داکتر عبدالکریم سروش اخیراً در شهر واشنگتن دی سی طی پنج دور سخنرانی پیرامون مفاهیمی از سوره الحدید توضیحات جالبی ارایه کرده اند که شنیدن آن ها را به تمام دوستان توصیه می کنم. در این سخنرانی ها نکات مفید و آموزنده خیلی ها زیادی وجود دارد و بخش های پرسش ها و پاسخ ها که در اخیر هر دور سخنرانی تنظیم شده است به مفاد و روشنی بیشتر آن ها می افزاید. این سخنرانی ها به طور مکمل در ویب سایت داکتر عبدالکریم سروش موجود است، و من هم آن را از همان طریق شنیده ام[1]. در جریان این سخنرانی ها در پهلوی تشریحات و توضیحات مفید و آموزنده متوجه شدم که داکتر سروش بالای موضوعی تأکید خاصی می ورزند و گاهی هم که هیجانی می شوند، می خواهند بگویند که تمام حرف محوری ایشان همین است (البته از لحن کلام ایشان چنین بر می آید). من در این چند سطر می خواهم در قسمت این مفهوم که عبارت از «خود خواهی» است، ملاحظه یی نوشته و امید است مورد عنایت ایشان و سایر دوستان قرار بگیرد.
البته قابل تذکر است که این بار اول نیست که داکتر سروش در نکوهش از «خود خواهی» چنین مبالغه می کند، و شاید اکثر دوستان متوجه شده باشند که ایشان در اکثریت سخنرانی ها و نوشته های خود به این موضوع به شدت بر خورد کرده اند و آن را مورد بد گویی و نکوهش قرار داده اند، تا جایی که در این سخنرانی اخیر خود ادعا کرده اند که گویا پیام اصلی قران همین از بین بردن خود خواهی است! من با خودم می اندیشیدم که چه باعث شده باشد که ایشان به چنین شدت و مبالغه بر خلاف این مفهوم بر آمده اند، و آیا به راستی هم خود خواهی این قدر مفهوم بد و مزمومی است که با تمام نیرو مقابل آن قرار بگیریم؟ و آیا هیچ چیز مثبت و خوبی در این مفهوم ننهفته است؟
به نظر من دو علت شاید باعث شده باشد که ایشان در این جبهه به شدت به مبارزه خاسته اند. یکی از این دو علت شاید مشاهده دو قطب مخالف در جامعه و در بین مردم باشد، که در یک طرف زمامداران، امامان، روحانیون، قدرت مندان، و بزرگانی را می بیند که با روحیه غرورآمیز و متکبرانه یی در مقابل سایر مردم قرار می گیرند و به غیر از خودشان هیچ کسی دیگری را بر حق نمی دانند. و در طرف دیگر مردمی را می بیند که عاجزانه به هر چه که بر سرشان می آید صبر می کنند، و نه این که در عمل مخالفتی با این بزرگان نمی کنند، بلکه حتی در افکار و در اعماق قلب شان هم مخالفت و تضادی را با آن ها در اکثر موارد نمی یابند، و به عوض این که عملکرد ها و نظریات آنان را مورد نقد و انتقاد قرار بدهند، می کوشند تا برای هر عمل ظالمانه در عملکرد های خود و در اشتباهات خودشان علت هایی پیدا کنند. چنین مشاهده یی شاید متفکر ما را به این نتیجه می رساند که آنچه که این بزرگان و قدرت مندان می کنند، خود خواهی است و چون خودش را هم قربانی بی عدالتی آنان می داند، نتیجه می گیرد که پس خود خواهی یک چیز کاملاً بد است و این طبقه دیگر (محرومان) هیچ تقصیری ندارند.
