخش خاص کاملاً واقع بینی تان را از دست می دهید. وقتی که قبول دارید که یک اندازه خودخواهی (و شاید به ملت و جامعه ما اندازه بیشتر آن، زیرا به قلت آن دوچار اند) ضرور است، پس چرا بی رحمانه یکسره در سخنان تان آن را مورد حمله قرار می دهید. فکر نمی کنید که این حمله تان به حملات تروریستی هوایی و یا انتحاری می ماند که به خاطر از بین بردن یک نفر دشمن، ده ها دوست و یا افراد بیگناه هم از بین می رود!؟

در خاتمه از داکتر سروش و دوستداران وی پوزش می خواهم و بر خود لازم می دانم که باز هم تأکید کنم که جامعه و مردم ما در شرایط فعلی بیشتر از همه به فضیلت هایی از قبیل اعتماد به نفس، اتکای به خود، حساب کردن بالای نیرو ها و ظرفیت های خودی، قدرت دید و شناخت نقادانه و خلاقانه، ضرورت دارند. این فضیلت هایی است که همه را با توجه به خودی و شناخت خود و تا حدی در بطن خود خواهی می توان دریافت، و حمله و نکوهش خود خواهی بدون در نظر داشتن این فضیلت ها گناهی است عظیم. و هرگاهی که منظور ما از حد افراطی و منفی خود خواهی است، باید شرافتمندانه در بیان خود اظهار کنیم که مقصد ما حد افراطی، انحرافی و منفی خود خواهی است تا مردم متوجه شوند که این کلمه یا این مفهوم یکسره بد نیست، و انچه که در فرهنگ ما به میراث رسیده است شاید دلایل یا علت هایی داشته است که در خاک های تاریخ مدفون شده است، و باید این بار ارزشی منفی مفهوم خودخواهی را نیز در آن خاک ها دفن کنیم.



 
+ نوشته شده در  Sat 7 Jun 2008ساعت 4:17  توسط بشیر احمد حمید  | 

جای هیچ شکی نیست که علامه محمد اقبال لاهوری به حیث یکی از بزرگترین متفکران جهان اسلام قرن بیستم شناخته شده است و نظریات، افکار و آثار وی همه نشان دهنده این واقعیت است که وی درد عمیقی نسبت وضیعت کنونی مسلمانان داشته است، و بسیار کوشیده است که تحول و اصلاحی را در طرز فکر و عملکرد مسلمانان به میان آورد. کتاب «احیای فکر دینی در اسلام» وی که مجموعه از سخنرانی های وی در دانشگاه پنجاب است، نمایان گر این واقعیت است. در این مقاله کوشش می شود تا نظریات اصلاحی وی با عمق بیشتر مورد بررسی قرار گرفته و در روشنی تحولات اخیری که در جهان رخ داده است، بعضی از ابعاد آن روشن تر گردد. هرچند داکتر سعید در بررسی همه جانبه یی در مورد بخش اصلی و محوری نظریه اقبال که خودی است، انجام داده است ولی در این جا کوشش می شود تا نظریات مذکور از دیدگاه جامعه شناسی و بالاخص از بعد انکشاف (توسعه) اجتماعی مورد بررسی قرار گیرد.

نظریه خودی اقبال بیشتر به اصالت فرد می پردازد و به فرد در مقابل اجتماع ارزش و قیمت بیشتری را قایل می شود. اقبال با این تأکید انگشت بر یکی از بزرگترین و مهم ترین نقاط ضعفی که جامعه اسلامی در طی قرون متمادی با آن مواجه بوده است می گذارد. وی با دیده تیزبینی که داشت یکی از مهم ترین مشکلات جامعه اسلامی را درک کرده بود و بنا بر همین دلیل نظریه خودی را طرح کرده است و خواسته است تا مسلمانان را به یکی از اصلی ترین پیام های اسلام که اصالت فرد است متوجه بسازد. وی این نظر خود را به وضاحت تمام در کتاب احیای فکر دینی در اسلام بدین گونه بیان می کند: «... سرنوشت نهایی یک ملت، بیش از آن که به سازمان (نظام) بسته گی داشته باشد، به ارزش و نیرومندی افراد مردم بستگی دارد. در اجتماعی که به حد افراط سازماندار است، فرد خرد می شود و از اثر می افتد. تمام ثروت فکری اجتماعی را که در آن است به دست می آورد، ولی روح و فکر خود را از دست می دهد. بنا بر این تقدیس کاذب نسبت به تاریخ گذشته و بر انگیختن آن، هیچ چاره یی برای جلوگیری از انحطاط نمی کند. چنانکه یکی از نویسنده گان جدید به صورت بسیار نیکو بیان کرده است – حکم تاریخ این است که اندیشه های فرسوده هرگز نمی تواند در میان افراد ملتی که آن ها را فرسوده کرده اند، دو باره نیرو بگیرند – بنا بر این تنها نیروی مؤثری که بتواند در برابر نیرو های مایه انحطاط در یک ملت ایستاده گی کند، نیرویی است که از پرورش افرادی به خود متکی و در خود متمرکز حاصل می شود. چنین افراد اند که عمق زنده گی را آشکار می سازند. اینان معیارات تازه یی اکتشاف می کنند که در پرتو آن ها چشم ما باز می شود و کم کم به این امر توجه می کنیم که آنچه اطراف ما را فرا گرفته است تغییر ناپذیر نیست و نیازمند تجدید نظر است.» در این بحث اقبال بر علیه نظمی که در جهان اسلام حکمفرما است یعنی پیروی بی قید و شرط و کورکورانه از مذاهب و بزرگان مذهبی را مورد نقد قرار داده است.

البته در این جای شکی نیست که اقبال مشکل اساسی را در جامعه اسلامی شناخته است و به خوبی آن را در بحث «اصل حرکت در ساختمان اسلام» بیان کرده است. اما متأسفانه برای برون رفت از این معضله راه حل واضح و روشنی را پیشنهاد نکرده است. در ادامه بحث اقبال به بررسی حرکت های اسلامی که در ترکیه در آن زمان وجود داشت اشاره کرده است، و گویا آن حرکت ها را منحیث یکی از راه های حل در نظر داشته است، ولی از بررسی عمیق تر آن خود داری کرده است. شاید این تعلل بنا بر علت های زیادی صورت گرفته باشد. از جمله عدم آگاهی وی از واقعیت هایی که در ترکیه در آن زمان در صدد انجام بوده است، کمبود دانش وی از بعضی اصول و پرنسیپ های انکشاف اجتماعی و بالاخره شاید هم محیط تنگ و محافظ کاری که در پاکستان (هند در آن وقت) حکمفرما بوده است، متفکر بزرگ را از پیشتر رفتن به عمق موضوع مانع شده است. بنا بر همین علت است که نظریه خودی اقبال چنانی که در سطح فرد وضاحت و روشنی دارد و باعث تقویه و انکشاف فرد می شود، زمانی که در سطح اجتماع می رسد از چنان وضاحت و عمق بر خوردار نیست. و از آن جایی که کار اصلاح دینی و اصلاح جامعه اسلامی تنها با توجه به انکشاف و اصلاح افراد حاصل شده نمی تواند، در اینجا نظریه خودی اقبال اهمیت عملی و رهنمودی خود را از دست می دهد و شاید بنا بر همین دلیل هم اکثریت منتقدان و تحلیل گران اقبال نتوانسته اند که فورمول و یا راه حل واضحی را برای اصلاح و یا انکشاف جامعه اسلامی از نظریه خودی وی استخراج کنند. گویا اقبال با این نظر بوده است که با دقت و احیای تفکر در دین می توان راه حل های خوبی را کشف کرد، اما خودش از این که چگونه این اصلاح در دین صورت می گیرد و کدام بخش از دین مورد اصلاح باید قرار بگیرد، یا چگونه به کار این اصلاح باید پرداخته شود، به گونه واضح خودداری می کند. و متأسفانه تحلیل گران هم نتوانسته اند این معما را از آن دریابند، شاید به این دلیل که اقبال فیلسوف بوده است و اکثر تحلیل گران وی هم یا از دیدگاه فلسفه به آثار و افکار وی نزدیک شده اند و یا هم بعضی دیگر اشعار وی را از دیدگاه ادبیات و شعر بررسی کرده اند. بی خبر از این که برای دریافت حقیقت ناگزیر باید از دیدگاه های دیگری نیز باید موضوع را مورد بررسی قرار داد، که یکی از این دیدگاه ها همان انکشاف اجتماعی است. 

یکی از اصول عمده در انکشاف اجتماعی این است که انکشاف یا تحول یا اصلاح از سطح افراد شروع می شود یعنی بعضی از افراد به آن درجه از خودآگاهی می رسند که عده یی از مشکلات اجتماع را روشن تر و عمیق تر درک می کنند و به شکل آگاهانه و شعوری در صدد پیدا کردن راه های حل می برایند. که البته نقطه محوری در نظریه خودی اقبال در ارتباط به اصلاح یا انکشاف اجتماعی در جهان اسلام نیز مبتنی بر همین فرض است و اقبال همیشه کوشیده است که افراد را به رسیدن به چنین سطحی از خود آگاهی تشویق و رهنمایی کند. اما این قدم هرچند لازمی و اولین شرط انکشاف یا اصلاح است، هیچ گاهی به نتیجه دلخواه نمی رسد مگر این که راه های حل های دریافت شده توسط عده یی زیادی از افراد به شکل منظم و سازمانداده شده در سطح اجتماع عملی گردد. و این شرط دوم است که در نظریات اقبال وضاحت چندانی ندارد. چنانی که در ضرب المثل مشهور است « با یک یا دو گل بهار نمی شود»، انکشاف و اصلاح اجتماعی هم با رشد آگاهی و یا انکشاف خودی در یکی یا چند فرد صورت نمی گیرد. تاریخ به وضاحت به ما نشان می دهد که همیشه در جهان اسلام افراد مبتکر، متفکر، مصلح و خود آگاه ظهور کرده است، و چنان نیست که جامعه اسلامی در دوران چند قرن اخیر، که می شود آن را دوره رکود نامید، عاری از چنین افراد بوده است. خود اقبال از جمله بهترین مثال های این گونه افراد است. ولی سیر روند جامعه به گونه یی است که همیشه تحت تأثیر حرکت های سازمان داده شده و منظم تغییر می کند، و افراد با همه بصیرت، آگاهی و فعالیتی که داشته باشند نمی توانند در تغییر این مسیر بسیار زیاد تأثیر داشته باشند مگر این که فعالیت های آنان در چوکات حرکت های منظم و سازمان داده شده صورت گیرد. جامعه اسلامی که تا کنون تحت تأثیر سازمان (مذاهب و حلقات محافظه کارانه آن )به سر می برد، خود گواه نقش حرکت سازمان یافته است. البته نباید منکر شد که حرکت های منظمی هم در جهت اصلاح در اینجا و آنجا صورت گرفته است و همین بوده است که تا کنون این شعله اصلاح طلبی در جهان اسلام زنده و تابنده است، که از جمله حرکت سید جمال الدین افغانی، که یکی از الگو های اقبال نیز بوده است، را در قرن نزده میلادی می توان به گونه مثال نام برد. ولی همان طور که به یک یا دو گل بهار نمی شود، و با حرکت یا فعالیت یک یا دو فرد هم جامعه تغییر نمی کند، حرکت های منظم و سازمان داده شده هم زمانی تأثیر خود را به وجه بهتر انجام داده می توانند که توسط اشخاص زیاد تقلید شده و رو به رشد باشند. به این ترتیب سه اصل عمده در حرکت اصلاحی یا انکشافی جامعه از نقش عمده بر خورد است که اگر خلاصه بیان شود، اول رشد و انکشاف خود آگاهی در نزد عده یی از افراد است، دوم حرکت و فعالیت سازمان داده شده و منظم این افراد در چوکات سازمان های اجتماعی است، و سوم توسعه و رشد این سازمان ها در جامعه انسانی است.

اگر از این دیدگاه به دین اسلام منحیث یک حرکت اجتماعی نظر کرده شود موضوع به گونه بیشتر واضح خواهد شد. در بین قبایل عرب یک فرد (حضرت محمد ص) به آن درجه از خود آگاهی می رسد که مشکلات و نواقص عقیدتی، فکری و عملی جامعه را به خوبی درک می کند و بالاخره به کمک وحی الهی راه حلی را پیشنهاد می کند که با آن تحولی را در جهان باعث می شود. البته این کار وی زمانی نتیجه مطلوب را می بخشد که وی به کار و فعالیت خود سازمان می بخشد و نظریات خود را در چوکات دین جدیدی به مردم عرضه می کند، با پیوستن عده یی زیادی از پیروان این حرکت به شکل سازمانی در اجتماع ظهور می کند که تمام سازمان های اجتماعی موجود را تحت الشعاع قرار می دهد. پیام اصلی آنحضرت ص که دعوت به وحدت، گسستن از خرافه پرستی و رجوع به پرستش و تقرب به یک خدای واحد است، توسط تعداد زیادی از اصول و قواعد نظری و عملی مبدل به سازمان می شود. اگر از این دیدگاه به احکام و اصولی که محمد ص به مردم معرفی کرد، نظر کرده شود دیده می شود که یک عده از آن اصول و احکام برای روشنی بیشتر، وضاحت و رهنمودی همان پیام اصلی است و عده زیادی هم در اطراف آن به منظور تقویت و انسجام هرچه بیشتر سازمانی این حرکت است. مثلاً چگونه گی عمل کرد های مسلمانان در عبادات شان، در زنده گی شان، در معاملات روزمره ایشان، در امور خانواده گی شان، در طرز رهبری و اداره جامعه، بیشتر از جمله اصولی اند که برای تحکیم ساختاری حرکت وی صورت گرفت. در حالی که عقاید نسبت به خدا، روز قیامت، عدالت الهی، معرفی صفات خداوند ج، هدف از خلقت و زنده گی انسان، نظر در مورد سایر ادیان و غیره از جمله اصول و احکامی است که در روشنی پیام محوری و اصلی حرکت وی بیان شده است. وی در جریان بیست و سه سال اکثریت اصول و احکام مربوط به هسته و محور پیام خودش را شرح داد و هم بر طبق ضرورت جامعه اصول و احکام ساختاری دین خود را تشریح کرد، تا منحیث یک سازمان پیشرونده تمام ابعاد زنده گی جامعه را تحت تأثیر قرار داد. به زودی این حرکت توسط پیروان وی ادامه پیدا کرد و درمدت کمی باعث به وجود آمدن یک تمدن جدیدی در جهان بشریت گردید. پیروان وی به سرعت از هر گوشه دنیا به فعالیت پرداختند و اکثریت آنان به خوبی حد فاصل بین این دو گونه احکام و اصول را دریافتند. در نتیجه از یک طرف به تشریح بیشتر اصول محوری دین وی پرداختند و از جانب دیگر در احیا و اصلاح بخش سازمانی یا ساختاری آن پرداختند و این امر باعث شد که دین اسلام منحیث یک دین جهان گیر در هر گوشه و کنار جهان با هر گونه فرهنگ و تمدن آمیخت و بدون آن که پیام اصلی آن از بین برود با تنوعات در ساختار و سازماندهی آن میلیون ها نفر را در جهان در حیطه خود در آورد. با به وجود آمدن مکتب های فکری، مذاهب، طریقه ها، و شرایع متنوع این حرکت خود را با ساختار فرهنگی و عینی جوامع مختلف تطابق داد و در عین زمان تغییر و تحول اساسی را در عقیده و فکر و شناخت و ارتباطات و بالاخره عملکرد های جوامع باعث شد. متفکران و دست اندرکاران این تمدن این دو بخش از دین را تحت عنوان اصول و فروع یاد کردند، و با وجود تمام تنوع و دگرگونی هایی که با هم دیگر داشتند همه خود را مسلمان می دانستند و به حقانیت سایرین نیز در پرتو آنچه اصول می دانستند قایل بودند.

اقبال با زیرکی متوجه این امر شده بود و در بررسی های خود از آن به وضاحت یاد کرده است و گفته است که: « از اواسط قرن اول تا شروع قرن چهارم بعد از اسلام بیشتر از نزده مذهب فقهی و نظریات حقوقی در اسلام پیدا شد. همین امر به تنهایی نشان می دهد که چگونه مجتهدان قدیم ما پیوسته می کوشیده اند تا به ضرورت های یک تمدن در حال رشد جواب گویند[1].». و برای آن که عینی بودن این وقایع را بیشتر تأکید کند از نوشته ها و سخنان مؤرخان غیر مسلمان نیز نقل قول هایی را در کتاب خود گرد آوری کرده است. ازجمله: «از سال 800 تا 1100 میلادی، به گفته هورتن، حدود یک صد دستگاه کلامی در اسلام ظاهر شد، و این خود گواه صادقی است بر این که فکر اسلامی قابلیت ارتجاع دارد و نیز بر این که متفکران قدیم ما چگونه لاینقطع مشغول کار بوده اند. این خاور شناس معاصر اروپایی در ضمن تحقیق عمیقی در ادبیات و فکر اسلامی چندان پیش رفته است که به نتیجه ذیل رسیده است: - روح اسلام چندان وسیع است که عملاً باید آن را نا محدود شمرد. به استثنای اندیشه های مبتنی بر نفی وجود خدا، همه افکار ملتهایی را که با آن مجاور بوده است جذب کرده و آن ها را در جهت مخصوص توسعه و گسترش خویش انداخته است. روح جذب کننده اسلام در میدان فقه و حقوق از این هم آشکار تر است. استاد هورگرونی متتبع هالندی در مسایل اسلامی، می گوید: - هنگامی که تاریخ توسعه فقه اسلامی را مطالعه می کنیم به این نتیجه می رسیم که از یک طرف فقهای یک عصر به کوچکترین دستاویزی همدیگر را تخطیه می کنند و حتی نسبت الحاد به یکدیگر می دهند و از طرف دیگر همان مردمان به خاطر وحدت بزرگ هدف در آن می کوشند که میان نظر های مخالف پیشینیان خود سازگاری بر قرار کنند.[2]» ولی چون اقبال نقایص و ضرر های سازمان داری را در عصر خود می دید، نتوانست به این نتیجه قطعی برسد که کار اصلاح و احیای دینی می تواند در جهت اصلاح و تغییر سازمانی آن باید صورت بگیرد. شاید او با گشودن این بحث باقی کار را به متفکران بعدی واگذار شده بود، ولی متأسفانه به این امر حیاتی بعد از وی توجه کمی صورت گرفته است.

البته اقبال در میدان عمل مخالف با سازمان نبوده است، و از متباقی آثار وی (از جمله مکتوبات وی) به خوبی آشکار می شود که از جمله طرفداران و حمایت گران و حتی موسسین حزب مسلم لیک در هند بوده است. و عملاً در نوشته های خود به نفع ایجاد یک دولت خود مختار مسلمان در مقابل هند بریتانوی تبلیغ می کرده است. شاید یک علت عمده شهرت اقبال مدیون کار های عملی وی در امر ایجاد دولت مستقل اسلامی که منجر به ایجاد پاکستان شد، باشد. هر چند مرگ زود رس به وی موقع دیدن استقلال مملکتی را که خواب آن را می دید، برایش نداد، ولی همان آرزو های صادقانه اش بود که ملت مسلمان پاکستان امروزه وی را در جمله بزرگترین قهرمان ملی خود می شمارند و روز تولد وی را به حیث رخصتی عمومی تجلیل می کنند. قابل تذکر است که این تناقض ظاهری بین نظریات و عملکرد های اقبال مورد انتقاد بعضی از تحلیل گران، به خصوص آن هایی که نظر نیک سیاسی در قبال پاکستان ندارند، نیز گردیده است. ولی این بررسی نشان می دهد که هرچند اقبال به شکل آشکاری در جهت اصلاح و احیای سازمانی در جامعه اسلامی نظر نداده است، اما این حقیقت مهم از نظر وی دور هم نبوده است و عملاً در آن جهت کار می کرده است. وی حتی در نتیجه گیری های بحث خود در ختم سخنرانی های خویش تحت عنوان احیای فکر دینی در اسلام به این امر اشاره می کند و می گوید: «مسلمانان نخستین که تازه از قید اسارت روحی آسیای پیش از اسلام بیرون آمده بودند، در وضعی نبودند که به اهمیت واقعی این فکر اساسی[3] متوجه شوند. بسیار شایسته است که مسلمان امروز وضع خود را باز شناسد و زنده گی اجتماعی خود را در روشنی اصول اساسی بنا کند، و از هدف اسلام که تا کنون به صورت جزیی آشکار شده است، آن دموکراسی روحی را که غرض نهایی اسلام است بیرون بیاورد و به کامل کردن و گستردن آن بپردازد[4]  متأسفانه چون این امر از نظر تحلیل گران و منتقدین نیز به دور مانده است، توجه به امر اصلاح دینی در بخش سازمانی کمتر مورد عنایت متفکران قرار گرفته است و هنوز هم کمتر به آن توجه صورت می گیرد.

