تبليغاتX
مکتب انکشاف خودی
این ویبلاگ برای انکشاف فردی و اجتماعی جوانان طراحی شده است

داکتر عبدالکریم سروش اخیراً در شهر واشنگتن دی سی طی پنج دور سخنرانی پیرامون مفاهیمی از سوره الحدید توضیحات جالبی ارایه کرده اند که شنیدن آن ها را به تمام دوستان توصیه می کنم. در این سخنرانی ها نکات مفید و آموزنده خیلی ها زیادی وجود دارد و بخش های پرسش ها و پاسخ ها که در اخیر هر دور سخنرانی تنظیم شده است به مفاد و روشنی بیشتر آن ها می افزاید. این سخنرانی ها به طور مکمل در ویب سایت داکتر عبدالکریم سروش موجود است، و من هم آن را از همان طریق شنیده ام[1]. در جریان این سخنرانی ها در پهلوی تشریحات و توضیحات مفید و آموزنده متوجه شدم که داکتر سروش بالای موضوعی تأکید خاصی می ورزند و گاهی هم که هیجانی می شوند، می خواهند بگویند که تمام حرف محوری ایشان همین است (البته از لحن کلام ایشان چنین بر می آید). من در این چند سطر می خواهم در قسمت این مفهوم که عبارت از «خود خواهی» است، ملاحظه یی نوشته و امید است مورد عنایت ایشان و سایر دوستان قرار بگیرد.

البته قابل تذکر است که این بار اول نیست که داکتر سروش در نکوهش از «خود خواهی» چنین مبالغه می کند، و شاید اکثر دوستان متوجه شده باشند که ایشان در اکثریت سخنرانی ها و نوشته های خود به این موضوع به شدت بر خورد کرده اند و آن را مورد بد گویی و نکوهش قرار داده اند، تا جایی که در این سخنرانی اخیر خود ادعا کرده اند که گویا پیام اصلی قران همین از بین بردن خود خواهی است! من با خودم می اندیشیدم که چه باعث شده باشد که ایشان به چنین شدت و مبالغه بر خلاف این مفهوم بر آمده اند، و آیا به راستی هم خود خواهی این قدر مفهوم بد و مزمومی است که با تمام نیرو مقابل آن قرار بگیریم؟ و آیا هیچ چیز مثبت و خوبی در این مفهوم ننهفته است؟

به نظر من دو علت شاید باعث شده باشد که ایشان در این جبهه به شدت به مبارزه خاسته اند. یکی از این دو علت شاید مشاهده دو قطب مخالف در جامعه و در بین مردم باشد، که در یک طرف زمامداران، امامان، روحانیون، قدرت مندان، و بزرگانی را می بیند که با روحیه غرورآمیز و متکبرانه یی در مقابل سایر مردم قرار می گیرند و به غیر از خودشان هیچ کسی دیگری را بر حق نمی دانند. و در طرف دیگر مردمی را می بیند که عاجزانه به هر چه که بر سرشان می آید صبر می کنند، و نه این که در عمل مخالفتی با این بزرگان نمی کنند، بلکه حتی در افکار و در اعماق قلب شان هم مخالفت و تضادی را با آن ها در اکثر موارد نمی یابند، و به عوض این که عملکرد ها و نظریات آنان را مورد نقد و انتقاد قرار بدهند، می کوشند تا برای هر عمل ظالمانه در عملکرد های خود و در اشتباهات خودشان علت هایی پیدا کنند. چنین مشاهده یی شاید متفکر ما را به این نتیجه می رساند که آنچه که این بزرگان و قدرت مندان می کنند، خود خواهی است و چون خودش را هم قربانی بی عدالتی آنان می داند، نتیجه می گیرد که پس خود خواهی یک چیز کاملاً بد است و این طبقه دیگر (محرومان) هیچ تقصیری ندارند.