علت دیگر در این مورد شاید اتکای بیش از حد داکتر سروش به گذشته گان عرفان اسلامی به خصوص حضرت مولانا باشد. البته در این جای شکی نیست که مولانا از جمله قافله سالاران عرفان اسلامی و یکی از بزرگان ادب، تاریخ، دین و فرهنگ فارسی زبانان و بلکه مسلمانان به شمار می رود و کتاب مثنوی از جمله بزرگتری و مهم ترین آثاری به شمار می رود که در جهان منحصر به فرد است. بزرگان عرفان اسلامی در پهلوی تمام خدماتی که در عرصه معرفت کرده اند، شاید بنا بر دلایل و علت های خاصی که فعلاً وقت و حوصله تحقیق آن میسر نیست، با تمام جدیت بر ضد مفهوم خود خواهی کوشیده اند. بسیاری از آنان در این امر تا حدی افراط کرده اند که حتی از بسیاری از کرامت های انسانی خود هم انکار می کردند، و می خواستند که مانند اشخاص دیوانه و بیابان گرد در کوچه ها و در کنار جو ها بخوابند، نظافت را رعایت نکنند، لباس های بسیار کثیف و ارزان بپوشند، و بالاخره کار هایی کنند که سایرین به آنان لعنت بفرستند و بدین وسیله در درون خویش از این که خود خواهی را کشته اند، لذت ببرند!. و یا فرقه ایی از ایشان به نام ملامتیه، که حافظ را به آن ها منصوب می کنند، حرف هایی می زدند، و کار هایی می کردند که همیشه خود را مورد ملامت قرار می دادند تا چیزی به نام خود خواهی در آن ها زمینه ظهور و تبارز نیابد. البته من معتقدم که مولانا و حافظ از جمله چنین اشخاص افراطی نبوده اند، و خود به زبان خود در مدح و ستایش خودشان پرداخته اند و حد اقل کرامت انسانی خود و دیگران را به حد کافی مورد احترام قرار می داده اند. مثلاً زمانی که مولانا مثنوی خود را با قران تشبیه می کند، و یا در مقابل ملامت گران به دفاع از خود و عملکرد خود (سرودن مثنوی) بر می آید ویا زمانی که حافظ در غزلیات خود از خود مداحی می کند و ادعا می کند که فرشته گان شعر وی را از بر می کنند ویا از زمانه شکایت می کند که قدر این سخن ناب را نمی دانند، در حقیقت نشان می دهند که این بزرگان قدری از خود خواهی داشته اند و بزرگی خود را دریافته بودند و به آن کاملاً اذهان داشته اند و آن را انکار هم نمی کردند. ولی موضوع بسیار عمده نتیجه اخلاقی است که مردم ما از سخنان این بزرگان گرفته اند (که شاید دکتر سروش نیز از این جمله باشد). چون این بزرگان به شدت خود خواهی را مورد نکوهش قرار داده اند و در آن هیچ چیزی خوبی ندیده اند (که این خود یکی از تناقضات عمده شخصیتی بین گفتار و رفتار این بزرگان هم است، که البته قابل اغماض است و رحمت خداوند بر آنان باد).