در خاتمه برای آن که نظریه اصلاحی اقبال را از دیدگاه انکشاف اجتماعی مورد بحث قرار بدهیم می توانیم نتیجه گیری کنیم که اقبال بیشتر تشریحات خود را در اولین و اساسی ترین بخش از انکشاف و اصلاح اجتماعی که اصالت فرد و رشد خود آگاهی در افراد است در بطن نظریه خودی معطوف کرده است. ولی به منظور این که این اولین سنگ تهداب منجر به ایجاد قصر کاملی شود، باید اصول دیگری نیز مد نظر باشد که عبارت از حرکت سازمانی افراد در جهت اصلاح و انکشاف است که چه با ایجاد سازمان های اجتماعی، مکاتب فکری، مکاتب فقهی و اجتهاد، و چه با ایجاد ممالک و دولت های خود مختار و مستقل اسلامی باشد، باید به شکل پیشرونده و گسترده صورت بگیرد. و برای این منظور باید مسلمانان این دوبخش از احکام و اصول دینی خود را از همدیگر متمایز کنند تا بهتر بدانند که کدام موضوعات عبارت از پیام محوری اسلام است که باید بدون تغییر بیشتر تشریح شود، و کدام مسایل از جمله مسایل فرعی و سازمانی هستند که با در نظر داشت حقایق عینی جامعه متحول شوند تا با نیازمندی های بشریت امروزی و تمدن جدیدی که در عرصه ظهور است تطابق حاصل کند.



[1]  احیای فکر دینی در اسلام، ترجمه احمد آرام، ص 188

[2] همان، ص 187-188

[3]  منظور آزادی فکر در اسلام است، که بیشتر مورد تأکید اقبال قرار گرفته است، و به این ترتیب می کوشیده است تا با تشویق مسلمانان به فکر آزاد و به گفته خودش نقادانه راه حل های بهتری را دریابند.

[4]  همان، ص 204

+ نوشته شده در  Sat 7 Jun 2008ساعت 4:15  توسط بشیر احمد حمید  | 

                  

چندی قبل مقاله یی را تحت همین عنوان نوشته بودم و از طریق انترنیت نشر شد، و تعدادی از دوستان نقادی هایی هم بران کردند. با اظهار سپاس از هموطنانی که با مطالعه و ایراد انتقادات خود لطف نمودند، اینک برای روشن ساختن بیشتر موضوع و ارایه جواب به پرسش های دوستان محترم، به صورت خلاصه توضیحات ذیل را لازمی می دانم.

در این جا به شرح سه موضوع در خصوص راه حل غیر سیاسی می پردازیم:

اول: راه حل غیر سیاسی چیست و فرق آن با راه حل سیاسی چیست،

دوم: علت تأکید بر راه حل غیر سیاسی در شرایط فعلی،

سوم: بعضی از برنامه های عملی در این راستا،

 اول: راه حل غیر سیاسی و تفاوت آن با راه حل سیاسی:

برای وضاحت بهتر است اول سیاست و راه حل سیاسی را توضیح مختصری بدهیم تا در روشنی آن راه حل غیر سیاسی واضح گردد. منظور از سیاست یا سیاسی در این جا شیوه ها، یا روش ها (استراتیژی ها) یی است که در نهایت به هدف کسب، اداره و حفظ قدرت دولتی صورت می گیرد. احزاب سیاسی که با دولت یا با آن هایی که قدرت دولتی را در دست دارند در مبارزه و مخالفت اند (چه به شکل صلح آمیز یا غیر صلح آمیز) در واقع تلاش می کنند تا قدرت دولتی را کسب کنند. یک شخص به صورت فردی مجزا از یک حزب نیز می تواند در مبارزات سیاسی (انتخابات ریاست جمهوری، یا شورای ملی) شرکت کند و خودش را کاندید نماید، این هم یک حرکت سیاسی است که برای کسب قدرت صورت می گیرد. افراد یا احزاب سیاسی که با حزب یا گروه حاکم در دولت در ائتلاف قرار می گیرند و به این ترتیب در اداره و کنترول قدرت دولتی شریک می شوند، باز هم یک حرکت سیاسی نموده اند. به صورت خلاصه هر حرکتی که برای کسب قدرت دولتی (یکی از سه قوای مقننه، مجریه و قضاییه)، کنترول و اداره آن و یا حفظ آن صورت می گیرد، یک حرکت سیاسی است. البته همیشه سیاست مداران برای حرکت های سیاسی خود دلایل و علت های زیادی دارند تا طرفداری مردم را کسب کنند. البته این دلایل می تواند واقعی باشد، ادعا های محض باشد، شعار های شهرت طلبانه باشد، مردم فریبی باشد، ناشی از درد ها و مشکلات واقعی مردم باشد یعنی به هر صورتی بوده می تواند (ما در این جا ارزش دهی نمی کنیم که خوب اند یا بد، تنها توصیف می کنیم که حرکت سیاسی چنین است).

حرکت غیر سیاسی به منظور اهداف اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، علمی، تجاری، ادبی و غیره صورت می گیرد، و در نهایت برای کسب قدرت دولتی یا شریک شدن در قدرت دولتی صورت نمی گیرد. این فعالیت ها می تواند که به اهداف بسیار کوچک مثلاً حمایت از تغذی با شیر مادر در مقابل استفاده از شیر های خشک و یا شیر چوشک، مبارزه به خاطر کنترول استعمال تنباکو، فعالیت برای بهتر ساختن سیستم تعلیم و تربیه یا معارف، با سواد سازی مردم، فعالیت های رضا کارانه برای حفظ محیط زیست، و غیره تا اهداف بلند تری مانند بلند بردن سطح زنده گی مردم، خود کفا ساختن جامعه از نظر اقتصادی، خارج کردن متجاوزین از کشور، کنترول فساد اداری در ادارات دولتی و غیر دولتی و غیره را در بر گرفته می تواند. البته در عمل، خصوصاً در افغانستان، مشکل است که به ساده گی فعالیت ها یا حرکت های سیاسی و غیر سیاسی را از هم جدا کنیم زیرا اکثریت هدف کسب قدرت دولتی را تا آن زمانی که به آن نزدیک نشده اند می پوشانند و وانمود می کنند که آن ها حرکت غیر سیاسی انجام می دهند (حتی عده یی از دوستان لطف کرده و مرا هم در این جمله آورده و این حرکت غیر سیاسی را توطیه سیاسی نامیده اند). اما با آن هم در صورت نظر داشتن به بعضی از خصوصیات این حرکت ها می توانیم آن ها را تشخیص کنیم که سیاسی اند یا غیر سیاسی. در این جا بعضی از این خصوصیات یا تفاوت ها را بین حرکت های سیاسی و غیر سیاسی که بیشتر خاصه جامعه افغانی است در جدول ذیل می بینیم که به ما کمک می کند تا آن ها را از همدیگر تفریق کنیم.

راه حل (حرکت) غیر سیاسی

 

راه حل (حرکت) سیاسی

 

خصوصیات

 مسایل مورد علاقه اجتماع (یا گروهی خاصی از اجتماع) بدون کسب، کنترول یا حفظ قدرت دولت

کسب، شرکت یا اداره و یا حفظ قدرت دولت (منظور یکی از قوای سه گانه دولتی است)

1. هدف

- برای برملاساختن مشکلات اکثراً به ارقام، دلایل، و ثبوت اتکا می کند که گاهی بعضی از مشکلات شامل لست آن ها نمی گردد،

- برای تحلیل مشکلات دنبال علت ها، اسباب و شرایط چگونه گی وقوع آن مشکل می روند، اکثراً از متهم کردن اشخاص یا موسسات تا حد زیادی خودداری می شود،

- با در نظر داشت اشخاص، موسسات و امکانات موجود راه های حل را پیشنهاد می کند که اکثراً بلند مدت و محافظه کارانه می باشد، نسبت به این که به اتهام اشخاص و موسسات بپردازد بیشتر در پروسه وچگونه گی امور می پیچد،                                                      

- مشکلات اجتماعی را یک پروسه طبیعی و نتیجه عوامل و شرایط اولیه آن می داند و بدون این که علل آن را به اشخاص ویا موسسات مجهول بیاندازد بیشتر به عوامل معلوم و قابل دسترس و قابل اصلاح متوجه می شود (مثلاً عدم آگاهی، مهارت)،

- در تحلیل و بیانات خویش بیشتر به حقایق، ارقام، گذارش ها، تحلیل های علمی یا تحقیقی، سرگذشت ها و گذارش های شخصی توصل جسته و از استعمال اصطلاحات و مفاهیمی خصمانه و یا مفاهیمی که معنی خاصی ندارد خودداری می کند،

- عوامل و چگونه گی وقایع و مشکلات پیش آمده را بسیار مغلق دانسته و نقش افراد یا موسسات را در آن نه منحیث عوامل اساسی بلکه عوامل تشدید کننده یا روشن کننده می داند، مثلاً معتقد اند که اگر آن یک شخص یا موسسه این اشتباه را نمی کرد، بسیار امکان داشت که کسی دیگری نیز همان اشتباه را انجام می داد و تقریباً عین نتیجه عملی می شد،

- موضوعات را چنان که معلوم می شود یا قابل مطالعه است مورد مطالعه و تحلیل قرار می دهند. به این باور اند که وقایع در اثر برخورد خواست ها و فعالیت های مخالف شکل می گیرد و هیچ شخص یا گروهی خاصی نمی تواند به طور کل تمام وقایع را با دسیسه و یا توطیه کنترول کند،

- موضوعات را بیشتر در بین سیاهی و سفیدی یعنی خاکستری می بیند، که در عین خوبی بعضی خرابی هایی دارد، در عین خرابی درآن بعضی فوایدی نهفته است، در عین اصلاح مشکلی درآن نهفته است، و در عین مشکل فرصتی وجود دارد و غیره

- راه حل بیشتر متوجه تغییر در خود و نحوه برخورد خود ما با موضوع مطرح است. مثلاً به جای این که «دولت چه باید بکند»، بیشتر به این متوجه است که «ما چه باید بکنیم تا دولت را مجبور بسازیم چنان بکند»، یا «ما چه باید بکنیم تا سایر دولت ها نتوانند سؤ استفاده کنند...

- اکثراً در این که «چگونه» می توان انجام داد یا از آن جلوگیری کرد، تأکید می کند، و سؤال وصفی در این جا «چگونه واقع می شود؟» است.

- عموماً به آینده خوشبین اند، و معتقد اند که با فعالیت و تلاش حتی بدون در دست داشتن قدرت دولتی هم می توان آینده را ساخت.

- تأکید در برملا ساختن بسیاری از مشکلات اجتماعی بدون این که منتظر ثبوت، ارقام یا دلایل کافی بنشیند،......

- در تحلیل مشکلات دنبال اشخاص و موسسات می گردند و همیشه در این حرکت یک مشکل اجتماعی با بی کفایتی، دشمنی، خیانت، و غیره صفات اشخاص یا موسسات یکجا است،

- کدام ستراتیژی خاصی را برای حل مشکل ارایه نمی کند، بلکه بهترین راه حل را در تعویض و بر کناری اشخاص و موسسات بی کفایت و گرفتن زمام امور به دست خود می داند که اخیر الذکر به صورت غیر مستقیم و مبهم بیان می شود،

- همیشه در مشکلات اجتماعی دست های اشخاص و موسسات خارجی و دشمن های موهومی و سری  (مانند سازمان های استخباراتی کشور های همسایه) و هم دشمنان داخلی (دولتمردان و آن هایی که در رقابت قرار دارند) را دخیل می داند،

- در تحلیل و بیانات خویش به مفاهیمی که می تواند به گونه های متفاووتی تعریف شود، مانند استعمار، خیانت، ارتجاع، استثمار، تروریزم، و غیره اهمیت زیاد می دهد و این مفاهیم را به گونه استعمال می کند که گویی برای همه عین معنا را دارد،

- وقایع را بسیار ساده بیان می کند که گویی تمام مشکلات در اثر اشتباه یا خیانت یک شخص یا یک موسسه اجتماعی به میان آمده است و گویا اگر همان یک شخص یا موسسه همان یک تصمیم را نمی گرفت، همه چیز دگرگون می شد و به این ترتیب همیشه یک یا چند شخص یا موسسه منحیث خاینین، یا مرتکبین خطا قلم داد می گردند.

- هر حرکت از هر جانبی که صورت بگیرد، به دیده بد بینی و شک دیده شده و منحیث یک دسیسه از جانب دشمنان پنداشته می شود، و هیچ ادعا، بیان، یا مطلبی را قبول نمی کنند، مگر این که در عقب آن کدام دسیسه و توطیه وجود دارد، و معتقد اند که تمام وقایع توسط عده یی دسیسه باز کنترول می شود .

- موضوعات را به شکل سیاه و سفید می بیند یا خوب است یا خراب، یا فاسد است یا صلاح، یا کافر است یا مسلمان، یا قابل قبول است یا نیست، و غیره یعنی صرف به یک راه معتقداست ویا  فقط یک درست کامل وجود دارد و سایرین نادرست است،

- راه حلی را که پیشنهاد می کند، عموماً باید ها و نباید هایی است که متوجه دیگران می شود، مثلاً دولت چه باید بکند یا نباید بکند یا چه باید می کرد، دولت های دیگر چه باید یا نباید بکنند، سازمان های جاسوسی چه باید یا نباید بکنند و غیره، این که خود ما چه باید بکنیم یا نکنیم زیاد مطرح بحث نیست

-  اکثراً به این که «چه» باید انجام شود یا نشود، تأکید می کند، سؤال وصفی «چه باید کرد؟» همیشه مطرح است و توسط اکثر سیاست مداران تکرار شده است،

- عموماً به آینده بد بین اند، و معتقد هستند که هیچ امیدی وجود ندارد، مگر این که خود شان قدرت دولتی را به دست آورند.

2. روش های کاری یا استراتیژی ها و نحوه برخورد با موضوعات

 

موضوع دوم: علت تأکید در راه حل غیر سیاسی در شرایط کنونی افغانستان:

بعضی از دوستان انتقاد کرده اند و گفته اند که «در شرایط فعلی که افغانستان مورد تجاوز قوت های خارجی قرار دارد باید مردم به مبارزه و جنگ دعوت شوند، و حکومت دست نشانده را باید سرنگون کرد»، و به عقیده این دوستان «راه حل غیر سیاسی در حقیقت مردم را به تسلیم و انقیاد فرا می خواند» و حتی بعضی از دوستان لطف نموده و در انتقاد خود افراط نموده این موضوع را «یک دسیسه استعمار» دانسته اند که بدین ترتیب مردم تشویق می شوند تا دولت را تقویه کنند، و تعداد دیگری هم در تحلیل های خویش گفتند که «دولت فعلی باید ضعیف ساخته شده و از بین برده شود، و هر نوع همکاری با این دولت آن را قوی می سازد» و به این ترتیب راه حل غیر سیاسی را مردود شمرده اند.

به نظر من این همه تمام این غلط فهمی ها ناشی از سه موضوع است:

اول: راه حل یا حرکت های غیر سیاسی در تاریخ معاصر افغانستان چندان عمومیت نداشته است و به همین دلیل شناخت مردم از آن بسیار ناچیز بوده و حتی حاضر نیستند که آن را منحیث یک واقعیت قبول کنند. بنا بر طرز دید سیاست زده یی که در جامعه حاکم شده است، هر فعالیت و حرکتی را تحت هر عنوان یک دسیسه می دانند.

دوم: راه حل غیر سیاسی معاوضه کننده حرکت های سیاسی نیست، و به هیچ وجه ادعا نمی کنیم که به مخالفت در مقابل دولت (هر دولتی که باشد) پایان داده شود و مردم به تسلیم و انقیاد کامل تشویق شوند، بلکه تمام سعی ما در این است که توضیح بدهیم که حرکت و فعالیت های سیاسی برای حل معضلات فعلی که دامنگیر مردم است، کافی نیست. چنانچه تجربه چندین دهه این حقیقت تلخ را به ما می آموزد که نمی توان به تغییر رژیم  و یا تعویض دولتمردان بیشتر چشم امید داشت. ما انواع مختلف نظام های سیاسی و شخصیت های گوناگونی را تجربه کردیم و دیدیم که هیچ کدام از دیگری برتری ندارد، مگر این که مردم خود برای رفع مشکلات خود فعالانه گام بردارند، بدون این که آن را بیشتر به رژیم و دولت ارتباط بدهند. و حتی تجربه نشان داده که مردم به تنهایی قادر اند که مشکلات خود را رفع کنند و دولت ها همیشه به غیر مزاحمت در زنده گی مردم کاری انجام نداده اند پس ضرورت می افتد که بیشتر در توانمند ساختن مردم در مقابل دولت (هر دولتی که باشد) کوشش شود که این کار با داشتن اجندا و هدف خاص سیاسی نه مطلوب و مقبول است و نه هم امکان عملی شدن دارد.

سوم: در شرایط فعلی افغانستان از هر نگاه ضعیف ترین، فقیر ترین و بیچاره ترین مملکت جهان را می سازد که البته نتیجه حد اقل سه دهه جنگ و بی ثباتی است. با شعار های میان خالی سیاسی و افتخارات کاذب نمی توانیم که بیچاره ترین، فقیر ترین، بیسواد ترین مردم جهان را در مقابل تمام جهان ایستاده کرده و موفقیت شان راهم امید داشته باشیم. خلایی که در افغانستان نه تنها از نظر سیاسی بلکه از نظر تمام ابعاد انکشاف بشری به وجود آمده این کشور را به میدان جنگ بین نیرو های مختلف جهان مبدل کرده است. در دو طرف جبهه جنگ ملیت های اکثر کشور های دنیا با هم در نبرد اند، و در این میان مردم فقیر افغانستان پایمال می شوند. ظاهراً هر کدام از طرفین این جنگ به خاطر بیرون راندن طرف دیگری وارد این کشور شده اند، و آینده هم چندان امید وار کننده نیست که یکی از طرفین در مقابل دیگرش پیروز شده و بعداً وی نیز این خاک را ترک کند. اگر منتقدان عزیز دولت فعلی را دست نشانده می دانند، باید بدانند که دولت های قبل از آن (طالبان و کمونستان) نیز بهتر از وی نبوده اند، و حتی بدتر هم بوده اند و مخالفین فعلی دولت هم ادعای ایجاد دولت مستقل را کرده نمی توانند و امیدی هم نمی رود که در کوتاه مدت ما دولت واقعاً مستقلی داشته باشیم. دولت مجاهدین را به جز جنگ و فقر و ظلم و خرابی و فساد هیچ چیزی به ارمغان نیاورد می توان از مستقل ترین دولت ها در تاریخ افغانستان نامید. تا قوت های نظامی خارج (در هردو طرف جبهه) با قدرت تمام حضور دارند، هیچ دولتی نمی تواند استقلال داشته باشد. پس یگانه راه حل عملی و معقول این است که به تقویه و سازمان دادن بیشتر مردم و رفع مشکلات حاد آنان که بیسوادی، فقر، مرض، بی عدالتی، نا آگاهی و ترس از فعالیت و کار و بی اعتمادی در مقابل همدیگر است خاتمه بدهیم. تا اگر بعداً این مردمی که از شر این مصیبت ها نجات یافته و مردم قوی تری شدند، بتوانند دست به ایجاد یک دولت مستقل بزنند. زیرا از افراد و جامعه مریض، بیسواد، فقیر، ناآگاه و بی اعتماد به همدیگر توقع ایجاد دولت قوی و مستقل رویایی خواهد بود که هیچگاهی جامه عمل نخواهد پوشید.

به این ترتیب بر عکس انتقادات تعدادی از هموطنان، شرایط فعلی بیشتر ایجاب فعالیت های غیر سیاسی را می نماید و نسبت به هر نوع شرایط دیگری ما فعلاً به این حرکت ضرورت داریم.

سوم: بعضی از راه های عملی در این راستا:

چنانی که در فوق ذکر شد سؤال «چه باید کرد؟» بیشتر یک سؤال سیاسی است و اکثر سیاست مداران متمایل اند تا برای مردم دستور العمل وضع کنند، و در حرکت غیر سیاسی تنها چگونه گی عمل کرد ها مطرح است، و موضوع چه باید کرد ها بیشتر به خود مردم و فعالیین این راه محول می گیرد تا خود تصمیم بگیرند. ولی از آن جایی که سیاست مداری و سیاست بازی های چند دهه اخیر ذهنیت های مردم را خیلی مسموم ساخته است و توان فکر کردن آزاد غیر سیاسی و غیر ایدیولوجیک را از آنان گرفته است و از طرف دیگر یک سؤال عمده اکثر دوستان همین بود که در شرایط فعلی با این همه بد بختی های موجود چه باید بکنیم وکدام کار باید در اولویت قرار داشته باشد به توضیح مثال هایی از راه های عملی در این راستا می پردازیم بدون این که کدام دستور العمل یا نسخه عملی را تجویز کرده باشیم.

تعدادی از دوستانی که برای اولین بار با این فکر دور هم جمع شده و حرکتی را به نام شبکه انکشاف خودی آغاز کردند، سه موضوع را منحیث مشکلات اساسی جامعه در اولویت کاری خویش قرار دادند، که عبارت از فقر، ناآگاهی و بی عدالتی می باشد. البته واضح است که این سه مصیبت در یک دور معیوب قرار دارند یعنی یکی باعث دیگری می شوند، و هرکدام علتی برای به وجود آمدن دیگری است مثلاً فقر باعث می شود که اشخاص نتوانند تحصیل علم و آگاهی کنند، و این بیسوادی خود باعث فقر و هم بی عدالتی می شود. به این ترتیب مهم نیست که کدام یک در این دور علت اساسی است، در هر بخشی که بتوانیم کاری انجام بدهیم تا این دور را بشگافیم یک عمل مهم خواهد بود. مهم این است که عمل باید به شکل منظم، سازماندهی شده و با سهم گیری تعدادی از افراد باشد، و بتواند که توسعه پیدا کرده و رشد کند، یا توسط دیگران تقلید شود و در بخش های مختلف جامعه عملی گردد.