علت دیگر در این مورد شاید اتکای بیش از حد داکتر سروش به گذشته گان عرفان اسلامی به خصوص حضرت مولانا باشد. البته در این جای شکی نیست که مولانا از جمله قافله سالاران عرفان اسلامی و یکی از بزرگان ادب، تاریخ، دین و فرهنگ فارسی زبانان و بلکه مسلمانان به شمار می رود و کتاب مثنوی از جمله بزرگتری و مهم ترین آثاری به شمار می رود که در جهان منحصر به فرد است. بزرگان عرفان اسلامی در پهلوی تمام خدماتی که در عرصه معرفت کرده اند، شاید بنا بر دلایل و علت های خاصی که فعلاً وقت و حوصله تحقیق آن میسر نیست، با تمام جدیت بر ضد مفهوم خود خواهی کوشیده اند. بسیاری از آنان در این امر تا حدی افراط کرده اند که حتی از بسیاری از کرامت های انسانی خود هم انکار می کردند، و می خواستند که مانند اشخاص دیوانه و بیابان گرد در کوچه ها و در کنار جو ها بخوابند، نظافت را رعایت نکنند، لباس های بسیار کثیف و ارزان بپوشند، و بالاخره کار هایی کنند که سایرین به آنان لعنت بفرستند و بدین وسیله در درون خویش از این که خود خواهی را کشته اند، لذت ببرند!. و یا فرقه ایی از ایشان به نام ملامتیه، که حافظ را به آن ها منصوب می کنند، حرف هایی می زدند، و کار هایی می کردند که همیشه خود را مورد ملامت قرار می دادند تا چیزی به نام خود خواهی در آن ها زمینه ظهور و تبارز نیابد. البته من معتقدم که مولانا و حافظ از جمله چنین اشخاص افراطی نبوده اند، و خود به زبان خود در مدح و ستایش خودشان پرداخته اند و حد اقل کرامت انسانی خود و دیگران را به حد کافی مورد احترام قرار می داده اند. مثلاً زمانی که مولانا مثنوی خود را با قران تشبیه می کند، و یا در مقابل ملامت گران به دفاع از خود و عملکرد خود (سرودن مثنوی) بر می آید ویا زمانی که حافظ در غزلیات خود از خود مداحی می کند و ادعا می کند که فرشته گان شعر وی را از بر می کنند ویا از زمانه شکایت می کند که قدر این سخن ناب را نمی دانند، در حقیقت نشان می دهند که این بزرگان قدری از خود خواهی داشته اند و بزرگی خود را دریافته بودند و به آن کاملاً اذهان داشته اند و آن را انکار هم نمی کردند. ولی موضوع بسیار عمده نتیجه اخلاقی است که مردم ما از سخنان این بزرگان گرفته اند (که شاید دکتر سروش نیز از این جمله باشد). چون این بزرگان به شدت خود خواهی را مورد نکوهش قرار داده اند و در آن هیچ چیزی خوبی ندیده اند (که این خود یکی از تناقضات عمده شخصیتی بین گفتار و رفتار این بزرگان هم است، که البته قابل اغماض است و رحمت خداوند بر آنان باد).

من واقعاً نمی دانم که این شدت کینه و دشمنی با مفهوم خود خواهی در بین این بزرگان عرفان و تصوف اسلامی از کدام ریشه و از کدام منبع دمیده شده است؟ زیرا قران که منشأ اولین و اساسی دین است، در قسمت خودی و نفس کاملاً جنبه واقع بینانه دارد، اگر جایی نفس را بد گفته است، در جایی هم خوب گفته است، ولی اکثراً آن را به شکل خنثی یا بدون ارزش معرفی کرده است و انسان را موجود مختاری معرفی کرده است که می تواند این نفس را بد یا خوب بسازد. البته از تکبر بیجایی که فرعون و یا سایر چهره های منفی قران دارد نیز یاد می کند، ولی به هیچ وجه آن را چنان عمومیت نمی دهد که گویا هر شخصی را فرعون بداند (چنانی که بزرگان عرفان ما کرده اند). نفس نه به اژدها و نه به مار و نه به هیچ چیز خطرناک دیگری تشبیه شده است، و با وجود این که زبان قران هم بیشتر جنبه شاعرانه دارد، اما هیچ گاهی در این قسمت از دایره واقع بینی خارج نشده است. احادیث مشهور و صحیح هم چنانی که این بزرگان به این موضوع چسپیده اند، تماس نگرفته است و حتی گفته می توانیم که این بد بینی و دشمنی با خودی، نفس و خود خواهی بیشتر در سر زمین های شرق و جایی که عرفان و تصوف اسلامی بیشتر زمینه رشد داشته است، هم چنان بیشتر رشد کرده است. امکان این که این مفهوم با این بار ارزشی منفی خود از ادیان دیگری مانند بودایی، مسیحیت و غیره وارد شده باشد، شاید هم مورد سؤال باشد. و اگر هم فرض شود که از آثار فلاسفه یونان وارد شده باشد، باز هم مورد سؤال است، زیرا ارسطو و اکثریت دیگر آن بزرگان هم اینقدر شدید به ضد خود خواهی و به طرفداری از خفت، و ملامت پذیری، و خود کم بینی و شرم ساری نکوشیده اند. و یا شاید هم شرایط سیاسی و فرهنگی جامعه باعث به وجود آمدن این بد بینی شده باشد. به هر ترتیب این یکی از آن میوه های تلخ و زهری است که در باغستان سبز و پر ثمر عرفان اسلامی روییده است و تا جایی که به ضرر و زیان آن متوجه باشیم، می توانیم از سایر محصولات مفید این باغ استفاده کنیم.