من واقعاً نمی دانم که این شدت کینه و دشمنی با مفهوم خود خواهی در بین این بزرگان عرفان و تصوف اسلامی از کدام ریشه و از کدام منبع دمیده شده است؟ زیرا قران که منشأ اولین و اساسی دین است، در قسمت خودی و نفس کاملاً جنبه واقع بینانه دارد، اگر جایی نفس را بد گفته است، در جایی هم خوب گفته است، ولی اکثراً آن را به شکل خنثی یا بدون ارزش معرفی کرده است و انسان را موجود مختاری معرفی کرده است که می تواند این نفس را بد یا خوب بسازد. البته از تکبر بیجایی که فرعون و یا سایر چهره های منفی قران دارد نیز یاد می کند، ولی به هیچ وجه آن را چنان عمومیت نمی دهد که گویا هر شخصی را فرعون بداند (چنانی که بزرگان عرفان ما کرده اند). نفس نه به اژدها و نه به مار و نه به هیچ چیز خطرناک دیگری تشبیه شده است، و با وجود این که زبان قران هم بیشتر جنبه شاعرانه دارد، اما هیچ گاهی در این قسمت از دایره واقع بینی خارج نشده است. احادیث مشهور و صحیح هم چنانی که این بزرگان به این موضوع چسپیده اند، تماس نگرفته است و حتی گفته می توانیم که این بد بینی و دشمنی با خودی، نفس و خود خواهی بیشتر در سر زمین های شرق و جایی که عرفان و تصوف اسلامی بیشتر زمینه رشد داشته است، هم چنان بیشتر رشد کرده است. امکان این که این مفهوم با این بار ارزشی منفی خود از ادیان دیگری مانند بودایی، مسیحیت و غیره وارد شده باشد، شاید هم مورد سؤال باشد. و اگر هم فرض شود که از آثار فلاسفه یونان وارد شده باشد، باز هم مورد سؤال است، زیرا ارسطو و اکثریت دیگر آن بزرگان هم اینقدر شدید به ضد خود خواهی و به طرفداری از خفت، و ملامت پذیری، و خود کم بینی و شرم ساری نکوشیده اند. و یا شاید هم شرایط سیاسی و فرهنگی جامعه باعث به وجود آمدن این بد بینی شده باشد. به هر ترتیب این یکی از آن میوه های تلخ و زهری است که در باغستان سبز و پر ثمر عرفان اسلامی روییده است و تا جایی که به ضرر و زیان آن متوجه باشیم، می توانیم از سایر محصولات مفید این باغ استفاده کنیم.
حالا چرا من این موضوع را برای بحث انتخاب کرده ام و دلیل چیست که من می خواهم در مقابل متفکر بزرگی چون داکتر سروش و یا هم بزرگان عرفان اسلامی بیایستم و نظر ایشان را مورد نقادی قرار بدهم. دلیل این است که در این دشمنی و بد گویی و کینه توزی به قدر بسیار زیادی افراط شده است، و آن هم نه حالا بلکه از دوره های دور و این افراط نتایج ضرر باری را هم به وجود آورده است. بعضی از این ضرر ها این است که مردم بسیاری از مفاهیم مثبت و مفیدی را که واقعاً در رشد و انکشاف شخصیت و هم فرهنگ جامعه ایشان لازمی است از دست داده اند. مثلاً اعتماد به نفس، اتکا به خود، حساب کردن روی ظرفیت های درونی خود، شناخت وقار و حیثیت و کرامت انسانی، قدرت نقادی و با دیده نقادانه به وقایع نگریستن، و ده ها مفهوم دیگر. با از دست دادن این فضیلت ها است که فاصله بین قدرت مندان، روحانیون، عالمان، و سایر اقشار دارا با طبقه عامه مردم بیشتر می شود. این درست نیست که تمام گناه را به گردن یک گروه بیاندازیم و طبقه دیگر را کاملاً بی تقصیر بدانیم. در تاریخ گذشته و اکنون جامعه ما همان قدر که قدرت مندان مقصر اند بیشتر از آن طبقات محروم نیز مقصر اند، و این تقصیر