برای از بین بردن فقر برنامه های کار یابی، برنامه های تربیوی که مهارت های افراد را در انجام دادن کار ها بهتر بسازد (مثلاً در استفاده از کمپیوتر، یا مهارت اداره یک دفتر و یا مهارت مفاهمه در جریان کسب و کار وغیره) در نظر گرفته شده است. برای مبارزه بر ضد نا آگاهی تدویر کورس ها، سیمینار ها و نشست ها، ترجمه، تألیف، و خلق آثار آموزنده و نشر و ترویج آن ها؛ ایجاد مکاتب، دانشگاه ها، و مراکز تحقیق و آموزش؛ تشویق مردم به مطالعه، تقویه و گسترش دادن تفکر نقادانه و پرسش کردن در نظر گرفته شده است. برای مبارزه بر ضد بی عدالتی تلاش در این است که تا بتوانیم در انعکاس صدای مردم از بخش های مختلف خصوصاً آن هایی که مورد بی عدالتی قرار گرفته اند، حمایت از آنان و کمک آنان در داد خواهی به سطح منطقه یی، ملی و حتی بین المللی نایل آییم. البته یک گام عمده این است که مردم توسط تأسیسات و سازمان های اجتماعی از قبیل شورا ها، انجمن ها و غیره بتوانند با سایرین در تماس شوند که اگر گفتنی داشته باشند بتوانند به کمک سایرین صدای شان را بلند کرده بتوانند. ایجاد این ویب سایت ها، تلویزیون ها و رادیو های افغانان یکی از مثال های دیگر است.

به صورت خلاصه هرکسی در هر جایی با هر مسلک و مهارتی می تواند در یکی از این بخش ها سهمی بگیرد، ولی زمانی می توان به نتیجه آن بیشتر امید داشت که به شکل سازمانداده شده و با سهم گیری عده زیادی از مردم صورت بگیرد.

برای مطالعه بیشتر لطفاً به ویب سایت شبکه انکشاف خودی در www.selfdev.net  مراجعه نمایید.

+ نوشته شده در  Wed 26 Mar 2008ساعت 10:40  توسط بشیر احمد حمید  | 


خلاصه مطلب:

برای آن عده از خواننده گان محترمی که حوصله یا وقت مطالعه کامل این بحث را ندارند، خلاصه آن را ذکر می کنیم تا از قضاوت قبل از وقت و ناآگاهانه، که  بامطالعه  قسمی و سرسری ایجاد می گردد، جلوگیری شود.

برای آن که اصلاحات و یا تغییری در جامعه به نفع وضع زنده گی مردم ایجاد شود، حد اقل دو روش وجود دارد. یکی از آن روش سیاسی است که از طریق تغییر رژیم سیاسی، بر انداختن دولت و ایجاد دولت جدید، ایجاد سازمان های سیاسی مخالف دولت، ایجاد جبهه های گرم جنگ بر خلاف دولت، و بالاخره انتقاد از نحوه کار کرد دولت و دولتمردان، عمل می کند. این روش با وجودی که ضرور است، ولی به هیچ وجه کافی نیست، و برای آن که نتایج دلخواه حاصل شود حد اقل به یک روش دیگر، که در این جا به نام روش غیر سیاسی یاد می شود، نیز ضرورت است. در روش غیر سیاسی مردم به شکل مستقل از طریق سازمان های اجتماعی (شورا های محلی، مکاتب، دانشگاه ها، انجمن های حرفوی، قومی، انجمن های ادبی، علمی، فرهنگی، شرکت و موسسات اقتصادی، تولیدی تجارتی، موسسات تحقیقی، حمایتی و مشاورتی، انجو ها، و تأسیسات مذهبی و غیره) فعالیت های شان را با دیگر افراد سازگار و سازمان یافته ساخته و به این ترتیب دارای توانمندی بیشتر می گردند. خصوصیت عمده این سازمان های اجتماعی این است که هم در اصول و هم در عمل برای تغییر، کسب، برانداختن و یا سقوط قدرت دولتی فعالیت نمی کنند. به این ترتیب این سازمان ها در اصل رقیبی با دولت نیستند، در عین زمانی که به توانمندی مردم در مقابل دولت می افزایند و از این طریق دولت را مجبور می سازند تا با مردم مفاهمه کند، توقعات آنان را در نظر بگیرد، و به خواست آنان کار کند.

اگر دولت را در یک طرف و سازمان ها اجتماعی را در طرف دیگر قرار بدهیم باید قدرت اجرایی و تصمیم گیری به گونه یی تقسیم شود که نقش هر کدام به خوبی آشکار بوده و وزن بیشتر برای آزادی فعالیت و رشد سازمان های اجتماعی داده شود. البته چون سازمان های اجتماع همیشه با همدگر متحد و هم نظر نیستند و در رقابت قرار دارند، بناً وظیفه اصلی دولت در پهلوی ایجاد زمینه رشد آن ها، ایجاد عدالت و حل منازعات بین آن ها است. یعنی وظایف اولیه دولت تأمین امنیت، عدالت، قانونمندی، و ایجاد زمینه رشد این سازمان های اجتماعی است. و در قدم دوم اجرای آن عده از فعالیت هایی است که برای اجرای آن سازمانی یا تأسیسی وجود ندارد یا کاری است که کسی دیگری از عهده اجرای آن برآمده نمی تواند. برای این که این سازمان های اجتماعی رشد کند و بتواند مانند یک پل باعث ایجاد ارتباط، مفاهمه و تفاهم بین دولت و مردم گردد، دولت نباید در مسایل کاری این سازمان ها بی موجب مداخله کند، و از طرف دیگر نباید در اجرای امور با آن ها رقابت کند. ولی برای رشد بیشتر آنان و بهبود کیفیت کاری می تواند با ایجاد میکانیزم های متعدد رقابت را در بین خود این سازمان ها ایجاد کند، تا آن هایی که بیشتر و بهتر عمل می کنند رشد کنند، و آنهایی که کاری از ایشان ساخته نیست، تغییر کنند تا خود را بیشتر توانمند بسازند.

در نتیجه رشد و بلوغ این سازمان هاست که افراد توانمندی آن را پیدا می کنند تا در میان توقعات مختلفی که از دولت دارند اولویت ایجاد کنند و از دولت بخواهند تا آن اولویت ها را مرعات کند، و از طرف دیگر می توانند در برآورده شدن توقعاتی که دولت از مردم دارد، نیز مفید واقع شوند. این راه حل غیر سیاسی که کمتر در افغانستان در نظر گرفته شده است و می تواند مانند مرحمی در التیام زخم های موجوده کشور مفید واقع شود، به تفصیل در سه بخش ذیل تشریح شده است. امید است با ارسال نظریات تان در انکشاف بیشتر آن یاری کنید. 

بخش اول

مقدمه

شکایت از دولت و دولتمردان در افغانستان سابقه طولانی دارد، و هر آن می بینیم که اکثریت مردم از دولت ها ناراضی اند، و دولتمردان را به فساد و ناکاره گی و بی کفایتی متهم می نمایند. در این میان عده یی همیشه کمر همت بسته اند که تا دولت های ناکاره را بر اندازند و دولتمردان بی کفایت را سبک دوش نموده و خود جای آن ها را بگیرند، تا به امور جامعه سرو سامانی بدهند. ولی تا جایی که تجربه نشان داده است وضیعت همیشه از بد بد تر شده و چه بسا که مردم به اصطلاح «به کفن کش های سابقه دعای خیر نموده اند» چون آن هایی که با ادعا هایی خیلی مردم پسندی ظهور نموده اند و زمانی که قدرت دولتی را به دست گرفته اند نتیایج بد تر از گذشته به میان آمده است. البته این روال تنها مخصوص جامعه افغانی نیست، و در تمام دنیا این تظاهر کم یا زیاد به مشاهده می رسد، ولی افغانستان از این حیث استثنا است، و به شدت و وضاحت بیشتر این امر تمام تاریخ این جامعه را فرا گرفته است. اگر از گذشته های دور بگذریم، و تاریخ معاصر جامعه را از زمانی که علیحضرت شاه امان الله خان جانشین پدر مرحوم خود گردید در نظر بگیریم به وضاحت این نکته را می بینیم. امیر حبیب الله خادم دین رسول الله مشهور به بچه سقاو، برای نجات دین قدرت را گرفت و بدست علیحضرت نادرشاه شهید که برای دفاع از وطن ظهور کرد از بین رفت، علیحضرت ظاهر شاه بعد از این که پدر مرحوم اش توسط یکی از فرزندان خشمگین جامعه به شهادت رسید به اصلاحات پرداخت، ولی توسط سردار داوود شهید، به بی کفایتی متهم شده و به وسیله یک کودتا بر انداخته شد، به همین گونه حزب دموکراتیک خلق افغانستان به رهبری نور محمد تره کی با از بین بردن «خاندان سلطنتی» کودتای دیگری را سازمان داد تا جامعه را به سرعت از راه «رشد غیر سرمایه داری» به «قله های شگوفایی» برساند. و به همین ترتیب رهبری و دولت داری در افغانستان همیشه با خشونت و نارضایتی یک عده یی دیگری از بین برده شده است، تا دین، ملت، مملکت، مردم نجات داده شوند و وضع زنده گی مردم بهتر شود. ولی متأسفانه در هر مرحله اگر یک قدم جامعه را به پیش برده اند، دو قدم دیگر به عقب بر گرداننده اند. شاید در این جریان تنها دو رییس دولتی که به شکل صلح آمیز قدرت را به کسی دیگری تفویض کرده باشند جناب پروفیسور صبغت الله مجددی و پروفیسور برهان الدین ربانی بوده اند که به نظر اکثر ناظران آن ها نیز انتخاب دیگری نداشته اند. همین اکنون نیز عده زیادی از رهبری دولت و دولت مردان به شدت شکایت دارند، و تلاش دارند تا بار دیگر این تغییر را به بار آورند تا مگر این بار نتیجه بهتری بگیرند؟!

از این مقدمه یک سؤال در ذهن هر خواننده ایجاد می شود که آیا این رهبری ها و رژیم هایی که در گذشته بوده اند، خوب بوده اند یا خراب، یا اصلاً هیچ یک از این رهبری ها و به صورت عموم نظام های سیاسی گذشته خوب و قابل قبول بوده اند یا خیر؟ البته منظور ما از خوب همان صفاتی است که عموماً برای یک رهبر لازم می دانند مثلاً دلسوز به مردم، وطن دوست، عادل، با کفایت عالی کاری، و ...است. در جواب به این سوال به صورت عموم سه جواب وجود دارد که ما هر سه این جواب ها را یاد آوری کرده و در بررسی خویش مد نظر می گیریم.

جواب اول این است که: خیر، هیچ کدام از این رهبری های گذشته سیاسی افغانستان حد اقل خوبی و شایسته گی لازم را برای رهبری نداشته اند و تمام نظام های سیاسی ما نظام های فاسد و نابکاری بوده است. جواب دوم این است که: یک تعدادی از این رهبران (شاید بیشترآنان) فاقد حد اقل شایسته گی های لازم بوده اند و صرف یک عده یی این شایسته گی را داشته اند، ولی دیگران نگذاشته اند که آنان به وطن و مردم خدمت کنند و به همین ترتیب بعضی نظام های سیاسی خوبی هم داشته ایم. و بالاخره جواب سوم این است که بلی تمام این رهبران شایسته گی های لازم را داشته اند یا حد اقل یکی از بهترین افراد در زمان خود بوده اند ولی گذشته از خوب بودن یا بد بودن آنان، اصلاً دلایل دیگری است که آن ها نتوانسته اند انچه را توقع می رفته عملی کنند.

آنانی که طرفدار جواب اول هستند، هرچند که عده زیادی از افراد فعال اجتماع را تشکیل نمی دهند، ولی اکثراً آنهایی اند که همیشه در حاشیه قرار داشته اند و مورد جفا و ظلم و بی عدالتی قرار گرفته اند، و یا هم هیچ گاهی توقعاتی را که از دولت و دولتمردان داشته اند برآورده نشده است. اکثر این ها عموماً به آینده هم چندان خوشبین نیستند، و حتی به این باور اند که اگر امام مهدی هم ظهور کند آنچه که از او توقع می رود عملی نخواهد کرد. تعدادی هم به اشخاص مجهول و آینده یی که چانس وقوع آن خیلی کم است چشم امید بسته اند و عده کمی هم صفات رهبر دلخواه شان را در یکی از افراد واقعی زمان خود می بینند و می خواهند تا اگر آن فرد رهبر آینده شود، ولی باز هم این امید در درون خود یک ترس و بدبینی را همراه دارد که اطمینان را از انان می گیرد. به هر ترتیب اکثریت این مردم چندان توجهی به دولت و سیاست نداشته و حد اکثر هدف آنان این است که اگر بتوانند برای خود زنده گی فراهم کنند و یا در یکی از ممالک خارج راه پیدا کنند و در آن جا زنده گی کنند و افغانستان را با همه خوبی ها و بدی هایش کاملاً فراموش کنند.

کسانی که جواب دوم را اریه می کنند، عموماً از جمله آنانی اند که در یکی از این دوره های گذشته حد اقل شاهد خوشبختی خود وفامیل ویا اقارب خودبوده اند، و مطمین اند که همان رهبر شخص با کفایتی بوده است، و در آینده هم باید کسی به همان مشخصات بیاید. البته اکثر آنانی که فعالانه در سیاست گام می زنند، از جمله این اشخاص اند و آنها شخص یا اشخاص ایدیال خودشان را که زیبنده رهبری باشد در جهان واقعی یافته اند و تلاش های کم یا زیادی به خرج می دهند تا اگر به هرترتیب (خشونت آمیز، یا صلح آمیز) این رهبری تبدیل شود و آن رهبری ایدیال آنان قدرت را به دست بگیرد. عده یی هم شاید این خصوصیات و صفات را در رهبری فعلی ببینند و فعالانه در تلاش حفظ و توسعه نظام فعلی بکوشند. بعضی ها هم خصوصیات رهبری ایدیال و مثالی خودشان را نه در اشخاص بلکه در نظام هایی می بینند که اگر عملی شود تمام آرزو ها برآورده خواهد شد. در این جمله بعضی ها برای برگرداندن نظام شاهی می کوشند، عده یی نظام دموکراسی به شیوه غرب را تنها راه حل می دانند، تعدادی هم برای نظام فدرالی تلاش می کنند، و هم نزاع برای حفظ طرز اداره کنونی یا تغییر آن به شکل صدارتی که در پاکستان و هند مطرح است نیز جریان دارد. در مجموع این گروه از جمله مهم ترین و فعال ترین بخش جامعه در عرصه سیاست اند، و به فضل خداوند که تعداد شان هم کم نیست.

کسانی که طرفدار جواب سوم اند، شاید تعداد شان انگشت شمار باشد. و اصلاً این جواب سوم شاید به ذوق اکثریت مردم جور نیاید، زیرا عملاً هم دیده اند که حد اقل یک تعدادی از رهبران خاین به وطن و مردم بوده است. ولی دلیلی که این جواب در خود نهفته دارد این است که افراد در اصل خوب (وطن دوست، مردم دوست، دلسوز، مهربان، عادل...) اند ولی زمانی که قدرت سیاسی را به دست می آورند، اصلاً همین قدرت سیاسی است که آن ها را به جهات دیگری سوق می دهد، و از آنان اشخاص خایین، وطن فروش، ظالم و غیره درست می کند، پس برای رسیدن به یک راه حل و یک ستراتیژی مفید به جامعه، نباید در خوب بودن و یا خراب بودن رهبری، رهبران، نظام های سیاسی پرداخت بلکه باید آن ها را به یکسو گذاشته و راه حل دیگری را جستجو کرد. البته بحث ما پیرامون همین جواب توسعه می یابد، و پیش فرضی که در جریان بحث با ما خواهد بود این است که تمام رهبران گذشته انسان های با صفات خوب و شایسته بوده اند، و هر رهبری هم که در اینده قدرت سیاسی را به دست بگیرد مانند آنان همان صفات را خواهد داشت. یعنی بحث در این نیست که کی؟ کدام حزب؟ کدام اشخاص؟ با کدام صفات؟ باید قدرت سیاسی را به دست بگیرند تا جامعه از این همه بدبختی ها نجات بیابد و راه درستی را برای خود بیابد. زیرا در جهان مثال های زیادی وجود دارد که عین نظام سیاسی در یک جامعه موفق بوده است و در جامعه دیگری نا موفق، بعضی ها نظام شاهی دارند، بعضی ها نظام دموکراسی و بعضی ها مختلطی از آن ها و همان طوری که نمی توان تمام موفقیت های یک جامعه را به پای نظام سیاسی مخصوصی نوشت، در جامعه ما هم نمی توانیم تمام ناکامی هایی خود را به پای رهبران یا نظام های سیاسی بنویسیم. به همین منظور عنوان این بحث را راه حل غیر سیاسی نامیدیم، یعنی برای دریافت راه حل وایجاد یک پلان مدبرانه یا ستراتیژیک می توان شخصیت ها و نظام های سیاسی را کاملاً نادیده گرفت، و طرح خود را به گونۀ پی ریزی کنیم که در هر نظام و با هر شخصی که قدرت سیاسی را به دست می گیرد کار آمد داشته باشد و بلکه قدرت سیاسی و یا شخصیت های سیاسی را تحت تأثیر خود در آورد نه این که در زیر تأثیر آن ها از بین برود.

سیاست و اصول عمده تیوری های سیاسی:

دانشمندان علوم سیاسی به این باور اند که سیاست یعنی احراز و حفظ و اداره قدرت، و سر و کار داشتن با سیاست یعنی بازی با قدرت و سیاست مدار یعنی کسی که می خواهد این قدرت را به دست بیاورد، حفظ کند، و آن را اداره کند. به نظر این ها هر حرکت، نهاد، سازمان و یا پدیده اجتماعی که از قدرت بیشتر بر خوردار باشد مورد بحث سیاست است. چون دولت مجموع نیرو های فردی و جمعی تمام جامعه است، بنأ مهمترین مظهر قدرت در یک جامعه را تشکیل می دهد، و به همین باعث هم خیلی جذاب است و توجه اکثریت را به طرف خود جلب می کند و هرکسی می خواهد تا آن را به نفع خود در اختیار داشته باشد. ولی این دانشمندان و هم چنان متفکران از زمان های خیلی قدیم متوجه یک امر دیگری نیز شده اند که اگر قدرت در یک نهاد یا در دست یک شخص یا عده یی از اشخاص تمرکز می کند، خاصیت مخرب بودن آن بیشتر از خاصیت سازنده گی آن ظهور می کند، و به همین دلیل نظریه پردازان و دانشمندان این عرصه کوشش کرده اند تا راه هایی را دریابند تا از تمرکزقدرت سیاسی که بزرگترین مظهر قدرت در یک جامعه است جلوگیری کنند. دولت های شاهی مشروطه، دموکراسی، جدایی مذهب از قدرت سیاسی، جدایی قوای سه گانه دولت، و غیره نظریه ها که امروزه هر کدام مورد بحث افراد و جوامع اند، به اساس همین هدف ایجاد شده اند ومرام همه در حقیقت همان یکی است که باید از تمرکز قدرت در دست یک عده محدود جلوگیری شود. به همین گونه تمام این نظریه ها و روش های سیاسی یک پیش فرض مشترکی نیز دارند و آن این است که دولت یا قدرت سیاسی در واقع آیینه یا مظهر قدرت مجموعی مردم آن جامعه است. گویی تمام افراد در یک جامعه یک مقداری از قدرت خودشان را با هم جمع کرده اند تا از آن یک قدرت بزرگی به وجود آمده و این قدرت بزرگ تر کار هایی را که هر کدام شان به تنهایی قادر به انجام آن نیستند اجرا کند، مثلاً از حقوق و امتیازات شان دفاع کند، در توسعه و پیشرفت شان کمک کند، نظم و عدالتی را در بین شان ایجاد کند و غیره. به این ترتیب این پیش فرض، و این مرام دو اصلی هستند که در تمام تیوری های سیاسی مطرح امروزه مشترک هستند.

برای این که ما وارد بحث اصلی خویش شویم در اینجا ما این دو اصل را مورد سؤال یا نقد قرار می دهیم.

اصل اول: جلوگیری از تمرکز قدرت سیاسی:

همان طوری که گفته شد این حقیقت که تمرکز قدرت باعث تخریب و خرابی می گردد، از مدت های قبل توسط متفکران و دانشمندان شناخته شده بود. عارفان ما نیز در این زمینه اشاراتی کرده اند که از جمله مولانا جلال الدین محمد بلخی، در مثنوی معنوی به این مطلب توجه کرده و آن را در قالب قصه جالبی آورده است که بد نیست از آن ذکری کنیم.