حالا چرا من این موضوع را برای بحث انتخاب کرده ام و دلیل چیست که من می خواهم در مقابل متفکر بزرگی چون داکتر سروش و یا هم بزرگان عرفان اسلامی بیایستم و نظر ایشان را مورد نقادی قرار بدهم. دلیل این است که در این دشمنی و بد گویی و کینه توزی به قدر بسیار زیادی افراط شده است، و آن هم نه حالا بلکه از دوره های دور و این افراط نتایج ضرر باری را هم به وجود آورده است. بعضی از این ضرر ها این است که مردم بسیاری از مفاهیم مثبت و مفیدی را که واقعاً در رشد و انکشاف شخصیت و هم فرهنگ جامعه ایشان لازمی است از دست داده اند. مثلاً اعتماد به نفس، اتکا به خود، حساب کردن روی ظرفیت های درونی خود، شناخت وقار و حیثیت و کرامت انسانی، قدرت نقادی و با دیده نقادانه به وقایع نگریستن، و ده ها مفهوم دیگر. با از دست دادن این فضیلت ها است که فاصله بین قدرت مندان، روحانیون، عالمان، و سایر اقشار دارا با طبقه عامه مردم بیشتر می شود. این درست نیست که تمام گناه را به گردن یک گروه بیاندازیم و طبقه دیگر را کاملاً بی تقصیر بدانیم. در تاریخ گذشته و اکنون جامعه ما همان قدر که قدرت مندان مقصر اند بیشتر از آن طبقات محروم نیز مقصر اند، و این تقصیر بنا بر همین ارزش های نادرستی است که توسط بزرگان نا آگاهانه به آنان تلقیح شده است. آن ها قدرت نقادی روحانیون و قدرت مندان را نه در عمل بلکه در دل هایی خود و در باور های خود از دست داده اند، و این به خاطر آن است که به نام خود خواهی تمام ارزش های مثبت خودی آنان را در طول تاریخ کوبیده و از بین برده اند. یکی دیگر از شرور ناشی از این عمل، به وجود آمدن چاپلوسی و تملق است. اگر به زبان ما با این روحیه انتقادی نظر شود دیده می شود که چقدر ما القاب تملق آمیز زیاد داریم، چقدر فروتنی و خود کم بینی و خود کم زنی در زبان و در ادبیات عامیانه و فرهنگ ما رواج دارد، که این ها همه نشان دهنده ضعف های اخلاقی نه در سطح افراد بلکه در سطح اجتماع است که ریشه آن ها بر می گردد به فرهنگ و همان فرهنگ خودی ستیزی که متأسفانه توسط بزرگان ما باز هم تأکید می شود. یکی دیگر از زیان های این امر بی باوری به خود و به نیرو های خود و همیشه منتظر ماندن به یک نیروی خارق العاده خارجی و یا یک روز ایدیال در آینده و یا افسوس خوردن به گذشته ها است. اکثر مردم ما باور کرده نمی توانند که هر کدام شان بالقوه یک پیغمبر، یک امام یا یک ولی خدا هستند، صرف با کوششی چند می توانند این ظرفیت بالقوه را تحقق ببخشند. اگر کسی ادعا کند که همین داکتر عبدالکریم سروش به مانند مولانا جلال الدین و یا بیشتر از آن مرد بزرگی است، همه بر وی می خندند، نه به این سبب که آن ها به بزرگی مولانا پی برده باشند، بلکه به این سبب که آن ها باور ندارند که از جمله امروزیان کسی به آن منصب رسیده می تواند زیرا امروزیان با خود وی به صورت مستقیم در ارتباط اند و در این خود هیچ خوبی و فضیلیتی را دیده نمی توانند. این ها و ده ها مثال دیگر نقایص و مشکلاتی است که در فرهنگ ما متأسفانه وجود دارد، و همه یک ریشه مشترک دارند و آن این است که ما در مذمت و نکوهش خود خواهی بی اندازه افراط کرده ایم، و اگر اکنون جلو خودمان را نگیریم، شاید نسل های بعدی را نیز از این زهر مسموم کنیم.

به نظر من کسی که اولین بار ضرر های این حرکت منفی را دریافت و با جدیت در مقابل آن ایستاد و در نظر و عمل با آن مبارزه کرد و موفق هم شد، علامه اقبال لاهوری است. او بر خلاف این همه بد گویی هایی که فرهنگ ما را مسموم کرده بود، نکته محوری نظریه خود را «خودی» نامید. و همه جا در شعر، نثر، سخنرانی و در عمل به نفع تبلیغ آن کوشید. اعم تلاش وی این بود که دو باره این نیروی خفته را در عمق وجود شرقیان مسلمان بیدار کند. همه زنده گی خود را وقف این کرد که مردم را به دید نقادانه به زنده گی تشویق کند؛ مردم را از شخصیت پرستی های بیجا که ناشی از همین عدم اعتماد به نفس و عدم شناخت خودی است، متوجه کند؛ مردم را متوجه نیرو ها و ظرفیت هایی بسازد که اگر مورد شناخت و استفاده قرار نگیرند می میرند و از بین میروند و با خود یک فرهنگ و یک تمدن را نیز از بین می برند؛ و بالاخره مردم را متوجه مفهوم خود گردانید، مفهومی که خدا و پیغمبر و قران و دین و دنیا و علم و عمل و شیطان و فرعون و موسی و بهشت و دوزخ همه و همه در وی گنجانیده شده است، و با شناخت وی می توان به خدا تقرب جست، شیطان خود را مسلمان کرد و دوزخ خود را به بهشت مبدل کرد.