بنا بر همین ارزش های نادرستی است که توسط بزرگان نا آگاهانه به آنان تلقیح شده است. آن ها قدرت نقادی روحانیون و قدرت مندان را نه در عمل بلکه در دل هایی خود و در باور های خود از دست داده اند، و این به خاطر آن است که به نام خود خواهی تمام ارزش های مثبت خودی آنان را در طول تاریخ کوبیده و از بین برده اند. یکی دیگر از شرور ناشی از این عمل، به وجود آمدن چاپلوسی و تملق است. اگر به زبان ما با این روحیه انتقادی نظر شود دیده می شود که چقدر ما القاب تملق آمیز زیاد داریم، چقدر فروتنی و خود کم بینی و خود کم زنی در زبان و در ادبیات عامیانه و فرهنگ ما رواج دارد، که این ها همه نشان دهنده ضعف های اخلاقی نه در سطح افراد بلکه در سطح اجتماع است که ریشه آن ها بر می گردد به فرهنگ و همان فرهنگ خودی ستیزی که متأسفانه توسط بزرگان ما باز هم تأکید می شود. یکی دیگر از زیان های این امر بی باوری به خود و به نیرو های خود و همیشه منتظر ماندن به یک نیروی خارق العاده خارجی و یا یک روز ایدیال در آینده و یا افسوس خوردن به گذشته ها است. اکثر مردم ما باور کرده نمی توانند که هر کدام شان بالقوه یک پیغمبر، یک امام یا یک ولی خدا هستند، صرف با کوششی چند می توانند این ظرفیت بالقوه را تحقق ببخشند. اگر کسی ادعا کند که همین داکتر عبدالکریم سروش به مانند مولانا جلال الدین و یا بیشتر از آن مرد بزرگی است، همه بر وی می خندند، نه به این سبب که آن ها به بزرگی مولانا پی برده باشند، بلکه به این سبب که آن ها باور ندارند که از جمله امروزیان کسی به آن منصب رسیده می تواند زیرا امروزیان با خود وی به صورت مستقیم در ارتباط اند و در این خود هیچ خوبی و فضیلیتی را دیده نمی توانند. این ها و ده ها مثال دیگر نقایص و مشکلاتی است که در فرهنگ ما متأسفانه وجود دارد، و همه یک ریشه مشترک دارند و آن این است که ما در مذمت و نکوهش خود خواهی بی اندازه افراط کرده ایم، و اگر اکنون جلو خودمان را نگیریم، شاید نسل های بعدی را نیز از این زهر مسموم کنیم.
به نظر من کسی که اولین بار ضرر های این حرکت منفی را دریافت و با جدیت در مقابل آن ایستاد و در نظر و عمل با آن مبارزه کرد و موفق هم شد، علامه اقبال لاهوری است. او بر خلاف این همه بد گویی هایی که فرهنگ ما را مسموم کرده بود، نکته محوری نظریه خود را «خودی» نامید. و همه جا در شعر، نثر، سخنرانی و در عمل به نفع تبلیغ آن کوشید. اعم تلاش وی این بود که دو باره این نیروی خفته را در عمق وجود شرقیان مسلمان بیدار کند. همه زنده گی خود را وقف این کرد که مردم را به دید نقادانه به زنده گی تشویق کند؛ مردم را از شخصیت پرستی های بیجا که ناشی از همین عدم اعتماد به نفس و عدم شناخت خودی است، متوجه کند؛ مردم را متوجه نیرو ها و ظرفیت هایی بسازد که اگر مورد شناخت و استفاده قرار نگیرند می میرند و از بین میروند و با خود یک فرهنگ و یک تمدن را نیز از بین می برند؛ و بالاخره مردم را متوجه مفهوم خود گردانید، مفهومی که خدا و پیغمبر و قران و دین و دنیا و علم و عمل و شیطان و فرعون و موسی و بهشت و دوزخ همه و همه در وی گنجانیده شده است، و با شناخت وی می توان به خدا تقرب جست، شیطان خود را مسلمان کرد و دوزخ خود را به بهشت مبدل کرد.