مولانا در دفتر سوم مثنوی قصه مارگیری را ذکر می کند که در زمستانی در کوهی مار بزرگی (اژدهایی) را که از شدت سردی به خواب زمستانی فرورفته است صید می کند، و آن را برای تماشا و تفریح به بغداد می آورد و در بازار پر ازدحامی به نمایش آن می گذارد. مردم زیادی به گرد او حلقه می زنند تا این اژدها را تماشا کنند، اما اژدهایی که ان ها مرده می پنداشتند و از سردی افسرده شده بود در اثر گرمی خورشید عراق به هوش می آید و می جنبد، و بالاخره بند ها را می سگلد و به مردم حمله می کند و در اولین حمله شخص مارگیر را می کشد. مولانا از این قصه نتیجه اخلاقی می گیرد که:

نفست اژدرهاست، او کی مرده است از غم بی آلتی افسرده است

گر بیابد آلت فرعون او  که به امر او همی رفت آب جو

آنگه او بنیاد فرعونی کند  راه صد موسی و صد هارون زند

کرمکست آن اژدها از دست فقر  پشه یی گردد ز جاه و مال صقر

اژدها را دار در برف فراق  هین مکش او را به خورشید عراق

تافسرده می بود آن اژدهات  لقمۀ اویی چو او یابد نجات

مات کن او را و آمن شو ز مات  رحم کم کن نیست او زاهل صلات

عبدالکریم سروش، این قصه را به زیبایی در این موردی که ما بحث می کنیم تفسیر می کند، و به این نظر است که قدرت سیاسی هم عین همان خورشید عراق بالای افراد تأثیر می کند. در زنده گی خود تجارب بیشماری را از این گونه دیده ایم و شنیده ایم، شخصیت های بسیار خوب و مهربان و دانسته یی را دیدیم که تا قدرت سیاسی را به دست آوردند چگونه به انسان های بی رحم و سفاکی تبدیل شدند و خون مردم را از آب کرده حلال تر دانستند. تاریخ قدیم و معاصر ما مملو از این گونه افراد است، که از یاد آوری نام ها خود داری می کنم ولی همه شاهد آن ها هستند. آن ها اشخاص شریر و ظالمی نبوده اند و بر عکس هم اکثراً اشخاص بسیار خوب و نرمی بوده اند اما این قدرت سیاسی بی حد و اندازه مانند همان خورشید عراق اژدهایی را در آن ها بیدار کرد که مردم خوار بود. از این جا معنی جواب سوم که ارایه کردیم کمی روشن می شود. یعنی قدرت مندان و زمام داران ما همه مانند ما و شما آدم های عادی یا خوبی بوده اند و بنا بر همان احساسات و اهداف وطن پرستی، و عدالت و شگوفایی و غیره هم بوده است که خواهان کسب و کنترول قدرت گردیده اند. ولی این قدرت سیاسی است که تأثیر بد دارد، زیرا باعث اظهار و آشکار شدن آن همه بدی های نهفته یی شده است که در هر انسانی به شمول ما و شما وجود دارد. ولی این خاصه تخریب کننده در حالی که انسان به قدرت بیش از حدی دسترسی نداشته باشد به وضاحت قابل درک نیست، زیرا ساحه تخریب آن کمتر است.

منظور این است که خاصه تخریبی قدرت همیشه دانسته شده بود و طوری که ذکر شد تیوری های سیاسی همه برای همین منظور ایجاد شدند که تا از این تمرکز قدرت به دست یک شخص یا اشخاصی جلوگیری کنند تا در واقع آن خاصه تخریبی قدرت سیاسی را مهار کرده باشند. ولی چون این تیوری ها درون سیاسی است و می خواهد اول قدرت بی حد و حصر را قبول کند و به کسی بدهد و بعداً آن را تقسیم کند در عمل نمی توانند نتیجه دلخواه را به دست بدهند. یعنی این تیوری ها در خود سیاست به ضد وی عمل می کند، که امکان ناکامی آن در عمل خیلی زیاد است. یا به عباره ساده تر این تیوری ها قدرت سیاسی را در اصل نمی خواهند کم بسازند، و بلکه می خواهند که آن را از داخل تجزیه کنند. در عمل آن هایی که تا هنوز به این قدرت دست نیافته اند از آن خیلی پشتیبانی می کنند، ولی همین که قدرت را به دست آوردند دیگر حاضر نمی شوند تا آن را تجزیه کنند، و دلایل بی حد زیادی هم برای این تصمیم خود دارند. گویی این تیوری ها همه توسط آن هایی که هنوز به قدرت دست نیافته اند ولی برای دست یافتن به آن می کوشند ایجاد شده ولی اگر همین اشخاصی که همه برای تجزیه و تقسیم قدرت سیاسی غوغا به راه می اندازند وقتی که به آن دست یافتند، چون می بینند که این قدرت بی حد و حصری است که اگر آن ها نخواهند که تجزیه اش کنند، کسی دیگری نخواهد توانست آن را از پیش شان بگیرد، لذا در حفظ و تمرکز هر چه بیشتر آن می کوشند. در تجربه دیده ایم که اشخاص قبل از این که به قدرت برسند، تمام اعمال قدرت مندان را مورد انتقاد قرار می دهد و به مردم وعده ها می دهند که اگر آن ها قدرت را بگیرند، چنین و چنان خواهند کرد، ولی هنگامی که عملاً به قدرت رسیدند کاملاً تغیر می کنند، زیرا این قدرت در خود اعجازی دارد که آن ها رادگرگون می سازد و دیگر آن ها اشخاصی نیستند که قبل از گرفتن قدرت بودند، بلکه قدرت تماماً آن ها را متغیر ساخته است. اکنون دیگر از موضع قبلی خویش سخن نمی گویند، بلکه از موضع دیگری حرف می زنند، گویا دنیا را از زاویه دیگری و با چشم دیگری می بینند که سایرین آن توانایی را ندارند که ببینند، لهذا آنچه که ایشان فکر می کنند بیشتر واقعی تر است، نسبت به آن هایی که از موضع خارج قدرت حرف می زنند. مثلاً دموکراسی می گوید که قدرت تصمیم گیری باید به نماینده گان مردم واگذار شود ولی در عمل این نماینده گان دیگر افرادی اند که می توانند بر خلاف آرای مؤکلان خود تصمیم بگیرند و قدرت آنان نسبت به آنانی که انتخاب شان کرده اند، آنقدر زیاد است که اگر برخلاف آرای آنان تصمیمی هم بگیرند دیگر آن مؤکلان نمی توانند کاری بکنند، زیرا قدرت خودشان را از قبل به این جناب نماینده تفویض کرده اند. به همین ترتیب تقسیم قوا بین قوه های اجراییه، و مقننه و قضاییه در حقیقت تقسیم قدرت بین یک تعدادی از افراد است که خود را مستحق می دانند. و مردم تا انتخابات آینده باید یا منتظر باشند، یا هم باید دست به تظاهر و خشونت و سایر حیله ها بزنند تا خواست خودشان را به کرسی بنشانند.

به این ترتیب این تیوری های سیاسی فعلی با وجودی که می دانند قدرت بیش از حد، خاصیت تخریبی دارد ولی با آن هم در صدد کم کردن قدرت سیاسی نیستند، بلکه در تجزیه و تقسیم آن می پردازند و فرض می کنند که با تقسیم آن از تأثیر تخریبی آن می کاهند. شاید تا حدودی این امر مؤثر واقع شود ولی هیچ تضمینی برای موفقیت آن وجود ندارد و چون قدرت به ذات خود میلان به تقسیم ندارد و بلکه قدرت مندانی که لذت و منفعت آن را تجربه می کنند بیشتر به فکر تمرکز آن می افتند بناً قدرت باز هم در دست عده یی متمرکز می ماند. و این نقص این تیوری ها را به وضاحت نشان می دهد. حتی تیوری دموکراسی که جذاب ترین تیوری هاست و ممالکی که بیشتر از همه خود را بأنی دموکراسی می دانند و به بهانه توسعه و عملی نمودن آن لشکر کشی ها می کنند و خون ها می ریزند، در عمل این نقص را نشان می دهند. در آن جا نیز قدرت مندان می توانند تصامیمی بگیرند که کاملاً بر خلاف خواسته مردم باشد، دست به اعمالی بزنند که تمام موازین اخلاقی و حقوقی موجوده را زیر پا کنند و بعداً هم آن اعمال خود را توجیه کنند. و با وجودی که مردم می دانند که این توجیه ها درست نیست، ولی چون قدرت تصمیم گرفته است، به جز تسلیم به آن چاره یی نمی بینند.

در ادامه بحث خود بیشتر در این مورد صحبت می کنم و خواهیم دید که تیوری یا ستراتیژی غیر سیاسی که اصلاً نه در نحوه تقسیم آن عمل می کند بلکه در کاستن آن اثر می کند، چگونه توضیح شده می تواند. ولی فعلا بهتر است که مکثی در مورد پیش فرض این تیوری ها که اصل دوم مشترک را در تیوری های سیاسی تشکیل می دهد بپردازیم.

اصل دوم: این پیش فرض که قدرت سیاسی در یک جامعه مظهر قدرت جامعه است

در جایی از زبان یکی از طرفداران طالبان شنیدم که می گفت: «چون در امریکا دولت دموکراسی است و اراده دولت در حقیقت اراده تمام ملت آن است، و چون دولت امریکا با ما در جنگ است، به این معنی که تمام ملت امریکا با ما در جنگ است، بناً کشتن هر امریکایی یعنی کشتن یک دشمن که در حالت جنگ است!!». اما زمانی که در امریکا نظر سنجی شود، دیده خواهد شد که اکثریت مطلق مردم مخالف این همه جنگ ها و لشکر کشی ها و کشت و خون هستند و زمام داران خود را به خاطر چنین کار ها محکوم می کنند و حتی بعضی ها خود را از این که رعیت چنین زمامدارانی هستند شرمنده احساس می کنند. ولی با آن هم دولت تصامیم خودش را می گیرد و به اصطلاح در قصه چنین شرمنده گی ها و مخالفت ها هم نیست. در ممالکی چون افغانستان که دولت ها به هر نامی که بوده اند فقط ممثل اراده و خواست یک عده محدودی بوده اند، این امر به شدت و وضاحت بیشتر مشاهده می شود. اصل مطلب این است که در عمل این پیش فرضی که دولت ممثل و یا مظهر قدرت جامعه است، همانقدر نادرست است که فرض کنیم با سیر شدن شکم شاه در یک جامعه شکم رعیت هم سیر می شود. در عمل قدرت سیاسی مظهر قدرت یک عده محدودی است که توانسته اند یک بخشی از قدرت و توانایی های افراد جامعه را از آنان بربایند و در اختیار خود قرار بدهند. بناً اگر قدرت مندان یا سیاست مداران در یک جامعه از قدرت بیش از حدی بر خوردار باشد، این دلیل شده نمی تواند که مردم آن جامعه بسیار قدرت مند است. چنانچه عملاً در تاریخ خود هم دیده ایم که کاملاً امکان دارد که قدرت سیاسی بر خلاف اکثریت مطلق مردم عمل کند و سر کوب کردن و از بین بردن مردم را در صدر امور خود قرار بدهد. بسیار عملی است که اهل سیاست از تمام امکانات زنده گی بهره مند باشند، و مردم در ضعف و فقر و مرض و نا توانی با مرگ دست و پنجه نرم کنند. این پیش فرض نادرست که قدرت دولت مظهر قدرت مردم است، وسیله یی دیگری است که نمی خواهد از مقدار و شدت این قدرت کاسته شود، و فریبی است که قدرت مندان با آن مردم را در دام خود حفظ می کنند و مردم نادان هم به این افتخار می کنند که دولت قوی دارند؟؟.

این مقدمه سیاسی گونه ما را به این نتیجه می رساند که نباید به تیوری ها و راه حل های درون سیاسی، بنا بر این دو اصل عمده یی که ذکر کردیم و بنا بر دلایل متعدد دیگری، بیشتر چشم امید داشت. پس بهتر است به تشریح آنچه که ستراتیژی غیر سیاسی یا راه حل غیر سیاسی نامیدیم بپردازیم. البته برای وضاحت باید مکثی دیگری در ساختار جامعه باید بکنیم، تا ببینیم که اصلاً جامعه چه خصوصیاتی دارد که با دانستن آن من فکر می کنم بهتر می توانیم آماده درک و پذیرش تیوری یا راه حل غیر سیاسی گردیم.


بخش دوم

خصوصیات عمده ساختار جامعه

در بخش اول این بحث نتیجه گرفتیم که شیوه سیاسی یعنی تغییر نظام سیاسی یا دولتمردان که فعلاً اکثراً بر سر زبان ها است، نمی تواند به تنهایی مؤثر باشد، چون ساختار جامعه و قدرت خیلی پیچیده تر است و باید در پهلوی آن راه حل خارج سیاست را نیز جستجو کنیم. برای این که ببینیم چگونه می شود به درک این شیوه غیر سیاسی نایل شویم، بد نیست که مروری مختصری به ساختار جامعه به صورت کل بیاندازیم تا دیده شود که دولت و سایر قدرت ها در جامعه چگونه به وجود می آیند و به چه ترتیب عمل می کنند.

سؤالی مطرح می شود که چگونه افراد با هم یک جا جمع می شوند و بالاخره جامعه را می سازند؟ آیا تمام مردم یک جایی در یک جلسه تصمیم می گیرند که باید یک جامعه یی را مثلاً به نام جامعه اسلامی یا ملت افغانستان و غیره تشکیل بدهند؟ هر چند جواب مثبت به چنین سؤالی کاملاً غیر عملی و نا درست می نماید، و لی پاره یی از جامعه شناسان فرض را به همین گرفته اند که مردم بالاخره در یک حالت ذهنی، نه عملی یا عینی، با تشکیل یک جامعه یی با موازین و اساساتی با همدیگر تفاهم نموده اند.

ولی اگر به دقت در هر جامعه انسانی نظر شود، دیده می شود که با وجودی که ظاهراً بعضی قوانین و ضوابطی در بین مردم وجود دارد که همه گی با قبول آن خود را شهروند یا جزی از آن جامعه محسوب می کنند، ولی این تمام واقعیت نیست. افراد به طور کل با جامعه در یک قرار داد تعیین شده و صلح آمیز در تفاهم قرار ندارند. همیشه از قوانین، ضوابط، مقررات، حقوق، مسؤلیت ها، نقش ها و سایر جزییات این رابطه خود باجامعه شاکی اند و به صورت مداوم در تغییر آن می کوشند و به صورت دایمی آن ها را متغیر می سازند. و از بس که این ارتباط در حرکت و تغییر مداوم است نمی توان آن را به صورت یک قرارداد در ذهن مجسم نمود.

در واقع جامعه مجموعه ساختاری یا اناتومیک از افراد نیست، یعنی به گونه یی نیست که مثلاً ده یا صد یا هزار نفر در یک جا جمع شوند و جامعه خود به خود تشکیل شود. بلکه جامعه مجموعه فزیولوجیک و یا وظیفوی یا فعالیتی افراد است. یعنی زمانی که افراد بیشتر از دو نفر با همدیگر ارتباط بر قرار می کنند، مفاهمه می کنند، معامله و داد و ستد می کنند و از فعالیت یا عمل کرد همدیگر متأثر می شوند در حقیقت جامعه عرض وجود می کند. یعنی جامعه یک کتله ساکنی از مردم نیست، بلکه یک واحد فعالی است که دایماً در حرکت است، و افراد مسیر و سرعت این حرکت را تشکیل می دهند. به این ترتیب زمانی که به بررسی جامعه می پردازیم اصل عمده عبارت از نحوه این ارتباط بین افراد است. هر فرد به شکل مستقل نادراً با تمام جامعه در ارتباط است، بلکه بیشتر این ارتباط از طریق واحد های کوچکتری از جامعه صورت می گیرد، به گونه یی که اول فرد با این واحد ها در ارتباط می آید و بعداً این واحد ها با واحد های دیگر جامعه که در کل همه را به نام سازمان های اجتماعی یاد می کنند رابطه و عمل متقابل نموده و بالاخره جامعه خاصی تشکیل می شود.

سازمان های اجتماعی:

سازمان های اجتماعی در حقیقت تشکلاتی اند که افراد با استفاده از آن ها فعالیت های خویش را سازمان می دهند و افرادی که اصول، ارزش ها، اهداف، منافع، خواست ها، اغراض و یا خصوصیات مشترکی با هم دارند، فعالیت ها و تلاش های خود را با شرکت در این سازمان ها هماهنگ می سازند تا نتیجه بهتری را بدست بیاورند. افراد با پیوستن به این سازمان ها نقش هایی را بازی می کنند، نورم ها و معیاراتی را قبول می کنند، یا به زبان ساده تری در طرز فکر یا سلوک خود تغییری را وارد می سازند و در مقابل از حمایت این سازمان ها برای رسیدن به اهداف خود یا حمایت از حقوق و منافع خود مستفید می شوند. این سازمان ها بنا بر لزوم و ضرورتی ایجاد می شوند و تا این که آن ضرورت ها رفع می شود یا آن اهداف بر آورده می شود، موجود می باشند، اکثراً بعد از رفع ضرورت ها سازمان ها یا از بین می روند (منحل می شوند) یا این که تغییر شکل می دهند، و با اهداف جدید و گسترده تری به فعالیت خود ادامه می دهند.

به صورت خلاصه سازمان های اجتماعی دو بخش دارند: یکی هدف و مأموریت آن ها است که به اساس باور ها، پیش فرض ها و شناختی که از انسان، جهان، طبیعت، خدا و غیره دارند  و بنا بر کمبودی که در می یابند و می خواهند آن را جبیره کنند برای خود وظیفه یا ایدیالی ایجاد می کنند. دوم بخش ساختاری آن هاست که همان معیارات، اصول و یا روش هایی است که افراد با پیوستن در این سازمان ها کسب می کنند. بخش اول بیشتر جنبه ماهیتی دارد و اساس سازمان را تشکیل می دهد که کمتر قابل تغییر اند و در صورت تغییر به سازمان جدا گانه یی تحول می کنند، ولی بخش دوم که بیشتر جنبه هویتی دارد اکثراً قابلیت تغییر، تحول و تطابق با محیط را دارد. مثلاً یک دانشگاه را منحیث یک سازمان اجتماعی در نظر بگیریم، هدف و مأموریت آن بلند بردن سویه علمی در شاگردان، معلمین و هم جامعه است ولی بخش دوم یا ساختاری آن شامل قواعد ثبت نام در دانشگاه، اندازه فیس، یونیفورم شاگردان، ساعات درسی، مضامین درسی، تعداد معلمین، قواعد اداری و غیره را شامل می شود. برای آن که دانشگاه مذکور به فعالیت و حیات خود ادامه بدهد باید همیشه واقعیت های عینی جامعه و محیطی را که در آن است در نظر گرفته و خود را به ضروریات، امکانات، خواست ها و توقعات جامعه و محیط تطابق بدهد، ولی هدف و مأموریت آن همیشه تا وقتی که منحیث یک دانشگاه کار می کند همانی است که در اول بود.

جامعه شناسان سازمان های اجتماعی را به گونه های متفاووت تصنیف کرده اند مثلاً سازمان های آموزشی (که شامل مکاتب، مدارس، دانشگاه ها و غیره می شود)، سازمان های اقتصادی (که شامل فابریکات صنعتی، شرکت های تجارتی، موسسات خدماتی و غیره اند)، سازمان های ارتباطی (که شامل رسانه های همه گانی، ترانسپورتی و غیره اند،) سازمان های فرهنگی (که شامل موسسات ورزشی، ادبی و تحقیقی و غیره اند)، سازمان های سیاسی ( که شامل احزاب سیاسی و دولت اند)، و سازمان های جامعه مدنی (که بیشتر در هیچ کدام از این موسسات دیگر جمع نمی شوند و اکثراً به شکل داوطلبانه به اهداف بشر دوستانه، یا انکشاف بشری وغیره فعالیت می کنند مانند موسسات غیر دولتی یا انجو ها، انجمن های حمایتی از اقشار مختلف، موسسات مذهبی و غیره را شامل می شود). می توانیم سازمان های اجتماعی را نظر به وظایف شان، طرز ظهور شان، ساختار شان و غیره صفات شان به اقسام گوناگون تصنیف کنیم. مثلاً می توانیم آن ها را به اشکال سه گانه ذیل نیز تصنیف کنیم.

اول: واحد های طبیعی یا سازمان های اولیه اجتماعی که فرد به شکل طبیعی خود را جزی از آن می یابد مثلاً خانواده، قوم، قبیله، نژاد، و غیره. از نظر وظیفوی این تشکلات بیشتر به منظور حفظ و بقای افراد عضو، تأمین و حفظ منافع آنان در مقابل سایر واحد های جامعه و هم چنان شناخت و هویت افراد مهم اند. در حالتی که جنگ، خشونت، یا بی نظمی به صورت کل در جامعه وجود داشته باشد این تشکلات طبیعی در حقیقت پناه گاه بسیار خوبی برای افراد می گردد تا خود را از شر بی نظمی و جنگ و سایر مصیبت ها نگه دارند. ولی اکثراً در حالاتی که جامعه در امن قرار دارد و به خصوص زمانی که سایر سازمان های جامعه رشد می کند، اهمیت این واحد ها کمتر می شود.

دوم: واحد ها یا سازمان های اجتماعی برتر که به گونه طبیعی وجود ندارند، و افراد به شکل ارادی تصمیم می گیرند تا آن ها را تأسیس کنند، مثلاً تشکلات اقتصادی، سازمان های سیاسی و غیره که هدف از ایجاد اینان در حقیقت گسترش حقوق و امتیازات یا منافع افراد از محوطه تشکلات طبیعی شان و حفظ منافع شان در مقابل یک تشکل بزرگ تر دیگر می باشد. مثلاً در جوامع ابتدایی بیشتر افراد با تقسیم رایگان مواد خوراکی و سایر داشته های خود به گونه هدیه به سایر هم کیشان و اعضای قبیله خود رفع مشکل می نمودند. و هر قدر که جامعه ها به طرز زنده گی عصری تغییر کرده اند، این موضوع با تبادله کالا درمقابل پول یا ارزش معادل آن به شکل رقابتی تبدیل شده است. این موضوع باعث شده است که افراد به آن گروه ها و یا تشکلات خانواده گی و طبیعی که داشتند اکتفا نکنند و بلکه ارتباط خود را وسعت ببخشند تا فروشنده و خریدار بیشتری داشته باشند یا به اصطلاح اقتصاد دانان قدرت انتخاب خود را گسترش بدهند.