البته همان طوری که داکتر ماکسول مالتز گفته بود: «خود بزرگ بینی واقعی وجود ندارد، و آنانی که ظاهراً به این مرض دوچار اند در حقیقت به نوعی از عقده حقارت مبتلا شده اند»، هیچ گاهی ما نمی توانیم به بزرگی و اهمیت واقعی که در این مفهوم (خود) وجود دارد پی ببریم، و آنانی که تکبر می ورزند و حق سایرین را به نفع اغراض خود پایمال می کنند، نه این که خود و خودی را شناخته اند، بلکه بنا بر ترسی که وجود آنان را فرا گرفته است و عقده حقارت و کوچکی که شخصیت انان را پایمال کرده است چنین می نمایند. خود داکتر سروش هم در اخیر سخنرانی های خود در جواب به پرسشی این واقعیت را بیان می کند، و اقرار می کند که یک درجه از خود خواهی در زنده گی لازمی است. اگر واقع بینانه نظر کرده شود، می توانیم ادعا کنیم که این اندازه برای زنده گی به مانند آب، هوا و غذا لازمی است. همان طوری که بدون آب و اکسیجن ما نمی توانیم زنده گی کنیم، بدون خود خواهی هم به زودی از بین می رویم، هم از نظر روحی و شخصیتی و هم از نظر مادی و جسمانی. آنچه که مورد نکوهش است، افراط در آن است، همانطوری که اگر آب یا اکسیجن هم از اندازه زیاد شود باعث خفه شدن و مرگ آدمی می گردد، خود خواهی افراطی هم (که ناشی از عدم شناخت واقعی خودی است) ضرر آور است. اکنون من از داکتر سروش می پرسم که با وجود آگاهی به این درجه لازمی از خود خواهی که خود اقرار کرده ایید و در تمام شخصیت و از حرف حرف سخنرانی های تان هویدا و آشکار است چرا این قدر بی رحمانه و غیر واقع بینانه به آن می تازید و آن را مورد سرزنش قرا می دهید؟ اگر شما به تقلید از مولانا هم این کار را می کنید، باید بدانید که شاید مولانا هم اشتباه کرده بود. این را خود تان به ما آموختید که نباید از مولانا و یا هیچ کسی دیگری بت ساخت! به یاد دارید این گفته خود تان را؟ پس چرا شما از مولانا چنان بتی ساخته ایید که حتی اشتباهات وی را هم منحیث اشتباه قبول نمی کنید و از آن کورکورانه تقلید می کنید؟

به نظر من آن هایی که به نوع مرضی خود خواهی مبتلا اند، که طبعاً مورد هدف شما استند، به سخنان شما گوش نمی دهند، پس بیهوده به خودتان زحمت ندهید و اینقدر در مذمت و نکوهش از آن افراط نکنید. شما الگوی واقع بینی و توصیف بدون ارزش در بسیاری از موارد هستید، چگونه در این بخش خاص کاملاً واقع بینی تان را از دست می دهید. وقتی که قبول دارید که یک اندازه خودخواهی (و شاید به ملت و جامعه ما اندازه بیشتر آن، زیرا به قلت آن دوچار اند) ضرور است، پس چرا بی رحمانه یکسره در سخنان تان آن را مورد حمله قرار می دهید. فکر نمی کنید که این حمله تان به حملات تروریستی هوایی و یا انتحاری می ماند که به خاطر از بین بردن یک نفر دشمن، ده ها دوست و یا افراد بیگناه هم از بین می رود!؟

در خاتمه از داکتر سروش و دوستداران وی پوزش می خواهم و بر خود لازم می دانم که باز هم تأکید کنم که جامعه و مردم ما در شرایط فعلی بیشتر از همه به فضیلت هایی از قبیل اعتماد به نفس، اتکای به خود، حساب کردن بالای نیرو ها و ظرفیت های خودی، قدرت دید و شناخت نقادانه و خلاقانه، ضرورت دارند. این فضیلت هایی است که همه را با توجه به خودی و شناخت خود و تا حدی در بطن خود خواهی می توان دریافت، و حمله و نکوهش خود خواهی بدون در نظر داشتن این فضیلت ها گناهی است عظیم. و هرگاهی که منظور ما از حد افراطی و منفی خود خواهی است، باید شرافتمندانه در بیان خود اظهار کنیم که مقصد ما حد افراطی، انحرافی و منفی خود خواهی است تا مردم متوجه شوند که این کلمه یا این مفهوم یکسره بد نیست، و انچه که در فرهنگ ما به میراث رسیده است شاید دلایل یا علت هایی داشته است که در خاک های تاریخ مدفون شده است، و باید این بار ارزشی منفی مفهوم خودخواهی را نیز در آن خاک ها دفن کنیم.



 
+ نوشته شده در  Sat 7 Jun 2008ساعت 4:17  توسط بشیر احمد حمید  | 

جای هیچ شکی نیست که علامه محمد اقبال لاهوری به حیث یکی از بزرگترین متفکران جهان اسلام قرن بیستم شناخته شده است و نظریات، افکار و آثار وی همه نشان دهنده این واقعیت است که وی درد عمیقی نسبت وضیعت کنونی مسلمانان داشته است، و بسیار کوشیده است که تحول و اصلاحی را در طرز فکر و عملکرد مسلمانان به میان آورد. کتاب «احیای فکر دینی در اسلام» وی که مجموعه از سخنرانی های وی در دانشگاه پنجاب است، نمایان گر این واقعیت است. در این مقاله کوشش می شود تا نظریات اصلاحی وی با عمق بیشتر مورد بررسی قرار گرفته و در روشنی تحولات اخیری که در جهان رخ داده است، بعضی از ابعاد آن روشن تر گردد. هرچند داکتر سعید در بررسی همه جانبه یی در مورد بخش اصلی و محوری نظریه اقبال که خودی است، انجام داده است ولی در این جا کوشش می شود تا نظریات مذکور از دیدگاه جامعه شناسی و بالاخص از بعد انکشاف (توسعه) اجتماعی مورد بررسی قرار گیرد.