البته همان طوری که داکتر ماکسول مالتز گفته بود: «خود بزرگ بینی واقعی وجود ندارد، و آنانی که ظاهراً به این مرض دوچار اند در حقیقت به نوعی از عقده حقارت مبتلا شده اند»، هیچ گاهی ما نمی توانیم به بزرگی و اهمیت واقعی که در این مفهوم (خود) وجود دارد پی ببریم، و آنانی که تکبر می ورزند و حق سایرین را به نفع اغراض خود پایمال می کنند، نه این که خود و خودی را شناخته اند، بلکه بنا بر ترسی که وجود آنان را فرا گرفته است و عقده حقارت و کوچکی که شخصیت انان را پایمال کرده است چنین می نمایند. خود داکتر سروش هم در اخیر سخنرانی های خود در جواب به پرسشی این واقعیت را بیان می کند، و اقرار می کند که یک درجه از خود خواهی در زنده گی لازمی است. اگر واقع بینانه نظر کرده شود، می توانیم ادعا کنیم که این اندازه برای زنده گی به مانند آب، هوا و غذا لازمی است. همان طوری که بدون آب و اکسیجن ما نمی توانیم زنده گی کنیم، بدون خود خواهی هم به زودی از بین می رویم، هم از نظر روحی و شخصیتی و هم از نظر مادی و جسمانی. آنچه که مورد نکوهش است، افراط در آن است، همانطوری که اگر آب یا اکسیجن هم از اندازه زیاد شود باعث خفه شدن و مرگ آدمی می گردد، خود خواهی افراطی هم (که ناشی از عدم شناخت واقعی خودی است) ضرر آور است. اکنون من از داکتر سروش می پرسم که با وجود آگاهی به این درجه لازمی از خود خواهی که خود اقرار کرده ایید و در تمام شخصیت و از حرف حرف سخنرانی های تان هویدا و آشکار است چرا این قدر بی رحمانه و غیر واقع بینانه به آن می تازید و آن را مورد سرزنش قرا می دهید؟ اگر شما به تقلید از مولانا هم این کار را می کنید، باید بدانید که شاید مولانا هم اشتباه کرده بود. این را خود تان به ما آموختید که نباید از مولانا و یا هیچ کسی دیگری بت ساخت! به یاد دارید این گفته خود تان را؟ پس چرا شما از مولانا چنان بتی ساخته ایید که حتی اشتباهات وی را هم منحیث اشتباه قبول نمی کنید و از آن کورکورانه تقلید می کنید؟
به نظر من آن هایی که به نوع مرضی خود خواهی مبتلا اند، که طبعاً مورد هدف شما استند، به سخنان شما گوش نمی دهند، پس بیهوده به خودتان زحمت ندهید و اینقدر در مذمت و نکوهش از آن افراط نکنید. شما الگوی واقع بینی و توصیف بدون ارزش در بسیاری از موارد هستید، چگونه در این بخش خاص کاملاً واقع بینی تان را از دست می دهید. وقتی که قبول دارید که یک اندازه خودخواهی (و شاید به ملت و جامعه ما اندازه بیشتر آن، زیرا به قلت آن دوچار اند) ضرور است، پس چرا بی رحمانه یکسره در سخنان تان آن را مورد حمله قرار می دهید. فکر نمی کنید که این حمله تان به حملات تروریستی هوایی و یا انتحاری می ماند که به خاطر از بین بردن یک نفر دشمن، ده ها دوست و یا افراد بیگناه هم از بین می رود!؟
در خاتمه از داکتر سروش و دوستداران وی پوزش می خواهم و بر خود لازم می دانم که باز هم تأکید کنم که جامعه و مردم ما در شرایط فعلی بیشتر از همه به فضیلت هایی از قبیل اعتماد به نفس، اتکای به خود، حساب کردن بالای نیرو ها و ظرفیت های خودی، قدرت دید و شناخت نقادانه و خلاقانه، ضرورت دارند. این فضیلت هایی است که همه را با توجه به خودی و شناخت خود و تا حدی در بطن خود خواهی می توان دریافت، و حمله و نکوهش خود خواهی بدون در نظر داشتن این فضیلت ها گناهی است عظیم. و هرگاهی که منظور ما از حد افراطی و منفی خود خواهی است، باید شرافتمندانه در بیان خود اظهار کنیم که مقصد ما حد افراطی، انحرافی و منفی خود خواهی است تا مردم متوجه شوند که این کلمه یا این مفهوم یکسره بد نیست، و انچه که در فرهنگ ما به میراث رسیده است شاید دلایل یا علت هایی داشته است که در خاک های تاریخ مدفون شده است، و باید این بار ارزشی منفی مفهوم خودخواهی را نیز در آن خاک ها دفن کنیم.