سوم واحد ها یا سازمان های اجتماعی عالی که این ها نیز به شکل طبیعی وجود نداشته و بلکه توسط افراد ایجاد شده اند، ولی هدف از این سازمان های تنها برای حفظ و گسترش منافع و هویت افراد ویا مقابله با سازمان های رقیب نبوده بلکه برای گسترش و تحقق صفات عالیه انسانی است یا هماهنگ کردن فعالیت های سایر سازمان ها برای مساعد کردن زمینه هر چه بیشتر انکشاف ظرفیت های انسانی به وجود می ایند. ادیان، مذاهب، موسسات عالی تعلیمی، تحقیقی، موسسات خیریه، سازمان های بشر دوستانه، موسسات قضایی و حقوقی و یا آنچه که به نام موسسات جامعه مدنی می خوانند، شامل این واحد های اجتماعی می شود. این سازمان ها در حقیقت نشان دهنده بلوغ ذهنی و عملی جامعه هستند، و از همین سبب به نام سازمان های عالی یاد می شوند.

همیشه سرحد بین این سازمان ها واضح و آشکار به شکل سیاه و سفید نیست، بلکه مانند اکثریت دیگر پدیده های اجتماعی مناطق خاکستری زیادی هم است که در بین این سازمان ها مشترک است. سازمان های عالی اجتماع در خود بعضی از خصوصیات سازمان های اولیه یا طبیعی و سازمان های ثانوی را نیز دارا اند، ولی فرق عمده در اصول و اهداف آن هاست. مثلاً یک موسسه خیریه که می خواهد صفت رحم و شفقت را تحقق ببخشد و در هر جایی که فقیر و نادار و محتاج و مریضی است، برایش نان و آب و دوا یا سایر ضروریات اولیه را تهیه کند، اما همین موسسه شاید برای بدست آوردن امکانات مادی بعضی از رسوم و اساسات موسسات اقتصادی (واحد های ثانوی) را داشته باشد، و یا برای آن که به نیازمندان خود برسد یا امکانات کاری خویش را مهیا کرده بتواند از یک گروه طبیعی (مثلاً قوم یا نژاد خاصی) کمک بگیرد. به همین ترتیب یک موسسه تعلیمی یا تحقیقی که به منظور تحقق صفت دانایی و عالم بودن انسان کار می کند و هدف اش این است تا جامعه قادر شود این صفت برین را انکشاف بدهد، برای تأمین امور خود بخش هایی داشته باشد که به مانند موسسات اقتصادی ایجاد منافع کند، ولی این منافع نه به منظور گسترش منافع افراد خاص یا گروه خاصی به کار می رود بلکه برای بقا و توانایی کاری آن موسسه به مصرف می رسد.

ارتباط فرد و جامعه:

طوری که قبلاً ذکر شد افراد به شکل مستقیم یک جامعه را تشکیل نمی دهند بلکه با حضور فعال شان در همین واحد ها یا سازمان های اجتماعی است که جامعه شکل می گیرد، بنأ فرد واحد اساسی جامعه را تشکیل می دهد، ولی به گونه یی که هر فرد با درجه فعالیت و ارتباطی که با این سازمان های اجتماعی دارد یک جا جمع شده جامعه را می سازند. یا اگر این مطلب را به زبان ریاضی بیان کنیم گویا هر فرد با یک ضریب دیگری جمع شده و بعداً با افراد دیگر یک جا می شوند و جامعه را می سازند یا :

SJ1= ∑ [Fi (w)]

J1=∑ [SJi (w)]

در فورمول فوق SJ1 یکی از سازمان های جامعه خاصی، F فردی که در آن موسسه اجتماعی است ، w وزن فرد به نسبت فعالیت اجتماعی وی در ارتباط با موسسه اجتماعی مربوط است و J1 جامعه مشخصی است.

در اینجا دیده می شود که افراد در جامعه با هم مساوی و هموزن نیستند، بلکه آن هایی که بیشتر با سازمان های اجتماعی ارتباط دارند، و در آن ها فعال تر اند وزن یا قیمت بیشتر دارند. یعنی اگر پانزده نفر با هم یکجا شوند و بخواهند جامعه یی را بسازند، کافی نیست. بلکه در این میان یک تعداد یا کل آن ها انگیزه و توانایی ایجاد یک واحد اجتماعی را داشته باشند و بتوانند در آن واحد اجتماعی یا موسسه اجتماعی به منظور خاصی، با طرز فکر یا هدف معینی فعالانه کار کنند یا چرخ های آن را در حرکت نگه بدارند. یک فرد در این میان می تواند قیمت بیشتر از یک داشته باشد و حتی بعضی ها می توانند قیمت منفی یا کمتر از یک داشته باشند، به این معنی که ظاهراً در بین این پانزده نفر قرار داشته باشند اما تعهد و فعالیت و وفا داری شان به یک موسسه دیگر اجتماعی باشد که در تضاد با این موسسه قرار دارد.

به یاد دارم زمانی یکی از دوستان در مکتب مضمون تاریخ را نقد می کرد و می گفت این مضمون را به هیچ وجه خوش ندارد، زیرا در آن همیشه سرگذشت شاهان، قهرمانان، و اشخاص برگزیده وجود دارد و کمتر اشخاص عادی و به خصوص فقیر که اکثریت هر زمان را تشکیل می دهند، در آن ذکر می شوند. به گفته آن دوست، «خودم را در آن نمی یابم». من تا بسیار وقت تحت تأثیر این نظریه قرار داشتم. ولی اکنون می دانم که در تاریخ که سرگذشت جوامع را بررسی می کند، افراد با هم مساوی نیستند، و دور از واقعیت نیست که همیشه در آن سرگذشت اشخاص استثنایی به چشم می خورد و اکثریت چندان نقشی در ایجاد آن ندارند. تاریخ و جامعه تنها افرادی را به حافظه می سپارد که قیمت شان در فورمول ساختار جامعه بلند تر است، و در حقیقت همان ها استند که هسته های یک جامعه را تشکیل می دهند. البته اشتباه نشود که با اظهار این مطلب که اشخاص مساوی نیستند ما اصل عدالت یامساوات را نهی می کنیم، زیرا در اینجا چیزی نیست که عادلانه توزیع شود یا خیر، و این وابسته به اراده و انتخاب خود افراد است که آیا می خواهند در این پروسه نقش فعال تری بازی کنند و نام خود را به حافظه تاریخ نقش کنند یا خیر. و این هم حتمی نیست که اگر نام کسی در این حافظه ثبت شد، آن شخص بسیار خوبی است، زیرا حافظه تاریخ مملو از نام های نیک و بد هردو است. نام چنگیز خان که یک تمدن را در جهان به آتش نابودی داد یا هتلر در این حافظه وجود دارند، همان طوری که مهاتما گاندی یا سید جمال الدین افغان وجود دارد. هرکدام آن ها نظر به وفاداری، فعالیت و تعهدی که به سازمان های اجتماعی خاصی داشته اند اهمیت پیدا کرده اند. نیکی یا بدی نام آن ها وابسته به هدفی است که داشته اند یا به نوعیت واحد اجتماعی که به آن وابسته بوده اند، ارتباط دارد.

بناً افراد نه تنها از نظر تعداد بلکه از نظر وفاداری، فعالیت، و تعهد شان نسبت به موسسات یا سازمان های اجتماعی شان یک جا شده و جامعه یی را تشکیل می دهند. در اینجا بهتر است که از زبان قران نیز این عبارت را بشنویم که راجع به تشکل جامعه مسلمانان در زمانی که در حال تأسس بودند و در مقابل دشمنان شان در تلاش از بین بردن این جامعه نو تشکیل می کوشیدند گفته شده است:

اى پيامبر! مؤمنان را به جنگ (با دشمن) تشويق كن! هرگاه بيست نفر با استقامت از شما باشند، بر دوصد نفر غلبه مى‏كنند; و اگر صد نفر باشند، بر هزار نفر از كسانى كه كافر شدند، پيروز مى‏گردند; چرا كه آنها گروهى هستند كه نمى‏فهمند! هم اكنون خداوند به شما تخفيف داد، و دانست كه در شما ضعفى است; بنابراين، هرگاه يكصد نفر با استقامت از شما باشند، بر دويست نفر پيروز مى‏شوند; و اگر يكهزار نفر باشند، بر دو هزار نفر به فرمان خدا غلبه خواهند كرد! و خدا با صابران است![1]

بنا براین گفته یک نفر با تعهد، و وفا دار در صدر اسلام وزن معادل ده نفر داشت، ولی بعد ها که ضعفی از نظر تعهد و وفاداری در بعضی از افراد پدیدار گشت و البته در آن مدت تعداد شان از نظر کمیت بیشتر شده بود، این تناسب به یک نفر به مقابل دو نفر تقلیل یافت. به هرترتیب همان گفته ما که در جامعه افراد با هم مساوی نیستند، از این گفته قران گرفته شده است.

رابطه بین سازمان ها یا موسسات اجتماعی:

چنانچه دیده شد افراد با اشتراک فعال و خلاق خود سازمان های اجتماعی را می سازند و از آن طریق در ایجاد یک جامعه نقش بازی می کنند، ولی جامعه به صورت کل با یک یا دو سازمان اجتماعی به صورت جدا گانه به وجود نمی آید. همان طوری که افراد با قرار گرفتن در یک محیط جامعه یا موسسه اجتماعی را نمی سازند تا این که به یک هدف یا غرضی فعالیت های خود شان را هماهنگ نسازند، موسسه اجتماعی به وجود نمی آید، به همین ترتیب با ایجاد موسسات اجتماعی به تنهایی جامعه شکل نمی گیرد، بلکه جامعه در حقیقت در اثر بر خورد، عمل متقابل و فعالیت این سازمان ها شکل می گیرد، و مسیر و هم سرعت حرکت خود را تنظیم می کند.

همانطوری که افراد با اهداف و اغراض متفاووت و با درجات متفاووتی از فعالیت، وفا داری و تعهد در تشکیل موسسات اجتماعی سهم می گیرند، موسسات هم هر کدام دارای اهداف، امکانات، ظرفیت و فعالیت های متفاووت می باشند. بعضی از موسسات برای حفظ و بقا و گسترش منافع عده خاصی کار می کنند (مثل موسسات اقتصادی یا سیاسی که برای یک تعداد محدودی از گرداننده گان آن خدمت می کنند)، عده یی هم برای حفظ و بقای اصول و ارزش هایی که از قبل در جامعه وجود دارد تلاش می کنند (مانند موسسات مذهبی محافظه کارانه)، تعدادی هم برای معرفی و جا اندازی یک تعداد ارزش ها و اصول جدیدی کار می کنند (مانند موسسات تحقیقی، علمی یا مذهبی اصلاحی)، یک عده فعالیت های اقتصادی افراد و جامعه را تنظیم می کنند (مثلاً موسسات اقتصادی و حقوقی)، تعدادی می خواهند افراد و جامعه را با علم تر و دانا تر بسازند (مانند مکاتب، دانشگاه ها و سایر موسسات تعلیمی)، بعضی ها برای حفظ نظم و حقوق اکثریت جامعه اقدام می کنند (موسسات سیاسی از جمله دولت)، و بالاخره هر کدام به کاری اشتغال دارند، که به طور خلاصه در قبل آن ها را در سه صنف (طبیعی، ثانوی و عالی) مورد بحث قرار دادیم.

چون این موسسات درخلا نه بلکه در یک محیط اجتماعی قرار دارند و فعالیت می کنند که از افراد (اعضای موسسات دیگر) ساخته شده است، و اکثراً در ارتباط با همان افراد کار می کنند، از این سبب همیشه در ارتباط با همدیگر هستند. این ارتباط شان به گونه های متفاووتی است که اکثراً هم در تغییر می باشد، مثلاً با عده یی هماهنگی دارند، با عده یی رقابت دارند، با عده دیگری مخالفت می کنند، برای یک عده دیگری به مانند تهیه کننده و خادم کار می کنند، از خدمات عده دیگری مستفید می شوند...

در نتیجه این فعالیت و ارتباطات متقابل موسسات ارزش ها، اصول، قوانین، مقررات، طرز فکر ها، طرز دانش و معرفت، سلوک و رفتار و عاداتی در جامعه به وجود می آید که در کل فرهنگ یک جامعه را می سازد. اگر جامعه جهانی را به جوامع کوچکتر مثلاً مملکت ها تقسیم کنیم می بینیم که فرهنگ های متفاووتی وجود دارد که در حقیقت نمایانگر تعداد، فعالیت، ظرفیت، توانایی و ارتباطات این موسسات اجتماعی است. مثلاً اگر موسسات محافظه کار و سنتی (چه مذهبی یا غیر مذهبی) از قدرت و فعالیت زیاد بر خوردار باشند، و وفاداری و تعهد افراد به آن ها بیشتر باشد فعالیت آن ها متبارز تر شده و در کل جامعه بیشتر فرهنگ محافظه کارانه و سنتی را به خود می گیرد، و اگر موسسات تعلیمی یا تحقیقی بیشتر فعال باشند و افراد با شور و انگیزه بیشتری در آن ها کار نمایند یا تعداد شان بیشتر باشد، عقلانیت، و استدلال و علم پروری بیشتر در فرهنگ جامعه متبارز می شود. به همین ترتیب فرهنگ و ساختار جامعه در تحت تأثیر فعالیت همین موسسات که آن هم به نوبه خود از تعداد و تعهد و فعالیت افراد متأثر می باشد، رنگ مخصوصی را به خود می گیرد که هم هویت جامعه را مشخص می سازد و هم ماهیت یا طرز حرکت و مسیر حرکت آن را تشکیل می دهد. و از طرف دیگر چون در عقب این موسسات انسان ها قرار دارند، و انسان بنا بر خاصه خلاقیت و اراده آزاد خود همیشه به جهت غیر قابل پیشبینی در حرکت است، بناً این موسسات نیز در تغییر و حرکت است، و از اثر آن فرهنگ و حرکت جامعه رانیز یک حرکت خلاق و غیر قابل پیش بینی می سازد. آن هایی که در جامعه فعالانه سهم می گیرند، منفعلانه ننشسته اند تا کسی آینده را برای شان پیش بینی کند، بلکه با قدرت اراده و خلاقیتی که دارند، آینده را تحقق می بخشند.

نتیجه تقابل و عکس العمل بین سازمان های اجتماعی:

چون سازمان های اجتماعی از افراد ساخته شده است و افراد در پهلوی سایر خصوصیات یک احساس و تمایل برتری جویی و تمرکز قدرت و منفعت را دارا اند، لذا این موسسات هم دارای این خاصیت می شوند. هر کدام کوشش می کنند تا برتر از سایرین باشند و نقش بیشتری را در جامعه ایفا کنند. مثلاً اگر یک موسسه اقتصادی باشد کوشش می کند تا سهم بیشتری از بازار را در اختیار داشته باشد و حتی بازار را در انحصار خود درآورد، اگر موسسه تعلیمی باشد تعداد بیشتر دانش آموز و معلم و محصولات دانش را داشته باشد، و به همین گونه یک موسسه سیاسی هم در تلاش است تا تعداد بیشتر افراد را به طرفداری از خودش جلب کند و در تصامیم سیاسی جامعه سهم بیشتر داشته باشد. به همین گونه سازمان های ابتدایی مانند خانواده و قوم و قبیله هم خواهان این امتیازات بیشتر به نفع خود می کوشند. چون به اصطلاح اقتصاد دانان منابعی که در جامعه به شکل قابل استفاده یا بالفعل وجود دارد محدود است، بناً این خواست ها همیشه در تقابل با همدیگر قرار گرفته و باعث ایجاد رقابت بین سازمان های مختلف اجتماع می گردد. هر چند این رقابت یک نتیجه طبیعی و نکویی ا ست که باعث رشد و انکشاف این موسسات می گردد، ولی در حالت اصلی آن تنها به هدف که همان تجمع هرچه بیشتر قدرت و منفعت است معطوف است، و در اینجا لازم می افتد تا درنحوه چگونه گی این رقابت و عملکرد های این سازمان ها و افرادی که در آن ها قرار دارند بعضی راه هایی وجود داشته باشد تا از رقابت منفی و مخرب جلو گیری کرده و به آن شکل مثبت را بدهد. یا به عباره ساده تر رقابت باید در یک محدوده یی قرار بگیرد که یک سازمان در پهلوی این که حد اکثر مفاد یا نتیجه را به خود کسب می کند، راه دیگران را بسته نکند و حد اقل زیان را به سایرین برساند. در اینجا است که به بعضی نورم ها و قوانین یا مقررات احتیاج می افتد. و به یک سازمان اجتماعی دیگری ضرورت می افتد که در بین تمام این سازمان ها قرار گرفته و بدون این که یکی را بر دیگری ترجیح بدهد، زمینه کار و فعالیت را برای همه میسر بسازد. این سازمان جدید که ضرورت مبرم جامعه است، در هماهنگی با سازمان های دیگر جامعه به وجود می آید، یعنی از هر کدام قدری از صلاحیت و قدرت شان را اخذ می کند، تا در مقابل برای همه یکسان زمینه فعالیت را مساعد ساخته و از عملکرد های تخریبی که به ضرر یکی یا عده یی تمام می شود جلوگیری کند. به این ترتیب این سازمان جدید سه وظیفه عمده را به دوش می گیرد، یکی این که باید قوانینی را وضع کند که در اثر آن سازمان ها و در نهایت افرادی متشکل در آن ها بتوانند حد اکثر نیرو و توان خود را به کار ببرند و حد اکثر مفاد را به دست آورند، و برعکس هیچ فردی یا سازمانی نتواند از حدود وضع شده که فراتر گام بردارد و مانع عملکرد سایر افراد و سازمان ها گردد یعنی در پهلوی وضع قوانین و حدود مسؤولیت اجرایی این قوانین را نیز داشته باشد تا این قوانین و مقررات جنبه عملی پیدا کند، و از طرف دیگر چون همیشه افراد و سازمان های اجتماعی به نفع خود علاقه مند اند و در میدان رقابت می توانند از این قوانین و حدود بعضاً فراتر رفته و حقوق یا امتیازات دیگران را سلب کنند، بناً این سازمان جدید باید توانایی و مسؤلیت قضاوت بین متخلفین و متضررین این نقض قانون را نیز به عهده داشته باشد. به این گونه سه وظیفه اصلی این سازمان جدید اجتماعی عبارت از اول تصویب قوانین، مقررات و حدود برای فعالیت افراد است، دوم اجرای این قوانین و مقررات و تحمیل حدود وضع شده در عمل است و سوم قضاوت و داوری در صورت بروز تخلف از قوانین، مقررات و اصول وضع شده است. و این سازمان جدید اجتماعی همان دولت است که با داشتن سه قوه مقننه، اجراییه و قضاییه پا به عرصه وجود می گذارد. البته یک مسؤلیت چهارمی نیز که عبارت از دفاع از حقوق و امتیازات افراد و موسسات جامعه در مقابل تجاوزی که از خارج این جامعه صورت می گیرد نیز به آن علاوه می گردد.

اگر تمام گفته های فوق را خلاصه کنیم نتیجه این می شود که افراد برای این ظرفیت های بالقوه خود را بهتر و بیشتر به شکل بالفعل در آورده و در عمل به نحو بهتر و بیشتر از آن ظرفیت ها استفاده کنند دست به دست هم داده و برای رسیدن به اهداف خود سازمان های اجتماعی را ایجاد می کنند. به همین گونه سازمان های اجتماعی برای این که نتایج بهتر و خوبتر از فعالیت خود داشته باشند، به ایجاد یک میانجی یا سازمان اجتماعی که بتواند در بین آن ها مشترک باشد و به نفع همه کار کند و زمینه رشد و فعالیت همه را مساعد بسازد، دست به ایجاد دولت می زنند و به این ترتیب دولت در اثر عمل متقابل سازمانده و هدفمند افراد و به هدف ایجاد زمینه بهتر رشد و انکشاف ظرفیت های افراد ایجاد می شود.