نظریه خودی اقبال بیشتر به اصالت فرد می پردازد و به فرد در مقابل اجتماع ارزش و قیمت بیشتری را قایل می شود. اقبال با این تأکید انگشت بر یکی از بزرگترین و مهم ترین نقاط ضعفی که جامعه اسلامی در طی قرون متمادی با آن مواجه بوده است می گذارد. وی با دیده تیزبینی که داشت یکی از مهم ترین مشکلات جامعه اسلامی را درک کرده بود و بنا بر همین دلیل نظریه خودی را طرح کرده است و خواسته است تا مسلمانان را به یکی از اصلی ترین پیام های اسلام که اصالت فرد است متوجه بسازد. وی این نظر خود را به وضاحت تمام در کتاب احیای فکر دینی در اسلام بدین گونه بیان می کند: «... سرنوشت نهایی یک ملت، بیش از آن که به سازمان (نظام) بسته گی داشته باشد، به ارزش و نیرومندی افراد مردم بستگی دارد. در اجتماعی که به حد افراط سازماندار است، فرد خرد می شود و از اثر می افتد. تمام ثروت فکری اجتماعی را که در آن است به دست می آورد، ولی روح و فکر خود را از دست می دهد. بنا بر این تقدیس کاذب نسبت به تاریخ گذشته و بر انگیختن آن، هیچ چاره یی برای جلوگیری از انحطاط نمی کند. چنانکه یکی از نویسنده گان جدید به صورت بسیار نیکو بیان کرده است – حکم تاریخ این است که اندیشه های فرسوده هرگز نمی تواند در میان افراد ملتی که آن ها را فرسوده کرده اند، دو باره نیرو بگیرند – بنا بر این تنها نیروی مؤثری که بتواند در برابر نیرو های مایه انحطاط در یک ملت ایستاده گی کند، نیرویی است که از پرورش افرادی به خود متکی و در خود متمرکز حاصل می شود. چنین افراد اند که عمق زنده گی را آشکار می سازند. اینان معیارات تازه یی اکتشاف می کنند که در پرتو آن ها چشم ما باز می شود و کم کم به این امر توجه می کنیم که آنچه اطراف ما را فرا گرفته است تغییر ناپذیر نیست و نیازمند تجدید نظر است.» در این بحث اقبال بر علیه نظمی که در جهان اسلام حکمفرما است یعنی پیروی بی قید و شرط و کورکورانه از مذاهب و بزرگان مذهبی را مورد نقد قرار داده است.

البته در این جای شکی نیست که اقبال مشکل اساسی را در جامعه اسلامی شناخته است و به خوبی آن را در بحث «اصل حرکت در ساختمان اسلام» بیان کرده است. اما متأسفانه برای برون رفت از این معضله راه حل واضح و روشنی را پیشنهاد نکرده است. در ادامه بحث اقبال به بررسی حرکت های اسلامی که در ترکیه در آن زمان وجود داشت اشاره کرده است، و گویا آن حرکت ها را منحیث یکی از راه های حل در نظر داشته است، ولی از بررسی عمیق تر آن خود داری کرده است. شاید این تعلل بنا بر علت های زیادی صورت گرفته باشد. از جمله عدم آگاهی وی از واقعیت هایی که در ترکیه در آن زمان در صدد انجام بوده است، کمبود دانش وی از بعضی اصول و پرنسیپ های انکشاف اجتماعی و بالاخره شاید هم محیط تنگ و محافظ کاری که در پاکستان (هند در آن وقت) حکمفرما بوده است، متفکر بزرگ را از پیشتر رفتن به عمق موضوع مانع شده است. بنا بر همین علت است که نظریه خودی اقبال چنانی که در سطح فرد وضاحت و روشنی دارد و باعث تقویه و انکشاف فرد می شود، زمانی که در سطح اجتماع می رسد از چنان وضاحت و عمق بر خوردار نیست. و از آن جایی که کار اصلاح دینی و اصلاح جامعه اسلامی تنها با توجه به انکشاف و اصلاح افراد حاصل شده نمی تواند، در اینجا نظریه خودی اقبال اهمیت عملی و رهنمودی خود را از دست می دهد و شاید بنا بر همین دلیل هم اکثریت منتقدان و تحلیل گران اقبال نتوانسته اند که فورمول و یا راه حل واضحی را برای اصلاح و یا انکشاف جامعه اسلامی از نظریه خودی وی استخراج کنند. گویا اقبال با این نظر بوده است که با دقت و احیای تفکر در دین می توان راه حل های خوبی را کشف کرد، اما خودش از این که چگونه این اصلاح در دین صورت می گیرد و کدام بخش از دین مورد اصلاح باید قرار بگیرد، یا چگونه به کار این اصلاح باید پرداخته شود، به گونه واضح خودداری می کند. و متأسفانه تحلیل گران هم نتوانسته اند این معما را از آن دریابند، شاید به این دلیل که اقبال فیلسوف بوده است و اکثر تحلیل گران وی هم یا از دیدگاه فلسفه به آثار و افکار وی نزدیک شده اند و یا هم بعضی دیگر اشعار وی را از دیدگاه ادبیات و شعر بررسی کرده اند. بی خبر از این که برای دریافت حقیقت ناگزیر باید از دیدگاه های دیگری نیز باید موضوع را مورد بررسی قرار داد، که یکی از این دیدگاه ها همان انکشاف اجتماعی است. 

یکی از اصول عمده در انکشاف اجتماعی این است که انکشاف یا تحول یا اصلاح از سطح افراد شروع می شود یعنی بعضی از افراد به آن درجه از خودآگاهی می رسند که عده یی از مشکلات اجتماع را روشن تر و عمیق تر درک می کنند و به شکل آگاهانه و شعوری در صدد پیدا کردن راه های حل می برایند. که البته نقطه محوری در نظریه خودی اقبال در ارتباط به اصلاح یا انکشاف اجتماعی در جهان اسلام نیز مبتنی بر همین فرض است و اقبال همیشه کوشیده است که افراد را به رسیدن به چنین سطحی از خود آگاهی تشویق و رهنمایی کند. اما این قدم هرچند لازمی و اولین شرط انکشاف یا اصلاح است، هیچ گاهی به نتیجه دلخواه نمی رسد مگر این که راه های حل های دریافت شده توسط عده یی زیادی از افراد به شکل منظم و سازمانداده شده در سطح اجتماع عملی گردد. و این شرط دوم است که در نظریات اقبال وضاحت چندانی ندارد. چنانی که در ضرب المثل مشهور است « با یک یا دو گل بهار نمی شود»، انکشاف و اصلاح اجتماعی هم با رشد آگاهی و یا انکشاف خودی در یکی یا چند فرد صورت نمی گیرد. تاریخ به وضاحت به ما نشان می دهد که همیشه در جهان اسلام افراد مبتکر، متفکر، مصلح و خود آگاه ظهور کرده است، و چنان نیست که جامعه اسلامی در دوران چند قرن اخیر، که می شود آن را دوره رکود نامید، عاری از چنین افراد بوده است. خود اقبال از جمله بهترین مثال های این گونه افراد است. ولی سیر روند جامعه به گونه یی است که همیشه تحت تأثیر حرکت های سازمان داده شده و منظم تغییر می کند، و افراد با همه بصیرت، آگاهی و فعالیتی که داشته باشند نمی توانند در تغییر این مسیر بسیار زیاد تأثیر داشته باشند مگر این که فعالیت های آنان در چوکات حرکت های منظم و سازمان داده شده صورت گیرد. جامعه اسلامی که تا کنون تحت تأثیر سازمان (مذاهب و حلقات محافظه کارانه آن )به سر می برد، خود گواه نقش حرکت سازمان یافته است. البته نباید منکر شد که حرکت های منظمی هم در جهت اصلاح در اینجا و آنجا صورت گرفته است و همین بوده است که تا کنون این شعله اصلاح طلبی در جهان اسلام زنده و تابنده است، که از جمله حرکت سید جمال الدین افغانی، که یکی از الگو های اقبال نیز بوده است، را در قرن نزده میلادی می توان به گونه مثال نام برد. ولی همان طور که به یک یا دو گل بهار نمی شود، و با حرکت یا فعالیت یک یا دو فرد هم جامعه تغییر نمی کند، حرکت های منظم و سازمان داده شده هم زمانی تأثیر خود را به وجه بهتر انجام داده می توانند که توسط اشخاص زیاد تقلید شده و رو به رشد باشند. به این ترتیب سه اصل عمده در حرکت اصلاحی یا انکشافی جامعه از نقش عمده بر خورد است که اگر خلاصه بیان شود، اول رشد و انکشاف خود آگاهی در نزد عده یی از افراد است، دوم حرکت و فعالیت سازمان داده شده و منظم این افراد در چوکات سازمان های اجتماعی است، و سوم توسعه و رشد این سازمان ها در جامعه انسانی است.