ایجاد دولت به اشکال گوناگون:

طوری که مشاهده شد دولت نیز یکی از سازمان های اجتماع است که بنا بر ضرورت خاصی ایجاد می شود و باز هم اداره و پیشبرد امور این سازمان را همان افراد اجتماع بدست می گیرند. با این که ضرورت ایجاد و بالاخره وظیفه این سازمان اجتماعی از سایرین متفاووت است ولی در بسیاری از خواص خود با سایر سازمان های اجتماعی فرقی ندارد. از جمله این شباهت ها یکی هم همان خاصیت تمرکز قدرت و منفعت است. یعنی دولت هم تمایل دارد تا هر چه بیشتر از قدرت بر خوردار باشد و حتی در بسیاری موارد با همان سازمان هایی که در اصل برای ایجاد زمینه بهتر کاری به آن ها به وجود آمده است، در رقابت می افتد. بعضی از آن ها را در خود منحل می کند و می خواهد که وظیفه آن ها را نیز به عهده بگیرد. اگر از این دیدگاه دولت ها را بررسی کنیم انواع متعدد دولت ها را که یک ساحه بسیار وسیع را در بر می گیرد دیده می توانیم. مثلاً در یک نهایت آن می توانیم از دولت اتحاد جماهیر شوروی سابق که تمام سازمان های اجتماعی را در خود منحل کرده بود و همه را جزی از خود ساخته بود یاد آوری کنیم. در نهایت دیگر آن نیز می توانیم دولت فدرال ایالات متحده امریکا را که حد اقل وظایف را گرفته و آزادی بیشتری برای فعالیت مستقل سایر نهاد ها داده بود مثال بیاوریم که البته سایرین هم در بین این دو حد قرار دارند. البته علت ظهور این انواع بیشتر در دو نکته تمرکز دارد، یکی نحوه ایجاد یا تشکیل دولت و دیگری در توانایی و قدرت آن سازمان ها یا نیرو هایی که در ایجاد دولت سهم دارند. به طور مثال در اتحاد جماهیر شوروی دولت به آن ترتیب طبیعی که یاد آورشدیم تشکیل نشد بلکه عده یی با استفاده از قدرت (قدرت فزیکی یعنی توانایی مجازات و مکافات و قدرت عقلی یعنی دلایل و تیوری هایی که مردم را معتقد بسازد) تشکیل شد، و همان طور با استفاده از قدرت حیات بسر برد و زمانی که قدرت آن کاست از بین رفت و تغییر شکل داد. از طرف دیگر کسانی که این سازمان را ایجاد کرده بودند با قدرت عظیمی که ناشی از عقیده و باور شان به درستی ایدیالوجی کمونیستی بود و متشکل از افراد از بخش های گوناگون اجتماع بودند ایجاد گردید، و زمانی که این افراد عملاً سستی و نواقص ایدیالوجی خودشان رادیدند از تقویت این سازمان به تدریج دست کشیدند تا این که این سازمان از هم پاشید. در طرف دیگر قضیه دولت فدرال امریکا در اثر هماهنگی ایالات متعددی که همه در واقع دولت های مستقلی بودند به میان آمد. آن ها نمی خواستند تا به این سازمان جدید آنقدر امتیاز و قدرت بدهند که در نتیجه باعث از بین رفتن خودشان شود، و از طرف دیگر این سازمان جدید التشکیل باید همان وظایفی را که ایالات به تنهایی نمی توانستند از عهده آن برایند بگیرد و ازطرف دیگر نمی خواست قدرت بیشتر را به این ایالات واگذار شود، ایجاد می شد. بناً هردو طرف از یک طرف دولت فدرال و از طرف دیگر دولت های ایالات کوشش شان را در این گذاشتند تا آزادی فردی و سایر موسسات اجتماعی را بیشتر تقویت کنند و در واقع از اثر این تلاش دو طرفه دولتی به میان آمد که حد اقل وظایف را به عهده گرفت و حد اکثر آزادی و عمل کرد ها را به افراد و سایر موسسات اجتماعی واگذار شد. البته قابل یاد آوری است که این دولت فدرال به مرور زمان در میدان رقابت توانست به قدرت و توانایی خود بیشتر بیافزاید، ولی این محصول زمان طولانی و به تدریج بوده است، که حتی تا حال هم در مقایسه با سایر دولت ها از این زمینه در رده پایین تر قرار دارد.

به همین ترتیب در کشور هایی که دولت توسط یک عده محدودی که از قدرت بیشتر بر خوردار بودند با قدرت بیشتر و وظایف زیاد تر ظهور نمودند و در جوامعی که در آن سازمان های متعدد اجتماعی با قدرت بیشتر وجود داشتند به شکل کمتر قدرت مند با وظایف محدود و واضح ایجاد گردیدند. مثلاً در افغانستان همیشه دولت در اثر ابتکار عمل یک عده قدرت مند به وجود آمده و به همین ترتیب همیشه نظر به سایر سازمان های اجتماعی قدرت فوق العاده داشته است، و حتی که در تلاش محو کردن آن ها در خود بوده است. تلاش های حزب دموکراتیک خلق افغانستان که به زور رهبری دولت را گرفته و می خواست تمام سازمان های اجتماعی را جزی از دولت بسازند، در واقع نمونه دیگری از این مدعا است. دولت های شاهی مطلقه یی که در آن شاه قدرت مافوق از قانون است و هر تصمیمی را که بهتر بداند می تواند اخذ کند، نمونه دیگر این مدعا است. و نشان می دهد که از یکطرف سایر سازمان های اجتماعی ضعیف بوده اند، و از طرف دیگر دولت از همان بدو تشکیل خود توسط عده یی محدودی که از قدرت فوق العاده برخوردار بوده اند ایجاد گردیده است.

رابطه بین دولت، سازمان های سیاسی و سایر سازمان های اجتماع:

تا حال به این نتیجه رسیدیم که دولت منحیث یک سازمان اجتماعی عالی به منظور ایجاد ارتباط و زمینه مساعد برای سایر سازمان های اجتماع و بالاخره افراد به وجود می آید و در نتیجه خود این سازمان هم می تواند با سایر سازمان های اجتماعی برای کسب قدرت و امتیازات بیشتر در رقابت شود. در این رقابت ها یک سازمان اجتماعی دیگری هم به ظهور می رسد که عبارت از سازمان های سیاسی یا احزاب سیاسی است. زیرا در این رقابت ها و گیر و دار ها بین افراد و موسسات به شمول دولت تعدادی می بینند که این سازمان جدید التشکیل که به نام دولت ایجاد شده است و قدرت و امتیازات بیشتری را هم دارا است و وظایف عمده و مهمی را هم به دوش گرفته است، به دست یک تعداد افراد اداره می شود. و همیشه این امکان وجود دارد که این افراد که به هر ترتیبی مسؤلیت اداره این سازمان اجتماعی را گرفته اند، از آن سؤ استفاده کنند، یا از کفایت کاری مناسب بر خوردار نباشند یا در تمرکز و جمع کردن قدرت افراط یا تفریط می کنند و غیره، بناً سازمان جدید دیگری که ظهور می کند فقط به یک هدف که همانا اصلاح و بهتر ساختن امور دولت است فعالیت می کند. چون این هم یک ضرورت است و اجتماع برای رفع این ضرورت دست به سازماندهی نیرو های خود در چوکات ایجاد احزاب سیاسی گاهی کاملاً متفاوت از همدیگر و گاهی هم مشابه همدیگر می زند. به این ترتیب سازمان های سیاسی در واقع منحیث رقیب اصلی دولت در جامعه ایجاد می شوند. و اگر از این دیدگاه به سازمان های اجتماع نظر کرده شود اکنون سه بخش به نظر می رسد:

یکی دولت است که خود را نماینده یا مظهر خواست تمام افراد آن جامعه و سازمان های مربوط به آن دانسته عملاً از آن ها تغذیه می کند یا کسب قدرت می کند، و وظیفه آن هم ایجاد شرایط بهتر زنده گی و فعالیت برای آنان است.

دوم سازمان های سیاسی است که توسط افرادی ازهمان جامعه تشکیل شده است و هدف یا مرام آن ها تغییرات و یا اصلاحات در طرز فعالیت دولت است، چون این ها همیشه نواقص و کمبودی ها را در اجرات دولت می بینند و می خواهند تا خود در موقفی قرار بگیرند که آن کمبودی ها را اصلاح کنند.

سوم سایر سازمان های اجتماعی است که هرچند هم دولت و هم این سازمان های سیاسی را تقویت می کنند ولی اهداف آن ها متفاووت است و نمی خواهند تا خود در جای دولتمردان قرار گیرند.

در اینجا اگر از تمام گفته های فوق یک نتیجه گیری خلاصه ترتیب بدهیم، می توانیم حکم کنیم که حد اقل دو راه یا دو روش مختلف برای ایجاد اصلاحات و تغییرات در جامعه وجود دارد:

یکی تلاش مستقیم برای اصلاح و دگرگونی در نحوه عمل کرد دولت با تغیر در نظام یا افرادی که در آن کار می کنند، که این روش را به نام روش سیاسی یا راه حل سیاسی می توان نامید.

دوم تلاش غیر مستقیم از طریق اصلاح و دگرگون و تقویت هر چه بیشتر در کمیت، کفیت، کفایت کاری و مؤثریت سایر سازمان های اجتماعی است که یکی از نتایج غیر مستقیم آن اصلاح و تغییر در نحوه عملکرد و تصمیم گیری های دولت نیز می باشد، که این روش دوم را راه حل غیر سیاسی می توان نامید که مطرح بحث ما فعلاً همین روش است.


بخش سوم

راه حل غیر سیاسی

در بخش دوم این بحث به این نتیجه رسیدیم که افراد در یک جامعه بنا بر ضرورت های مشخص دست به ایجاد سازمان های اجتماعی می زنند تا فعالیت های خود را بیشتر و مؤثر تر بسازند و در اثر عمل متقابل بین این سازمان های اجتماعی ضرورت به ایجاد سازمان دیگری که همه افراد و سازمان های دیگر را هماهنگی ببخشد احساس می شود که این سازمان جدید را به نام دولت یاد کردیم. هم چنان دیده شد که دولت مردان می توانند اشتباه کنند یا به شکل درست و مؤثر وظایف خودشان را انجام ندهند که این ضرورت باعث ایجاد سازمان های دیگری در اجتماع به نام احزاب یا سازمان های سیاسی می گردد. سازمان های سیاسی برای گرفتن قدرت دولتی با دولت مردان در رقابت هستند و هدف عمده ایشان هم تغییر در دولت مردان یا نظام دولتی و یا بهتر ساختن امور آن است. در حالی که تعدادی دیگری از سازمان ها بدون این که برای کسب قدرت دولتی بکوشند، می توانند به شکل غیر مستقیم جامعه را به صورت کل تحت تأثیر قرار بدهند. به این ترتیب دو راه یا روش در مقابل ما پدید می آید که یکی راه سیاسی است و دیگرش غیر سیاسی، یعنی یکی برای تغیر و اصلاح در طرز دولت داری با مبارزه برای کسب قدرت سیاسی می کوشد، و دیگرش بدون این که به فکر کسب قدرت سیاسی و تغییر دولت باشد. در این بخش برای تشریح بیشتر این راه دوم که به نام راه حل غیر سیاسی یاد کردیم اقدام می کنیم.

تعادل قدرت:

در اینجا منظور قدرت سیاسی نیست، بلکه در مجموع توانایی تصمیم گیری و اجرای آن تصامیم در جامعه است. با در نظر داشت آنچه تا کنون گفته آمدیم، می توان دو بخش عمده را در جامعه مد نظر داشت که این قدرت را در اختیار دارند که یکی آن دولت است که می توان آن را بخش سیاسی نامید، و دیگرش سایر سازمان های اجتماعی است که هدف آن ها کسب قدرت دولتی و یا مستقیماً تغییر آوردن نظام دولتی نیست که این را بخش غیر سیاسی می نامیم. برای این که بهتر وارد این بحث شویم بهتر است که از یک مثال ساده شروع کنیم و بعداً آن را انکشاف بدهیم. فرض کنید که سه نفر با هم در یکجا کار می کنند و در جریان کار که حتماً از همدیگر متأثر می گردند، کارشان به دعوا می کشد. هر سه نفر برای آن که دعوا بین خود را به شکل صلح آمیز حل کنند و هم حق هیچ یک از طرفین تلف نشود، یک شخص چهارمی را انتخاب می کنند تا در بین شان میانجیگری کند. این شخص چارم برای این که بتواند در کار خود موفق باشد به یک مقدار قدرت یا صلاحیت ضرورت دارد، مثلاً باید از هر سه نفر تعهد بگیرد که فیصله وی را قبول کنند، یا اگر یکی از آن ها برخلاف فیصله عمل کند دو نفر دیگر باید وی را یاری رساند تا فیصله را عملی کند، وغیره. در اینجا هر سه نفر قبول می کنند که یک مقدار از صلاحیت و یا قدرت خود را به این شخص چارم واگذار شوند، تا در عوض نتیجه صلح آمیز و بهتری به دست آورند زیرا می دانند که در غیر آن شاید فرصت های خوبی را از دست بدهند. یعنی انگیزه این سه نفر در اعطای یک مقدار قدرت به این شخص چارم مفادی است که در اخیر خودشان به دست می آورند. و در مقابل این شخص میانجی یا چارم، نیز برای این که بعضی مفاد یا فرصت هایی را در این کار می بیند به آن عمل می کند، ورنه بدون کدام فایده او هم قبول نخواهدکرد که در بین سه نفر قرار بگیرد. البته کوشش وی این خواهد بود که قدرت و صلاحیت بیشتر و هم معلومات زیادتری کسب کند تا بتواند نه تنها فیصله درست بکند، بلکه فیصله خود را عملی هم بکند. اگر دقت کنید در اینجا خواهید دید که یک ساحه متعادل است که اگر طرفین در آن قرار بگیرند کارشان نتیجه درست خواهد داد و در غیر آن به بیراهه خواهند رفت. یعنی اگر به این شخص میانجی قدرت و معلومات و صلاحیت بیش از حد قایل شوند، بیشتر توقع می رود که این شخص از این صلاحیت استفاده نامعقول نموده و به گونه یی فیصله کند که غرض خود را در آن بگنجاند، مثلاً از یکی از طرفین دعوا که بیشتر برایش نزدیک تر است طرفداری کند، یا حق کسی را به دیگری بدهد، و غیره. و از طرف دیگر اگر این شخص صلاحیت و قدرت کافی نداشته باشد، بسیار امکان دارد که هر نوع فیصله یی که بکند یکی یا بیشتر از طرفین قبول نکنند و چون قدرت عملی کردن آن فیصله وجود ندارد پس هیچ فیصله عملی نخواهد شد و باز هم نتیجه شکست خواهد بود.

اکنون به جامعه و دولت به همین گونه نظر کنید. جامعه متشکل از سازمان های اجتماعی (خانواده ها، قبیله ها، اقوام، ملت ها، مکاتب، پیروان مکتب ها، مذهب ها یا مشرب های فکری یا عقیدتی، شرکت ها و سازمان های اقتصادی، رسانه های همه گانی، و غیره) است. وقتی که این ها دولتی را منحیث قانون گذار و فیصله کننده دعاوی شان یا هماهنگ کننده امور شان قبول می کنند تا عدالت برقرار شود، در حقیقت هر کدام یک مقداری از صلاحیت و قدرت خود را به وی واگذار می شوند. این واگذاری قدرت به شکل تادیه نمودن مالیات و تکس، اجرای خدمت مکلفیت عسکری، احترام و رعایت قوانین مطروحه دولت، قبول حق فیصله دعاوی و ایجاد قوانین و غیره است. البته این سازمان های اجتماعی و افراد می توانند که در صورت ضرورت از واگذاری این بخش از قدرت خود به دولت خودداری کنند. در صورتی که ببینند دولت به نفع آنان کار نمی کند، فیصله های وی دور از عدالت است، یا از قدرت داده شده سؤ استفاده می کند و غیره حالاتی است که مردم تصمیم می گیرند نه تنها که به دولت چیزی ندهند، بلکه دولت را از بین ببرند. یکی از مهم ترین دلیل انقلابات در جوامع همین است. ، مثلاً در افغانستان، وقتی مردم دیدند که دولتمردان به مقدسات آنان پایبند نیست، قوانین و مقررات و اصولی را که آنان محترم می شناختند قبول نمی کند و از خود اصول جدیدی می آفریند، اصل عدالت را اجرا نمی کند و حق عده یی زیادی را تلف می کند، مردم دست به انقلاب و یا از دیدگاه دولتمردان به یاغی گری زدند. منتهی یکی از نتایج انقلاب و شورش از بین بردن دولت است، چنانچه در افغانستان شاهد این پیروزی مردم در انقلاب اسلامی هستیم، اما این که این دولت با یک دولت بهتری جایگزین می شود، از نتایج حتمی انقلاب نیست. در بعضی از جوامع خود دولت مردان متوجه نقص نظام خود شدند و بدون این که انقلابی در کار بوده باشد دست به تغییر نظام زدند، از جمله تغییرات در دولت های سوسیالیستی در اواخر قرن بیستم را می توان به گونه مثال ذکر کرد.

به هر ترتیب، برای آن که از بحث دور نرویم، بر می گردیم به اصل موضوع و آن این که اگر مردم یا سازمان های اجتماعی متوجه شوند که دولت قدرت بیشتری را گرفته و از آن به شکل درست استفاده نمی کند، می توانند از دادن قدرت بیشتر به دولت سر باز زنند یا حتی آن را بر اندازند و این یک حالت کاملاً طبیعی و حق مردم است. از طرف دیگر اگر برای دولت قدرت و صلاحیت کافی ندهند، باز هم دولت نخواهد توانست که وظایفی را که برایش سپرده شده است موفقانه اجرا کند. این هم یکی از حالاتی دیگری است که خیلی هم عواقب بدی دارد، و مثال آن را در دولت افغانستان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی می توان دید. در آن جا دولت جدیدی به وجود آمد و دولت سابقه را جایگزین کرد، اما مردم به این دولت جدید صلاحیت و قدرت لازمه را ندادند. چون همه در آستانه پیروزی یک انقلاب قرار داشتند و هر کس توقعات مختلف داشت، نتوانستند که همه آن را به دور یک محور جمع کنند و به یک نتیجه برسند. البته دولتی که به وجود آمد یک دولت ضعیفی بود که قدرت و صلاحیت کافی را نداشت، و همین بود که هیچ کار مهمی از عهده اش بر نیامد و تا این که از بین رفت.

پس در حالت ایدیال یک نقطه یا بهتر است بگوییم یک ساحه وجود دارد که در آن قدرت مردم و دولت در حالت تعادل قرار دارد، یعنی نه دولت آنقدر قوی است که هرچیزی بخواهد بکند و مردم را کاملاً نادیده بگیرد و در همه امور آن ها مداخله کند، و نه هم آنقدر ضعیف باشد که هیچ تصمیمی گرفته نتواند و اگر هم تصمیمی بگیرد آن را عملی کرده نتواند. در اینجا باید ببینیم که چگونه می توان این ساحه تعادل را دریافت و به چه میخانیکیت هایی می توان آن را حفظ کرد.

کشمکش دیدگاه ها:

اگر از دیدگاه مردم به قضیه نگاه کنیم، می بینیم که مردم از دولت توقعاتی دارند که شاید از دیدگاه دولت آنقدر عملی نباشد. مثلاً مردم می خواهند که به دولت مالیه نپردازند یا حد اقل مالیه را بپردازند، عملاً به آن کمک نکنند، ولی دولت باید برایشان صلح، امنیت و عدالت را تأمین کند، و حتی که بسیاری از ضروریات اولیه زنده گی شان را نیز میسر بسازد، در عین حال به بسیاری از امور شخصی و اجتماعی شان سر و کار نداشته باشد. از طرف دیگر دولت باید آنقدر قوی نباشد که اگر مردم اگر ظلمی را از آن دیدند به زودی آن دولت را از پای در اندازند.

ولی اگر از دیدگاه دولت به قضیه نگاه شود کاملاً توقعات معکوس آن را می بینیم. دولت می خواهد مردم به دولت خود وفادار باشند، از آن حمایت کنند، فیصله ها و تصامیم وی را در عمل رعایت کنند، از نظر مالی با پرداخت مالیه و از هم با دادن عسکر و غیره طرق به آن کمک کنند، و اگر بی عدالتی هم از دولت سر زد آن را تحمل کنند و به گونه صلح آمیز بدون این که به خاطر بر انداختن دولت کمر همت ببندند در اصلاح آن بکوشند. و هرکسی که برای برانداختن دولت عمل کند، یاغی است و باید از بین برده شود.

راه حل:

این کشمکش تنهامنحصر به افغانستان نیست و در هرجا بین دولت ها و سایر سازمان های اجتماعی این زد و خورد جریان دارد. و راه حل آن تنها از بین بردن دولت ها یا مردم نیست، بلکه دیدن این وضیعت با چشم باز و همه جانبه است تا توقعات عملی بین هردو ایجاد شود و یا تفاهمی در توقعات هردو طرف ایجاد گردد. اما در افغانستان متأسفانه به قضایا به این طریق دیده نمی شود، یا به عباره دیگر در افغانستان همیشه راه حل سیاسی مطرح بوده است، و مردم همیشه فکر می کنند که می توان از طریق عوض کردن دولت ها مشکل را حل کرد. و همان طور که دیده شد، با هر تعویض مشکلات جدیدی به عرصه ظهور رسیدند که قبلاً به آن ها توجه نشده بود. این عمل سراسر تاریخ جامعه را فرا گرفته است و همیشه مردم دولت ها را بر انداخته اند تا اگر دولت جدید بهتر باشد، ولی به اصل مشکل هیچ وقت کسی توجه نکرده است، که مشکل اصلی از طریق سیاسی و دگر گون کردن نظام دولتی حل نمی شود زیرا ریشه آن در نیرو های غیر سیاسی است. زیرا اگر مشکل را فقط از یک دیدگاه ببینیم همیشه این کشمکش وجود خواهد داشت و هیچ راه حلی ندارد، با تغییر هر رژیم، در واقع رژیم جدید همان خواست هایی را دارد که رژیم قبلی از مردم داشت، ولی مردم هم به توقعات شان از رژیم جدید افزوده می شود، به این ترتیب این کشمکش ها بیشتر می شود. مثال خوب دیگر آن دولت حامد کرزی بعد از براندازی رژیم طالبان بود. هرچند مردم این تغیر رژیم را از دل و جان می خواستند و در اولین روز های تغییر اکثریت مطلق مردم خوشحال بودند، ولی چون توقعات شان هم بیشتر شده بود، و در عوض این رژیم جدید نیز توقعاتی از مردم داشت که بیشتر از رژیم قبلی بود، بناً به زودی مردم دلسرد شدند. نظر سنجی هایی که صورت گرفته است به وضاحت این تغییر نظر مردم را نسبت به رژیم در طی چند سال اخیر نشان می دهد. حالا فکر می کنید که اگر رژیم فعلی با یک رژیم دیگری به رهبری احمد یا محمود تغییر کند، وضع بهتر خواهد شد؟ البته اگر شما تنها به راه حل سیاسی معتقد باشید، جواب تان مثبت است، ولی تجربه تلخی که در طول تاریخ در افغانستان داشته ایم به ما نشان می دهد که جواب منفی است.