اگر از این دیدگاه به دین اسلام منحیث یک حرکت اجتماعی نظر کرده شود موضوع به گونه بیشتر واضح خواهد شد. در بین قبایل عرب یک فرد (حضرت محمد ص) به آن درجه از خود آگاهی می رسد که مشکلات و نواقص عقیدتی، فکری و عملی جامعه را به خوبی درک می کند و بالاخره به کمک وحی الهی راه حلی را پیشنهاد می کند که با آن تحولی را در جهان باعث می شود. البته این کار وی زمانی نتیجه مطلوب را می بخشد که وی به کار و فعالیت خود سازمان می بخشد و نظریات خود را در چوکات دین جدیدی به مردم عرضه می کند، با پیوستن عده یی زیادی از پیروان این حرکت به شکل سازمانی در اجتماع ظهور می کند که تمام سازمان های اجتماعی موجود را تحت الشعاع قرار می دهد. پیام اصلی آنحضرت ص که دعوت به وحدت، گسستن از خرافه پرستی و رجوع به پرستش و تقرب به یک خدای واحد است، توسط تعداد زیادی از اصول و قواعد نظری و عملی مبدل به سازمان می شود. اگر از این دیدگاه به احکام و اصولی که محمد ص به مردم معرفی کرد، نظر کرده شود دیده می شود که یک عده از آن اصول و احکام برای روشنی بیشتر، وضاحت و رهنمودی همان پیام اصلی است و عده زیادی هم در اطراف آن به منظور تقویت و انسجام هرچه بیشتر سازمانی این حرکت است. مثلاً چگونه گی عمل کرد های مسلمانان در عبادات شان، در زنده گی شان، در معاملات روزمره ایشان، در امور خانواده گی شان، در طرز رهبری و اداره جامعه، بیشتر از جمله اصولی اند که برای تحکیم ساختاری حرکت وی صورت گرفت. در حالی که عقاید نسبت به خدا، روز قیامت، عدالت الهی، معرفی صفات خداوند ج، هدف از خلقت و زنده گی انسان، نظر در مورد سایر ادیان و غیره از جمله اصول و احکامی است که در روشنی پیام محوری و اصلی حرکت وی بیان شده است. وی در جریان بیست و سه سال اکثریت اصول و احکام مربوط به هسته و محور پیام خودش را شرح داد و هم بر طبق ضرورت جامعه اصول و احکام ساختاری دین خود را تشریح کرد، تا منحیث یک سازمان پیشرونده تمام ابعاد زنده گی جامعه را تحت تأثیر قرار داد. به زودی این حرکت توسط پیروان وی ادامه پیدا کرد و درمدت کمی باعث به وجود آمدن یک تمدن جدیدی در جهان بشریت گردید. پیروان وی به سرعت از هر گوشه دنیا به فعالیت پرداختند و اکثریت آنان به خوبی حد فاصل بین این دو گونه احکام و اصول را دریافتند. در نتیجه از یک طرف به تشریح بیشتر اصول محوری دین وی پرداختند و از جانب دیگر در احیا و اصلاح بخش سازمانی یا ساختاری آن پرداختند و این امر باعث شد که دین اسلام منحیث یک دین جهان گیر در هر گوشه و کنار جهان با هر گونه فرهنگ و تمدن آمیخت و بدون آن که پیام اصلی آن از بین برود با تنوعات در ساختار و سازماندهی آن میلیون ها نفر را در جهان در حیطه خود در آورد. با به وجود آمدن مکتب های فکری، مذاهب، طریقه ها، و شرایع متنوع این حرکت خود را با ساختار فرهنگی و عینی جوامع مختلف تطابق داد و در عین زمان تغییر و تحول اساسی را در عقیده و فکر و شناخت و ارتباطات و بالاخره عملکرد های جوامع باعث شد. متفکران و دست اندرکاران این تمدن این دو بخش از دین را تحت عنوان اصول و فروع یاد کردند، و با وجود تمام تنوع و دگرگونی هایی که با هم دیگر داشتند همه خود را مسلمان می دانستند و به حقانیت سایرین نیز در پرتو آنچه اصول می دانستند قایل بودند.

اقبال با زیرکی متوجه این امر شده بود و در بررسی های خود از آن به وضاحت یاد کرده است و گفته است که: « از اواسط قرن اول تا شروع قرن چهارم بعد از اسلام بیشتر از نزده مذهب فقهی و نظریات حقوقی در اسلام پیدا شد. همین امر به تنهایی نشان می دهد که چگونه مجتهدان قدیم ما پیوسته می کوشیده اند تا به ضرورت های یک تمدن در حال رشد جواب گویند[1].». و برای آن که عینی بودن این وقایع را بیشتر تأکید کند از نوشته ها و سخنان مؤرخان غیر مسلمان نیز نقل قول هایی را در کتاب خود گرد آوری کرده است. ازجمله: «از سال 800 تا 1100 میلادی، به گفته هورتن، حدود یک صد دستگاه کلامی در اسلام ظاهر شد، و این خود گواه صادقی است بر این که فکر اسلامی قابلیت ارتجاع دارد و نیز بر این که متفکران قدیم ما چگونه لاینقطع مشغول کار بوده اند. این خاور شناس معاصر اروپایی در ضمن تحقیق عمیقی در ادبیات و فکر اسلامی چندان پیش رفته است که به نتیجه ذیل رسیده است: - روح اسلام چندان وسیع است که عملاً باید آن را نا محدود شمرد. به استثنای اندیشه های مبتنی بر نفی وجود خدا، همه افکار ملتهایی را که با آن مجاور بوده است جذب کرده و آن ها را در جهت مخصوص توسعه و گسترش خویش انداخته است. روح جذب کننده اسلام در میدان فقه و حقوق از این هم آشکار تر است. استاد هورگرونی متتبع هالندی در مسایل اسلامی، می گوید: - هنگامی که تاریخ توسعه فقه اسلامی را مطالعه می کنیم به این نتیجه می رسیم که از یک طرف فقهای یک عصر به کوچکترین دستاویزی همدیگر را تخطیه می کنند و حتی نسبت الحاد به یکدیگر می دهند و از طرف دیگر همان مردمان به خاطر وحدت بزرگ هدف در آن می کوشند که میان نظر های مخالف پیشینیان خود سازگاری بر قرار کنند.[2]» ولی چون اقبال نقایص و ضرر های سازمان داری را در عصر خود می دید، نتوانست به این نتیجه قطعی برسد که کار اصلاح و احیای دینی می تواند در جهت اصلاح و تغییر سازمانی آن باید صورت بگیرد. شاید او با گشودن این بحث باقی کار را به متفکران بعدی واگذار شده بود، ولی متأسفانه به این امر حیاتی بعد از وی توجه کمی صورت گرفته است.