برای دریافت راه حل منطقی و درست باید که به قضیه از دید کلی تری نظر کرده شود، یعنی ما باید همزمان این دیدگاه مردم و دولت را در نظر داشته باشیم، و این به جز از این که از راه غیر سیاسی به آن نگاه کنیم، امکان ندارد. راه غیر سیاسی یعنی روشی که ما نمی خواهیم دولت را بر اندازیم، بلکه باید این کشمکش توقعات و خواست ها را حل کنیم تا تعادلی را که در تقسیم قدرت بین دولت و مردم از یکطرف است رفع کنیم و از جانب دیگر توقعات هر دو طرف از همدیگر بر آورده شوند. این عمل چگونه امکان پذیر است؟

نقش سازمان های اجتماعی غیر سیاسی:

سازمان های اجتماعی که متشکل از افراد اند و هدف شان نه بر انداختن دولت و نه تغییر رژیم دولتی است، از نقش کلیدی در این راه حل برخوردار هستند. شرط عمده در این موسسات این است که هدف شان نه تغییر رژیم و نه هم برانداختن نظام باشد، و در غیر آن هر هدفی می توانند داشته باشند در این امر سهم بگیرند. در یک حالت ایدیال هیچ فردی نباید خودش را در بین جامعه تنها احساس کند، باید به یک طریقی خودش را با سایرین در یک سازمان و در یک جمیعت ببیند و بداند که اگر مشکلی دارد یا حرفی به گفتن دارد، می تواند از طریق این سازمان یا به کمک عده دیگری از مردم آن را بلند کند. افراد به شکل تنهایی نه تنها این که از قدرت کافی بر خوردار نیستند، بلکه توقعات و خواست های خود را به شکل درست به دولت رسانیده نمی توانند و در مقابل سؤ تفاهمی که ایجاد می شود، باعث ایجاد فاصله و بالاخره نارضایتی مردم از دولت می گردد. ولی در صورتی که افراد به شکل سازمان یافته قرار می گیرند، بسیار امکان بیشتر دارد تا توقعات و خواست های خودشان را به دولت برسانند و در مقابل توقعاتی را که دولت از آنان دارد و هم توقعاتی را که سایرین از طریق دولت از آنان دارند بفهمند، و از این سؤ تفاهم جلوگیری خواهد شد. از جانب دیگر مردم زمانی که به شکل سازمان یافته تر قرار می گیرند، قدرت بیشتری پیدا می کنند، نه به خاطر این که کسی به آن ها قدرت بیشتری می دهد، بلکه خود نظم و سازمان دهی و همبستگی باعث ایجاد قدرت و توانایی می شود که در ایجاد تعادل قدرت بین دولت و مردم که قبلاً صحبت شد، اهمیت زیاد دارد. یکی دیگر از راه های سازماندهی ایجاد هماهنگی و همبستگی بین سازمان های مختلف اجتماعی است. در صورتی که چند سازمان اجتماعی با همدیگر هماهنگ و همبسته باشند، باز هم نه تنها از قدرت بیشتری بر خوردار می گردند، بلکه این عمل بیشتر در توانمند ساختن افراد کمک می کند. البته ضرور نیست که همیشه سازمان های اجتماعی با همدیگر هماهنگ و همبسته باشند، در بسیاری حالات حتی رقابت هم باعث رشد و توانمندی بیشتر آن ها می گردد. ولی مهم تر از همه وجود این سازمان ها است، که باید آنقدر زیاد شوند تا هیچ فردی در جامعه نماند که عضویت یکی از این سازمان ها را نداشته باشد. تا به این ترتیب خواست ها و نظریات خودش را با دیگران سازمان یافته تر و منظم تر و قابل شنیدن تر بسازد. البته افراد می توانند و باید هم در بیشتر از یک سازمان اجتماعی عضویت داشته باشند، تا اگر یکی نتواند برایشان مفید باشد از طریق دیگری عمل کنند، و هم آزادی ترک یک سازمان و داخل شدن به سازمان دیگر یا ایجاد سازمان جدید اجتماعی از جمله اساساتی اند که ضروری می باشند.  

دیدگاه ها :

اکنون اگر از دیدگاه این سازمان ها به قضیه نگاه کنیم باز هم خواهیم دید که توقعات این ها به شکل عموم این است که دولت باید نه آنقدر قوی باشد که هر چه خواست بکند، و نه آنقدر ضعیف باشد که نتواند باعث اجرای عدالت و ایجاد زمینه های رشد این سازمان گردد. و از طرف دیگر این ها نمی خواهند که دولت با ایشان در رقابت باشد، و آن هم رقابت ناسالمی که باعث از بین رفتن این سازمان ها گردد، یعنی اموری باشد که خاص برای این سازمان ها باشد و دولت هرچند رقابت بین این سازمان ها را تشدید کند، اما خودش منحیث یک رقیب وارد میدان نشود، زیرا در این صورت دولت از قدرت بیشتری برخوردار شده و باعث از بین بردن این موسسات می گردد، و در حقیقت زمینه راه حل غیر سیاسی را از بین برده و ریشه خودش را با تیشه می زند، و به مردم به صورت غیر مستقیم می گوید که تنها راه حل همان است که مرا از بین ببرید! مثلاً مسایل مذهبی، فرهنگی، علمی، بسیاری از مسایل اقتصادی که باید توسط این سازمان ها در رقابت با همدیگر رشد کند و اجرا شود، نباید توسط دولت کنترول و اجرا شود، زیرا دولت بسیار امکان دارد که از قدرت بیشتر خود استفاده کرده و در این امور بی عدالتی کند. کاری که دولت می تواند بکند، ایجاد رقابت بیشتر در بین این سازمان ها است، مثلاً عقد قرار داد ها در چنین موارد برای اجرای بهتر یک پروژه، اعطای جایزه، مدال یا سایر میخانکیت ها در صورت رسیدن به بعضی از معیارات مثلاً در امور فرهنگی و یا علمی، راه های تشویقی برای تحت پوشش گرفتن تعداد بیشتری از افراد، همکاری در بازاریابی شرکت ها و موسسات اقتصادی و غیره.

ولی اگر اکنون از دیدگاه دولت به قضیه نگاه کنیم، کمی متفاووت تر از گذشته می بینیم. در اینجا دولت خود را با سازمان های اجتماعی زیادی مواجه می بیند که در صدد بزرگ شدن و قدرتمند شدن هستند، ولی از جانب دیگر مطمین است که این سازمان ها برای بر انداختن و یا از بین بردن دولت نیستند، یعنی به چشم رقابت و دشمن به آن ها نمی بیند، بلکه آن ها را منحیث نیرو هایی می بیند که ظاهراً بی طرف هستند[2]، اما می توانند یا به طرف دولت باشند و یا هم در صورت عدم توجه از رقیب اصلی دولت که همان احزاب و سازمان های مخالف سیاسی هستند حمایت کنند. در این جا دولت بهترین راهی را که انتخاب بکند این خواهد بود که تا حد امکان کوشش کند تا در حمایت این سازمان ها بکوشد تا در مقابل حمایت آنان را نیز به دست آورد، زیرا در غیر آن از این فرصت رقبای اصلی استفاده خواهند کرد. به این ترتیب می بینیم که راه حل غیر سیاسی به تنهایی چندان مفید نیست، یعنی تعدادی هم باید به راه حل سیاسی نیز مصروف باشند، اما تأسف در این است که در افغانستان همه گی تنها به همین راه حل سیاسی معتقد اند، و این راه به تنهایی کافی نیست.

توقعات:

چون مشکل عمده و اساسی همیشه در سؤ تفاهم بین مردم و دولت همین توقعات متقابل از همدیگر است، بناً با ایجاد سازمان های اجتماعی و رشد آنان و رابطه دولت با آنان می توان تا حدود زیادی این سؤ تفاهم را جلوگیری کرد. موضوع اساسی تنها توقعات مردم از دولت یا دولت از مردم نیست، بلکه ایجاد تفاهم و به خصوص در قسمت اولویت دادن آن هاست. زیرا تمام مشکلات به عین درجه مهم نیستند، و یا تمام توقعات به عین درجه از اهمیت بر خوردار نیستند، پس لازم است که این توقعات و یا مشکلات موجود از نظر اولویت درجه بندی شوند. تنها به گونه مثال، وضعیت فعلی افغانستان را در نظر بگیریم. مردم از دولت چه می خواهند؟ صلح و امنیت، آزادی، عدالت، زمینه رشد اقتصادی، زمینه رشد تحصیلی، زمینه کار، خدمات اولیه اجتماعی و شاید چند موضوع دیگر. و در مقابل دولت از مردم چه می خواهد، رعایت قانون، ترک کوشش در برانداختن رژیم، رجعت دادن مشکلات و دعاوی به دولت برای فیصله، پرداخت مالیه، و چند موضوع دیگر.

تا اینجا خیلی ساده است، ولی زمانی که امکانات و قدرت دولت ناکافی است، و یا مشکلات و ضروریات مردم هم بی حد زیاد است، دیگر نمی توان تمام آ ن ها را برآورده ساخت یا برعکس آن ها را نادیده گرفت. و ضرور است که دولت در مشوره و تفاهم با مردم از طریق همین سازمان های اجتماعی، به این توقعات اولویت بدهد، و مردم هم باید حاضر شوند که یکی را در راه دیگری قربان کنند و بدانند که همزمان نمی توانند تمام خواست های شان از طریق دولت بر آورده شود. و همان است که از سؤ تفاهم جلوگیری می شود. ولی مشکل زمانی خیلی جدی می شود که این راه حل غیر سیاسی مطرح نباشد و تنها مردم به راه حل سیاسی متوجه باشند. در راه حل سیاسی، کاری که می شود سیاستمداران برای جمع آوری بیشتر رأی یا طرفدار به مردم وعده هایی می دهند که خودشان هم می دانند عملی نیست. مثلاً به مردم می گویند: «اگر مرا منحیث وکیل شورا انتخاب نمودید، من به شما وعده می دهم که در هر کوچه و قریه تان یک شفاخانه ایجاد می کنم...؟!» ولی وقتی که این وکیل انتخاب شد و به پارلمان رفت ودید که مشکلات مردم چقدر زیاد است و امکانات دست داشته چقدر کم، هیچ کاری از او ساخته نشده و به جز از این که مردم را فریب بدهد و دروغ گویی های خودش را به گونه یی توجیه کند که چنین و چنان موانع بود و گرنه به وعده هایش وفا می کرد. و در مقابل مردم هم که فکر می کردند، این همه امور شاید عملی است، و توقع شان از دولت بلند می رود اما بعداً چون می بینند که هیچ چیزی عاید شان نشد، از باور شان نسبت به دولت کاسته می شود و شروع می کنند به بد گویی و اظهار نارضایتی و در صورت امکان مخالفت عملی.

سؤالات «چه» و «چگونه»:

به این ترتیب سیاست مداران و آن هایی که تنها راه حل سیاسی را می بینند، به مردم می گویند که چه می خواهند؟ چه توقع دارند؟ به همین ترتیب از دولت می خواهند چه بکند؟ چه نکند؟ و غیره. ولی راه حل غیر سیاسی بیشتر به این سؤالات به شکل چگونه گی نزدیک می شود. چگونه چنین کاری امکان پذیر است؟ چگونه دولت می تواند که چنین کاری بکند؟ چگونه ما می توانیم که چنین کنیم؟ و غیره. اگر به مبارزه انتخاباتی سیاست مداران در انتخابات ریاست جمهوری یا در انتخابات شورای ملی نظر کنیم، همیشه دیده ایم که کاندیدان فقط وعده می دادند که من چنین می کنم یا چنان می کنم. هیچ کسی تشریح نمی کرد که چگونه امکان دارد که چنین کنم یا چنان کنم. زیرا این سؤال اصلاً در راه حل سیاسی مطرح نیست. این سؤال در صورتی مطرح می شود که سازمان های غیر سیاسی د راجتماع از قدرت و صلاحیت کافی بر خوردار باشند و از دولت یا مخالفین آن بپرسند که در صورتی که شما به ما چنین وعده هایی می دهید، چگونه و به کدام میخانیکیت ها آن را عملی می کنید؟ و در این جا حتی سیاست مداران نیز متواضع تر و یا عملی تر و به واقعیت نزدیک تر می شوند.

سازمان های اجتماعی به خاطری این سؤال را مطرح کرده می توانند که آن ها برای حل آن کوشیده اند یا باید بکوشند، بدون این که قدرت دولت را در اختیار داشته باشند. و اگر موفق نشدند، حد اقل در میابند که در کجا ی کار نقصی است و چگونه می شود آن را رفع کرد. و آنگاه این سؤال در مقابل دولت یا مخالفین قرار می گیرد، در غیر آن سیاست مداران تنها به نتایج نظر دارند، و پروسه کار چندان مطرح نظر شان نیست.

اولویت بخشیدن به توقعات:

یک نتیجه ملموث راه حل غیرسیاسی عبارت از اولویت بخشیدن به توقعات و مشکلات است. شاید بعضی ها ادعا کنند که در افغانستان دولت بسیار ضعیف است و ما به یک دولت قوی ضرورت داریم، یا برعکس. ولی اصل موضوع در اینجاست که ما باید تعیین کنیم که دولت یا مردم چه نقشی را دارند یا کدام کار هایی را باید ازهمدیگر توقع داشته باشند. به نظر من باید به دولت خصوصاً در حال حاضر، حد اقل وظایف داده شود تا در صورت اجرای موفقانه آن و احساس ضرورت های بیشتر وظایف بیشتری را به دوش بگیرد.

مثلاً به نظر من مهم ترین اولویت های فعلی دولت به ترتیب، تأمین امنیت، تهیه و تأمین قانون، تأمین عدالت، آزادی، ایجاد زمینه تأسیس و رشد سازمان های غیر سیاسی، و توجه به آن اموری که سایر سکتور ها به آن یا علاقه مندی ندارند یا نمی توانند کار کنند، می باشد. این حرف به این معنی است که اگر امکانات دولت محدود است، که همچنین است، باید انتخاب کند که کدام یکی از امور بیشتر مهم است، و زیاد تر کلیدی است و باید اکثر امکانات در همان ساحه به کار انداخته شود، ولو اگر بعضی از سایر امور برای مؤقت فراموش شود. مثلاً امنیت و آزادی هردو ضرورت اند، ولی کدام یک بیشتر ضرورت است؟ در زمانی که طالبان قدرت دولتی را کسب کردند و از هر طرف مورد علاقه و پشتیبانی هم قرار می گرفتند، علت این بود که مردم بیشتر از هر چیز دیگری به امنیت ضرورت داشتند، و آن را خواهان بودند. ولی زمانی که امنیت کاملاً تأمین شد ولی آزادی هایشان از هر طرف سلب شده رفت، باز هم خواهان براندازی آن نظام شدند تا که آن نظام از بین رفت و اکثر مردم از این تغییر کاملاً احساس خوشی کردند. کنون باز در چنین شرایطی هستیم که باید انتخاب کنیم، و بعضی از امور را به شکل مؤقت قربانی سایرین بسازیم. ولی این کار صرف در صورتی عملی و مفید است که قدرت مفاهمه و ایجاد تفاهم بین دولت و مردم ایجاد شده باشد، و برای ایجاد این تفاهم باید کسانی باشند که نه منحیث دشمن یا رقیب بلکه منحیث دوست با دولت از جانب مردم همکاری و مفاهمه کنند، که این کار صرف از طریق ایجاد و رشد سازمان های اجتماعی غیر سیاسی و از راه حل غیر سیاسی ساخته است و بس.

توقعات جامعه بین المللی مشکل اضافی قضیه افغانستان:

توقع جامعه بین المللی از دولت ها و مردم جوامع مختلف از اهمیت برخوردار است، ولی در افغانستان این امر عملاً حتی از خواست خود مردم کرده هم مهم تر شده است، و به این ترتیب این خواست های مختلف در قضیه گره های مغلق دیگری را نیز به وجود آورده است. بعضی از کشور ها از دولت توقع دارند که «تروریزم» را از بین ببرد، بعضی ها هم متوقع اند که «مواد مخدر» ازبین برده شود، تعدادی به «حقوق زنان» بیشتر علاقه دارند، و عده یی هم عملی شدن «دموکراسی» را هدف خود می دانند و تعدادی هم «اسلام» می خواهند، عده یی هم حل مناقشات سرحدی و به این ترتیب این همه توقعات بین المللی به توقعاتی که مردم دارند ضمیمه شده و باعث اشکالات می گردد. چون دولت فعلی به کمک مالی و نظامی جامعه بین المللی به وجود آمده و تا حال حفظ شده است، بنأ دولت مردان در مقابل این توقعات هیچ چیزی گفته نمی توانند، و در مقابل برای برآورده ساختن آن هم چیزی از دست شان ساخته نیست و همین است که اوضاع در هر کدام از این بخش ها روز به روز بد تر شده می رود.

در اینجا نه تنها وظیفه دولت بلکه مسؤولیت سازمان های اجتماعی است که تا بین این همه توقعات و خواست ها هماهنگی ایجاد کنند و هم در قسمت اولویت بخشیدن به هر موضوع همکاری کنند، زیرا تا این اولویت بخشیدن عملی نشود هیچ نتیجه یی بدست نخواهد آمد. به طور مثال: کشت کوکنار، تروریزم، مناسبات با دولت همسایه پاکستان، مناقشه پشتونستان و بلوچستان، حقوق زن، سؤ استفاده قدرت مندان و قوماندانان محلی این ها همه مشکلات عمده استند، ولی آیا کدام آن بیشتر اهمیت دارد، زیرا همزمان نمی توانیم که همه را حل کنیم، و کدام شاه کلیدی هم در دست نیست که همه را با یک حرکت حل بسازیم. پس باید در بعضی مواضع عقب نشینی کنیم، مثلاً می شود، کشت کوکنار به گونه یی قانونی شود تا دهاقین عاید خود را از دست ندهند ولی از طرف دیگر این عاید به جیب قاچاقبران و تروریستان نرود وبلکه دولت یا مجامع بین المللی که به مورفین و غیره محصولات ضرورت دارند آن را به قیمت بلند خریداری کنند. یا می شود برای کنترول سرحد با مملکت همسایه، مناقشه پشتونستان را فراموش کرد، یا برای این که به تعداد نارضاییان دولت ازدیاد نشود، کوشش کند تا این افرادی را که در جریان انقلاب از خود شایسته گی نشان داده اند، قدر داده و آن ها را تشویق کند که در جبهه های غیر سیاسی (با ایجاد شرکت های اقتصادی، و غیره) شامل شوند.. البته در هر صورت باید بعضی از توقعات یا خواست ها را قربانی دیگری باید کرد، زیرا نمی شود که تمام آن ها را همزمان بدست آورد. و دولت در صورتی می تواند که با مردم و طرفداران بین المللی خود مذاکره کند و این اولویت ها را تعیین کند که سازمان های قوی اجتماعی موجود باشد تا از مردم نیز نماینده گی کرده شود. تجربه نشان داده است که سیاست مداران و نماینده گان شورای ملی چون تنها به راه حل سیاسی معتقد اند، نمی توانند از خواست های مردم به صورت واقعی نماینده گی کنند. و یا خواست های آنان بیشتر دور از واقعیت و بدون در نظر گرفتن امکانات یا میخانیکیت های عملی طرح می شود و به همین سبب قناعت کسی را فراهم ساخته نمی تواند.

نتیجه گیری:

امیدوارم که در اخیر این بحث بتوانیم راه حل غیر سیاسی را که به صورت بسیار خلاصه معرفی شد، درک کرده و اهمیت آن را در حل قضایای افغانستان در نظر بگیریم. به عنوان حسن اختتام این بحث، یک بار دیگر تأکید می کنم که تنها به فکر تغییر دادن یا بر انداختن نظام دولتی بودن و انتقاد از دولتمردان و طرز کار دولت بدون پیشنهاد واضح، فقط به منظور این هدف که «من بهترم و شایسته ترم که این مقام را بگیرم»، یک راه حل سیاسی است. این راه حل همیشه ضرور است، ولی کافی نیست. مردم باید به فکر راه حل غیر سیاسی هم باشند. و راه حل غیر سیاسی با  ایجاد سازمان های مستقل اجتماعی مهیا شده می تواند. سازمان هایی که به هر هدف و به هر ترتیبی که ظهور کنند فقط باید برای برانداختن و یا تغییر نظام دولتی نباشند، و تعدادی از مردم را نماینده گی کرده بتوانند و در پهلوی سایر مفادی که به اعضای خود می رسانند توانایی آن را داشته باشند که خواست ها و توقعات آنان را به دولت برسانند، و در مقابل توقعات و خواست های دولت را به مردم انتقال بدهند. موجودیت و رشد این سازمان ها هم برای بقا و رشد دولت، هم برای موفقیت مخالفین دولت (سازمان های سیاسی)، و هم برای مردم و هم برای علاقه مندان بین المللی تأثیر مثبت داشته و در نهایت بدون انقلاب و خونریزی یا تغییرات فاحش دولتی باعث اصلاحات و بهبود وضع مردم و انکشاف جامعه می گردند.

لطفاً نظریات، پیشنهادات و انتقادات تان را در مورد این رساله به آدرس ذیل ارسال بدارید:

admin@selfdev.net



[1]  آیات 65 و 66 سوره الانفال، قران کریم

[2]  به این ترتیب اصل بی طرفی و غیر سیاسی بودن از جمله اصول اساسی این سازمان ها است که باید به وضاحت آشکار و به صداقت عملی گردد.

+ نوشته شده در  Tue 4 Mar 2008ساعت 20:34  توسط بشیر احمد حمید  | 

انسان ها طبیعتاٌ مایل اند که آینده را پیش بینی کنند، زیرا علاقه دارند که بدانند در آینده چه حوادثی رخ می دهد ووضیعت آنان در آن زمان چگونه خواهد بود. از جوامع ابتدایی گرفته تا جوامع مدرن غربی که خود را متمدن می دانند فالبین ها در گوشه های سرک ها مصروف دیدن بخت و طالع و سرنوشت آینده مراجعین خود هستند. مردم هم صرف نظر از این که به کدام جامعه تعلق داشته باشند یا چقدر تحصیل کرده اند یا در کدام سطح علمی، اقتصادی یا اجتماعی قرار دارند، در تۀ دل شان خوش دارند که سرنوشت آینده شان را بدانند. به همین ترتیب جوامع و انجمن ها یا سازمان هایی به سطوح مختلف، خصوصاً در جوامع توسعه یافته، مصروف پیش بینی هایی برای جامعه انسانی در کل هستند و به اساس آن راهکار هایی را می سنجند تا در آن آینده یی که پیش بینی می کنند وضیعت بهتری را از قبل برای خود و جامعه ایشان در نظر بگیرند. مراکز تفکر و تدبیر (strategic think-tanks) و غیره در اکثر این کشور ها با استخدام بر گزیده ترین افراد از بخش های مختلف علوم طبیعی یا اجتماعی مصروف این نوع پیش بینی ها و یا اینده سازی ها هستند.

در این بحث کوشش می شود که به دو سؤال پاسخ ارایه بداریم، و یا حد اقل چوکات فکری برای حل این دو پرسش طرح کنیم تا بعداً به اساس آن هرکس بتواند نتیجه گیری خودش را بکند.

سؤال اول این است که آیا امکان دارد آینده را پیش بینی کرد یا خیر؟

سؤال دوم این که  اگر امکان دارد اینده یک شخص یا یک جامعه را پیش بینی کرد پس به کدام اساس و میخانیکیت ها می شود آن را به تصرف آورد و اگر امکان ندارد که آینده یک شخص یا جامعه را پیش بینی کرد پس این افراد یا موسساتی که به فکر و تدبیر در مورد آینده مصروف اند چه می کنند؟

برای ارایه پاسخ به هرکدام از این پرسش ها ناچار از نظریات علمی، فلسفی، دینی، اجتماعی و هم تجارب زنده گی و نظریات آنانی که عملاً مصروف تفکر مدبرانه (strategic thinking) هستند مدد بگیریم.

برای پاسخ به سؤال اول لاجرم در مورد مفهوم زمان که یک بحث فلسفی است وگاهی هم به مبحث دین داخل می شود سخن خود را آغاز کنیم. اگر نظریات فلسفی ارایه شده در مورد زمان را به صورت کل تقسیم بندی کنیم سه نظر به شکل عمده جلوه گر می شوند که هر کدام طرفداران خودشان را دارند.

نظر اول در مورد زمان این است که زمان را منحیث یک پدیده مستقل از همه چیز های دیگر می داند که به مانند یک خط مستقیم که از یک نقطه ابتدایی آغاز شده و به یک نقطه نهایی ختم می شود. مانند یک خط طویل که می توانیم آن را کیلومتر ها، متر ها، سانتی متر هاو بلاخره نقطه ها تجزیه کنیم، زمان هم به قرن ها و سال ها و ماه ها و بالاخره لحظه ها می تواند منقسم شود. از این که این لحظه ها تا چه اندازه تجزیه شده می توانند و بالاخره آیا به شکل پیوسته اند یا هر لحظه جدا از هم قرار دارد، برای فعلاٌ می گذریم و آنچه که در این نظریه مهم است این است که ما هم به حیث یک انسان یا جامعه در یک نقطه یا لحظه از این زمان داخل آن می شویم و مدتی را با آن سیر می کنیم و بعداً نا پدید می شویم. هر کسی یا جامعه یی یا پدیده یی به همین ترتیب در یک لحظه داخل آن می شود، عمر خود را سپری می کند و بالاخره هم از بین می رود و تنها خاطره اش باقی می ماند. البته این نظر از جمله معمول ترین نظریه هایی است که اکثرآ تصور شده است و حتی اشخاص معمولی هم بدون کدام فکر عمیقی به همین نتیجه می رسند.

آن هایی که جهان را با دید علمی تجربی مشاهده می کنند، به این نظر اند که تمام حوادث در این خط زمان یکی با دیگری رابطه دارد که آن رابطه را علییت می گویند، یعنی هر پدیده یی باعث می شود که یک پدیده دیگری به وجود آید و به همین ترتیب پدیده ها مانند زنجیر با همدیگر ارتباط محکم دارند که یکی سبب دیگری می شوند. این نظریه که به آن دیترمنیزم یا جبر علمی می گویند وقایع و حوادث را از روی اسباب آن ها می جوید، و به همین ترتیب می خواهد تا قوانینی را دریابد که این رابطه بین علت و معلول را تشریح می کند. قوانین فزیکی از قبیل قانون جاذبه، قانون عطالت و قوانین کیمیاوی مانند قانون تمایل به انرجی حد اصفری سیستم ها، قوانین بیولوجیکی مانند قانون وراثت همه به همین گونه مظهر نظریه علت و معلول اند، و هدف از کشف و تشریح این قوانین هم همان پیش بینی و بالاخره تحت کنترول در اوردن طبیعت است. زیرا اگر بدانیم که قانون جاذبه به چه نوع و به چگونه عمل می کند و در کجا نمی تواند عمل کند، می توانیم راه هایی را دریابیم که از این قانون در عمل استفاده کنیم. رشد تکنالوجی بیشتر مؤلد همین کشفیات و پیش بینی ها است. بعضی از دانشمندان علوم انسانی از قبیل روانشناسان، جامعه شناسان و علمای سیاست واقتصاد و تاریخ وغیره هم با استفاده از این دریافت ها و دست آورد های علوم تجربی می خواهند قوانینی را کشف کنند که زنده گی انسان ها را تنظیم می کند، تا به آن واسطه تدابیری بسنجند تا از نتایج ناگوار جلوگیری کنند و از نتایج گوارای آن لذت ببرند، چنانچه در علوم طبیعی مورد نظر است. البته این دانشمندان آنچه را که به نام اراده آزاد یاد می شود و انسان ها با داشتن آن بر خود فخر می کنند، قبول کرده نمی توانند. زیرا اگر چنین پدیده یی را قبول کنند دیگر امکان ندارد که قانون همه گانی برای تحولات زنده گی انسان ها کشف کنند. علمایی چون کارل مارکس که جوامع انسانی را به دوره هایی تقسیم می کرد که از کمون اولیه شروع و به کمونیزم ختم می شود، و یا هم آن هایی که فکر می کردند جوامع از یک حالت دین گرایی یا اخرت گرایی تکامل می کنند و به بی دینی یا دنیا گرایی می گروند از جمله این دانشمندان محسوب می شوند.

آنهایی که دنیا را از دیدگاه دینی با این طرز دید مشاهده می کنند، دست یک علت العلل یا خالق اعظم را در تمام کاینات می بینند که نقشه و پلان هر کاری را از قبل طرح کرده است و اینک عملی می کند. این نظر هم فرق زیادی با نظر جبر علمی ندارد تنها تفاووت در این است که در اینجا کوشش نمی شود که اسباب حوادث جستجو شود فقط باید به خدا توصل جست و از او خواست که آنچه بهتر است انجام دهد، ولی عده یی از این ها هم چون می دانند که آنچه شدنی است می شود، این توصل جستن به خدا هم چیزی را تغییر نخواهد داد، پس یگانه راه این است که «منتظر سرنوشت و قسمت خود باشیم تا چه می شود!». البته این گروه مردم هم به پیش بینی ها پناه می برند ولی پیش بینی های آنان کدام سبب یا عامل علمی یا خاصی را تعقیب نمی کند، فقط به این باور اند که بعضی از اشخاص با توانایی خدا داده می توانند آینده را پیش بینی کنند. بازار اکثر فالبین ها در نقاط مختلف جهان از باعث این گونه اشخاص گرم است. این گروه هم مانند دانشمندان طرفدار جبر علمی، اراده آزاد انسان را قبول نمی کنند. اگر دانشمندان علوم تجربی می گویند که تنها علییت است که همه کار ها را می کند، واگر ظاهراً ما کاری را به اراده خود مان می کنیم هم در همان اراده کردن مان اسبابی نهفته است که شاید در کوتاه مدت از درک آن عاجز باشیم، این گروه هم به این نظر اند که همه کار ها از قبل طرح ریزی شده است و اراده آزاد ما هم جزی از آن است، و اگر ما ظاهراً به کاری اراده هم می کنیم آن اراده از خدا یا سایر قوت های فوق طبیعی بوده است و ما در این زمینه نه مسؤولیتی داریم و نه هم کدام صلاحیتی.

از نظر اخلاقی و اجتماعی کسانی که به نظر جبر علمی متمایل اند عموماً مخالف مجازات اند زیرا به این عقیده اندکه انسان ها اگر کار خرابی را هم می کنند، به نسبت بعضی عوامل و اسبابی است که از قبل وجود داشته است و باید آن اسباب را دریافت و از بین برد. آن هایی که طرفدار نظریه جبری قسمت هستند، و حوادث را همه به گردن تقدیر و قسمت می اندازند کدام دیدگاه خاص اخلاقی ندارند، ولی نتیجه عملی آن به وجود آوردن جامعه یی است که در آن افراد بی توجه، بی مسؤلیت و بی صلاحیت بوده که همیشه باید شکایت کنند و دیگر کاری از آن ها ساخته نیست، چنین جوامع همیشه مورد تجاوز، تخریب، و استثمار دیگران قرار می گیرند.

این ها از جمله کسانی که بودند که زمان را منحیث یک خط مستقیم فرض می کنند که به صورت مستقل از یک نقطه آغاز و به یک نقطه دیگر ختم می شود و چه دیدگاه علمی داشته باشند یا دینی، به پیش بینی باور مند اند و معتقد اند که آینده قابل پیش بینی است، صرف گروه اولی که از نظر علمی به این نتیجه می رسند آینده را قابل تصرف و تغیر پذیر می دانند (با تغییر آوردن در اسباب علل) اما گروهی که آن را نتیجه تقدیر می دانند کاملاً آن را غیر قابل تغییر می دانند، و پیش بینی آنان صرف یک حالت روانی است و بس.

نظریه دوم در مورد زمان به گونه یی است که زمان را به شکل دورانی می بینند، یعنی زمان مانند نظریه قبلی مستقل از سایر پدیده ها وجود دارد ولی آغاز و انجامی ندارد، یعنی همیشه به شکل دورانی سیر می کند و معلوم نیست که آغاز آن در کجا است و انجام آن در کجا خواهد بود.

آن هایی که از دیدگاه علمی به این نتیجه رسیده اند مانند نیتچه مدلل اند که چون انرجی و بالاخره تعداد اتوم ها و مالکول ها یا ماده در کاینات معین است، یعنی نه زیاد می شود و نه هم کم، پس تعداد حرکاتی که این ماده انجام داده می تواند نیز بالاخره محدود است. بعد از این که تمام امکانات تمام شد، راهی دیگری نیست مگر این که این حرکت ها دو باره به ماننده قبل شروع شود. مثلاً اگر دنیا را به یک تخته شطرنج تشبیه کنیم تعداد مهره ها و حرکت هایی که آن ها انجام داده می توانند هرقدر زیاد هم که باشد باز هم محدود است، بعد از خلاصی این حرکت ها به همان گونه که آغاز شده بود از سر تکرار می شود. نتیچه با این نظر خودش تیوریی را به نام رجعت ابدی که در آن ابر مرد یا سوپر منی همیشه به تکرار می آید تشریح کرده است.

آن هایی که از دیدگاه دینی به این نتیجه می رسند معتقد اند که انسان و آینده اش هم تکرار شده می رود (د ر همین دنیا) و اگر انسان کار خوبی می کند، دوباره در یک خانواده بلند تر (از نظر اجتماعی و موقف) تولد می شود و زنده گی خوبی می کند، و اگر کار بدی می کند در یک موقف اجتماعی پایین تر به دنیا می آید و رنج می برد، حتی گاهی انسان ها در زنده گی تکراری خویش به صورت حیواناتی می آیند که رنج بیشتری می برند.

این نظر اگرچه یک بنیاد اخلاقی برای اجتماع ایجاد می کند، ولی در مقابل موقف های اجتماعی پایین و بالا و به اصطلاح کست ها را منحیث پدیده های طبیعی و خدادادی می دانند و بلکه رنج و درد طبقه های پایین اجتماع را ناشی از اعمال بدی که در زنده گی های قبلی خود کرده اند، منحیث یک پدیده طبیعی می نگرند که امروزه به جز در دین هندویی این نظریه چندان طرفداری ندارد، و حتی مصلحان دین هندویی هم در این تلاش اند که اگر تعبیرات خودشان را به گونه یی اصلاح کنند تا این طبقات اجتماعی و کست ها را از بین ببرند، اما به مشکل روبه رو هستند.

کسانی که زمان را دورانی می دانند، هم چنان معتقد به پیش بینی هستند چون می دانند که آینده اصلاً بار ها آمده و تکرار شده و هم تکرار می شود، پس می شود آن را پیش بینی کرد، اما چون این تکرار همیشه در یک مدار قرار دارد، به تغییر و تصرف آینده چندان خوشبین و معتقد نیستند. در میان این گروه نیز طالع بینان و فالبین ها بازار پر رونقی دارند.

در پهلوی این دو نظریه راجع به زمان، نظر سومی هم وجود دارد و آن این است که زمان را نه به شکل مستقل از سایر پدیده ها می داند بلکه زمان را مانند مکان یکی از خواص ماده می دانند، یعنی ماده همان طوری که مکانی را ضرورت دارد و با پیدایش خویش آن را می سازد، زمانی را نیز ایجاد می کند، و اگر ماده نیست شود، زمان و مکان هردو از بین می روند، یعنی زمان کدام مفهوم مستقل از ماده نیست. به این ترتیب هر ماده همان گونه که مکان خودش را دارد، زمان خودش را هم دارد و معیاراتی چون لحظه، و سال و ماه و ساعت همه معیارات نسبی است که از کدام مکان (ماده) اندازه می شوند. به اساس این نظریه زمان مانند خطی از قبل ترسیم شده یی نیست که ما در آن شامل می شویم، بلکه با پیدایش و حرکت خود ما این خط را ترسیم کرده می رویم، و اگر ما حرکت نکنیم، زمان هم می ایستد، همان طوری که اگر الکترون ها به دور هسته اتوم گردش نکنند، مکان و زمان هردو از بین می روند.

آن هایی که از نظر علمی به این نتیجه رسیده اند بیشتر نظریات و کشفیات جدید علوم طبیعی آن ها را متأثر ساخته است، مثلاً تیوری نسبیت انشتین که زمان را از مطلق بودن و مستقل بودن رها کرده است، نظریه کوانتم که حرکت الکترون ها را غیر قابل پیش بینی می داند، نظریه کیهاس که نتیجه گیری می کند که اکثر سیستم های کیمیاوی، فزیکی و بیولوجیکی حرکاتی دارند که غیر قابل پیش بینی است و نظریه تکامل انواع در بیولوجی. البته این ها آن نظریه علییت را قبول دارند، اما معتقد اند که علییت کل حقیقت را نشان داده نمی تواند، بسیار مسایل دیگری هم است که از نظر علییت به مفهوم فعلی آن نمی توان آن را اندازه نمود و در حرکت و جهت حرکت سسیتم ها نقش دارند. این ها به عوض آن که آینده را به شکل قطع پیش بینی کنند، نظریه احتمالات را پیش می کنند، و به احتمال پیش بینی می کنند که چنین یا چنان خواهد شد. و احتمالی که صد فیصد قابل پیش بینی باشد در این جا تقریباً صفر است، یعنی در دقیق ترین محاسبات باز هم احتمال می تواند نود ونه عشاریه چند فیصد باشد، و به صد فیصد معتقد نسیتند.

این نظریه که ساحه علوم طبیعی و انسانی همه را امروزه فرا گرفته است همیشه مصروف سنجیدن احتمالات اند و به تقریب گفته می توانیم که علم امروزه به اساس همین نظریه حرکت می کند و پیش می رود. این ها البته به اراده ازاد نیز معتقد اند و در پهلوی سایر اسباب وعلل وقوع حوادث برای آن هم نقشی قایل اند، و آینده را قابل تغییر می دانند نه ثابت.

کسانی که از دیدگاه دینی به این نتیجه می رسند، در واقع باز هم خداوند را مبدآ و منشا و خالق تمام کاینات می دانند، ولی در پهلوی آن به این نظر اند که فعل آفرینش و کار خداوند چنانی نیست که زمانی نقشه و پلان طرح کرده باشد و اکنون ان پلان را عملی کند، و حتی خودش نتواند که از آن پلان سرپیچی کند. بلکه خداوند را قادر و عالم و در عین زمان مدبر و با اراده می دانند و معتقد اند که «خداوند می کند هر چه بخواهد»، به کدام طرح و پلان و نقشه یی از قبل طرح شده پایبند نیست. این ها حتی تقدیر را هم قابل تغییر می دانند. علامه اقبال فیلسوف مسلمان شرق، به این نظر است که:

گر ز یک تقدیر خون گردد جگر            خواه از حق حکم تقدیر دگر

تو اگر تقدیر نو خواهی رواست              زانکه تقدیرات حق لاانتهاست

این ها به اراده آزاد آدمی معتقد اند و به این باور اند که همانطوری که خداوند از علم، و حیات، و قدرت و سمع و بصر و غیره صفات خود به آدمی بخشیده است، از اراده خود هم به او داده است، پس انسان اگر تصمیم می گیرد کاری را بکند، دیگر خودش مسؤلیت خوبی و بدی نتیجه آن را دارد. از نظر این ها زمان به گونه یی که در فهم ما می آید و به اینده و گذشته و حال تقسیم می شود، در نزد خداوند چنین نیست، در آن جا فقط زمان حال وجود دارد و بس. اقبال از اکنون فوق الابدی یاد می کند، یعنی آن لحظه یی که در خود عمر تمام خلقت را نهفته دارد. یعنی اگر از دیدگاه ما که دیدگاه کثرت است به زمان ببینیم میلیون ها سال از خلقت گذشته و میلیون ها سال دیگر هم در پیش است، ولی از دیدگاه وحدت یک لحظه است لحظه یی که در جریان است نه ایستان.

به این ترتیب طرفداران این نظریه تنها زمان حال را زمان واقعی می دانند و آینده را یک احتمالی می دانند که احتمال دارد وجود نداشته باشد و هم احتمالات زیاد دیگری دارد که به شکل صد فیصد قابل پیش بینی نیست. و چون انسان دارای اراده آزاد است، بناً می تواند تمام احتمالات سنجیده شده را باز هم نادیده گرفته و جهتی را انتخاب کند که احتمال آن تقریباً صفر بود. به این گونه پیش بینی از نظر این مردم امر غیر عقلانی و بیهوده یی می آید. به فالبین ها و پیشگو ها و غیب گو ها هیچ التفاتی ندارند، و در جایی که این ها اکثریت داشته باشند، بازار پیشگو ها و غیب گو ها خیلی سرد است. و هم چنان چون انسان را با اراده آزاد می دانند، وی را مسؤول اعمال و تصمیم هایش نیز می دانند، صواب و عقاب و پاداش و جزا در نزد این ها نتیجه تصمیم گیری ارادی انسان است.

به این ترتیب این ها نه تنها این که پیش بینی کننده منفعل و منتظر آینده نیستند، بلکه آینده را با قدرت و علم و اراده خود شان می سازند. معتقد اند که آینده قابل پیش بینی نیست، اما قابل ساختن است.

البته تعداد زیادی از موسسات و سازمان هایی که مصروف تفکر مدبرانه (strategic thinking) هستند، از جمله همین مردمان هستند. آن ها به این مصروف نیستند که پیش بینی کنند آینده اجتماع بشری چگونه خواهد بود، بلکه فعالانه در امر ساختن آینده یی هستند که خودشان می خواهند. البته چون جامعه متشکل از افراد است که همه دارای اراده ازاد هستند، بعضاً چنان واقع می شود که خواست آنان با خواست سایر افراد در تقابل آمده و یک آینده یی پدید می آید که احتمال آن بسیار ناچیز می نمود، و یا کاملاً مخالف خواست آنان است. اما باز هم این امر را یک پدیده طبیعی تلقی کرده و برای ساختن آینده دیگری از این حالت پدید آمده در تلاش می شوند.

به این ترتیب تاریخ بشری، و تاریخ جامعه انسانی نه چنان است که مارکس پیش بینی کرده بود و یا سایرین، بلکه چنانی است که مردم می خواهند باشد. ولی چون این خواست های مردم همه به یک جهت نیست، بعضاً خواست یک فرد جهت حرکت اجتماع را کاملاً به جانب غیر متوقع تغییر می دهد، لهذا آینده جامعه بشری غیر قابل پیش بینی است. ولی اگر افراد به آینده علاقه مندی داشته باشند، می توانند در ساختن آن فعالانه سهم بگیرند، اگر صد فیصد به خواست خودشان نتوانند (که اکثراً نمی توانند) آن را بسازند، البته می توانند خواست خود را در آن بگنجانند. 

+ نوشته شده در  Thu 31 Jan 2008ساعت 22:7  توسط بشیر احمد حمید  |