البته اقبال در میدان عمل مخالف با سازمان نبوده است، و از متباقی آثار وی (از جمله مکتوبات وی) به خوبی آشکار می شود که از جمله طرفداران و حمایت گران و حتی موسسین حزب مسلم لیک در هند بوده است. و عملاً در نوشته های خود به نفع ایجاد یک دولت خود مختار مسلمان در مقابل هند بریتانوی تبلیغ می کرده است. شاید یک علت عمده شهرت اقبال مدیون کار های عملی وی در امر ایجاد دولت مستقل اسلامی که منجر به ایجاد پاکستان شد، باشد. هر چند مرگ زود رس به وی موقع دیدن استقلال مملکتی را که خواب آن را می دید، برایش نداد، ولی همان آرزو های صادقانه اش بود که ملت مسلمان پاکستان امروزه وی را در جمله بزرگترین قهرمان ملی خود می شمارند و روز تولد وی را به حیث رخصتی عمومی تجلیل می کنند. قابل تذکر است که این تناقض ظاهری بین نظریات و عملکرد های اقبال مورد انتقاد بعضی از تحلیل گران، به خصوص آن هایی که نظر نیک سیاسی در قبال پاکستان ندارند، نیز گردیده است. ولی این بررسی نشان می دهد که هرچند اقبال به شکل آشکاری در جهت اصلاح و احیای سازمانی در جامعه اسلامی نظر نداده است، اما این حقیقت مهم از نظر وی دور هم نبوده است و عملاً در آن جهت کار می کرده است. وی حتی در نتیجه گیری های بحث خود در ختم سخنرانی های خویش تحت عنوان احیای فکر دینی در اسلام به این امر اشاره می کند و می گوید: «مسلمانان نخستین که تازه از قید اسارت روحی آسیای پیش از اسلام بیرون آمده بودند، در وضعی نبودند که به اهمیت واقعی این فکر اساسی[3] متوجه شوند. بسیار شایسته است که مسلمان امروز وضع خود را باز شناسد و زنده گی اجتماعی خود را در روشنی اصول اساسی بنا کند، و از هدف اسلام که تا کنون به صورت جزیی آشکار شده است، آن دموکراسی روحی را که غرض نهایی اسلام است بیرون بیاورد و به کامل کردن و گستردن آن بپردازد[4]  متأسفانه چون این امر از نظر تحلیل گران و منتقدین نیز به دور مانده است، توجه به امر اصلاح دینی در بخش سازمانی کمتر مورد عنایت متفکران قرار گرفته است و هنوز هم کمتر به آن توجه صورت می گیرد.

در خاتمه برای آن که نظریه اصلاحی اقبال را از دیدگاه انکشاف اجتماعی مورد بحث قرار بدهیم می توانیم نتیجه گیری کنیم که اقبال بیشتر تشریحات خود را در اولین و اساسی ترین بخش از انکشاف و اصلاح اجتماعی که اصالت فرد و رشد خود آگاهی در افراد است در بطن نظریه خودی معطوف کرده است. ولی به منظور این که این اولین سنگ تهداب منجر به ایجاد قصر کاملی شود، باید اصول دیگری نیز مد نظر باشد که عبارت از حرکت سازمانی افراد در جهت اصلاح و انکشاف است که چه با ایجاد سازمان های اجتماعی، مکاتب فکری، مکاتب فقهی و اجتهاد، و چه با ایجاد ممالک و دولت های خود مختار و مستقل اسلامی باشد، باید به شکل پیشرونده و گسترده صورت بگیرد. و برای این منظور باید مسلمانان این دوبخش از احکام و اصول دینی خود را از همدیگر متمایز کنند تا بهتر بدانند که کدام موضوعات عبارت از پیام محوری اسلام است که باید بدون تغییر بیشتر تشریح شود، و کدام مسایل از جمله مسایل فرعی و سازمانی هستند که با در نظر داشت حقایق عینی جامعه متحول شوند تا با نیازمندی های بشریت امروزی و تمدن جدیدی که در عرصه ظهور است تطابق حاصل کند.



[1]  احیای فکر دینی در اسلام، ترجمه احمد آرام، ص 188

[2] همان، ص 187-188

[3]  منظور آزادی فکر در اسلام است، که بیشتر مورد تأکید اقبال قرار گرفته است، و به این ترتیب می کوشیده است تا با تشویق مسلمانان به فکر آزاد و به گفته خودش نقادانه راه حل های بهتری را دریابند.

[4]  همان، ص 204

+ نوشته شده در  Sat 7 Jun 2008ساعت 4:15  توسط بشیر احمد حمید  |